مجله پارسي نامه - تمام عناوين http://Www.ParsiBlog.com/Mag/rss/خوراک خوان مجله پارسي نامه، سرويس وبلاگ نويسي پارسي بلاگ - مجله پارسي نامه - تمام عناوين fa ParsiBlog.com RSS Generator Mon, 19 Nov 2018 13:07:24 GMT پارسي بلاگ انتظار حقيقي http://samamos.ParsiBlog.com/Posts/1483/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%b8%d8%a7%d8%b1+%d8%ad%d9%82%d9%8a%d9%82%d9%8a/ <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">مهم ترين ويژگي مومنان، انتظار فرج است؛ زيرا برترين عبادتي است که مومن با انتظار به آن دست مي يابد؛ چرا که پيامبر(ص) مي فرمايد: افضل اعمال أمّتي انتظار الفرج مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل&rlm; ؛ بهترين اعمال عبادي امت من انتظار فرج از خداي عز و جل است.(کمال&zwnj;الدين، ج2، ص 644)</span></span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">در آيات قرآني به پيامبر(ص) اميدواري مي بخشد که با انتظار مي تواند به آن اهداف خويش برسد؛ در حقيقت انتظار نوعي صبر و استقامتي است که تضمين کننده دست يابي به اهداف است. خدا مي فرمايد: قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ؛ بگو منتظر باشيد كه ما هم منتظريم.(انعام، آيه 158؛ هود، آيه 122) در جايي ديگر نيز مي فرمايد: فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَانْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُونَ ؛ پس از ايشان روى برتاب و منتظر باش كه آنها نيز در انتظارند.(سجده، آيه 30)</span></span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ امام الرِّضَا ع روايت مي کند و مي گويد: قَالَ&rlm; سَأَلْتُهُ عَنْ شَيْ&rlm;ءٍ مِنَ الْفَرَجِ فَقَالَ أَ لَيْسَ انْتِظَارُ الْفَرَجِ مِنَ الْفَرَجِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِين&rlm;؛ &nbsp;از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم : فرج ما کى فرا مي رسد؟ فرمود: آيا انتظار فرج کشيدن؛ فرج نيست. خداوند مي فرمايد: &laquo;فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ؛ &nbsp;انتظار فرج با توجه بامر الهى در اين آيه شريفه خود يک نوع فرج است.(به نقل از کتاب کمال الدين) </span></span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">اما اين انتظار بايد به گونه اي باشد که حقيقت انتظار را تحقق بخشد؛ زيرا کسي که منتظر است نمي تواند دست روي دست بگذارد و هيچ کاري نکند، بلکه بايد اعمالي را انجام دهد که متناسب و مناسب با انتظار آن امر باشد؛ مثلا کسي که منتظر حاکميت خير و خوبي هاي است، نمي تواند خود به کار خير و خوب توجهي نداشته باشد يا حتي کارهاي زشت و بدي را انجام دهد.</span></span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">از همين روست که امام صادق(ع) انتظاري را افضل عبادت مي داند که تامين کننده، اهداف انتظار باشد. پس اگر بر اساس آموزه هاي وحياني اسلام هدف بعثت پيامبر(ص) اتمام مکارم و محاسن اخلاقي است، پس کسي که در اين مسير گام بر مي دارد و انتظار تحقق آن را دارد و فرج و گشايش خود و جامعه را در تحقق آن مي بيند، بايد خود به گونه اي عمل کند که محاسن و مکارم اخلاقي بر اجتماع حاکميت پيدا کند. </span></span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">امام صادق(ع) مي فرمايد: مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَكُونَ مِنْ أَصْحابِ الْقائِمِ، فَلْيَنْتَظِرْ، وَلْيَعْمَلْ بِالْوَرَعِ وَ مَحاسِنِ الْأَخْلاقِ، وَ هُوَ مُنْتَظِرٌ؛ &nbsp;هر كس سرورش آن است که از ياران حضرت قائم عليه السلام باشد بايد كه منتظر باشد و در اين حال به ورع &nbsp;و اخلاق نيكو رفتار نمايد، در حالي كه منتظر است.(</span><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">غبيت نعماني، ص 200، حديث 16؛ بحارالأنوار، ج52، ص140، باب 22) </span></span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">امام عصر عليه السلام خود نيز مي فرمايد: فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِي ءٍ مِنْكُمْ بِما يَقْرَبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا وَ ليَتَجَنَّبْ (ليَجْتَنِبْ) ما يُدْنيهِ مِنْ كَرَاهَتِنا وَ سَخَطِنا، فَإِنَّ أَمْرَنا بَغْتَةٌ فُجْاءَةٌ حينَ لا تَنْفَعُهُ تَوْبَةٌ وَ لا يُنْجيهِ مِنْ عِقابِنا نَدَمٌ عَلي حَوْبَةٍ؛ پس هر يك از شما بايد آنچه را كه موجب دوستي ما مي شود، پيشه خود سازد و از هر آنچه موجب خشم و ناخشنودي ما مي گردد، دوري گزيند؛ زيرا فرمان ما به يكباره و ناگهاني فرامي رسد و در آن زمان توبه و بازگشت براي كسي سودي ندارد و پشيماني از گناه كسي را از كيفر ما نجات نمي بخشد.(</span><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">احمدبن على بن ابى طالب الطبرسى، الإحتجاج، ج2، ص599؛ محمدباقرالمجلسى، بحارالانوار، ج53 ، 176)</span></span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">اما کسي که اين گونه عمل نمي کند، منتظر واقعي نيست، مثلا کسي که دنبال دنيا است و از ارزش هاي اخلاقي و محاسن و مکارم آن دور است، نمي تواند مدعي انتظار باشد. اصلا چنين شخصي انتظار چه چيزي را مي کشد. شخصي از امام صادق(ع) مي پرسد: متي الفرج؟ فرج چه وقتي است؟ امام مي پرسد: ما لک و الفرج و انت ممن تريد الدّنيا!؟؛ تو را به فرج چه کار؟ در حالي که از کساني هستي که دنيا را مي&zwnj;خواهند؟!</span></span></p> Sun, 18 Nov 2018 12:15:00 GMT امام حکمت ومعرفت http://m12s14.ParsiBlog.com/Posts/903/%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85+%d8%ad%da%a9%d9%85%d8%aa+%d9%88%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%aa/ <p>علّامه جعفري در کتاب (حيات معقول) به نکته مهمّي درباره قرآن اشاره مي کند که از جمله دلائل فوق بشري بودن قرآن اين است که جملاتي در آن وجود دارد که نظير ش را در هيچ جا نمي توان يافت قرآن از سنت هايي در هستي مي گويد که عقل بشرمعمولي قادر به شناخت ودريافت آنها نيست&nbsp;</p> <p>درباره ائمه اطهار که قرآن ناطق هستند نيز همين گونه است خصوصا که در دوره ايشان اعجاز طبيعت محورانه (مثل شکافتن دريا و...) پايان يافته است و تاريخ بشر با اعجاز قرآن وارد فهم ودريافت جديد ي از اعجاز شده که از جنس کلمه وانديشه ومعرفت است لذامهم ترين دليل حقانيت امامان عصمت&nbsp; کلمات انديشه خيز ايشان است&nbsp;</p> <p><br /></p> <p>نشانه عميق و فوق العاده بودن نيز اين است که در فهم&nbsp; وتفسير يک جمله يا فرازي از يک بيان انديشه بسيار بايد هزينه شود وکلمات بسيار در توضيح وشرحش به استخدام درآيد تا شايد تاحدي روشنگر آن حکمت متعالي باشد&nbsp; اين مساله را در نهج البلاغه فروان مي بينيم&nbsp;&nbsp;</p> <p>صاحب اين&nbsp; قلم از زماني که با فراز نغز ونکته خيز مولا علي در تبيين عمل آدم در بهشت مواجه شد&nbsp; که فرمود: آدم در بهشت يقينش را با شک شيطان معامله کرد ،( خطبه 1) تا امروز که بيش از بيست سال مي گذرد در عمق اين سخن همواره انديشيده وهنوز از&nbsp; حيرت در عظمت آن بيرون نيامده است از اين موارد دربيانات معصومين فروان است&nbsp;</p> <p><br /></p> <p>ازجمله امام حسن عسگري (ع) در بياني ژرف حکمت وانديشه بلندي را&nbsp; درتحليل&nbsp; دوستي ودشمني مطرح نموده و مي فرمايد :</p> <p>[ حبّ الابرار للأبرار فضيله للأبرار، و بغض الفجار للأبرار زين للأبرار، و بغض الأبرار للفجار خزي للفجار]&nbsp; (المجالس السني?، ج 2، ص 6)</p> <p>دراين بيان به سه قانون انساني الهي&nbsp; در حيات جمعي اشاره شده است که حکمت فراوان از جنس فلسفه اخلاق واجتماع در پشت آن نهفته است&nbsp;</p> <p>1- دوستي نيکان به هم فضيلت وارزش مضاعف به آنها مي دهد&nbsp;</p> <p>2- دشمني بدان با نيکان نه تنها مايه خواري وخسران نيکان نمي شود که زينتي براي نيکان است&nbsp;</p> <p>3- دشمني بدان با نيکان بدان را خوار وخفيف مي سازد&nbsp;</p> <p><br /></p> <p>علاوه بر سه قانون وسنّت&nbsp; مهمي که امام به آنها اشاره فرمود، اين سنت ها لوازم مهمي نيز دارند که به&nbsp; برخي از لوازم اين بيان حکيمانه اشاره مي کنيم&nbsp;</p> <p>1- دوستي ودشمني با متعلّق خود معنا پيدا مي کند و في حدّ ذاته ارزش گذاري نمي شود&nbsp;</p> <p>2- تنها نيک بودن فضيلت نيست بلکه فضيلت برتر آميختن نيک بودن خود با دوستي نيکان است&nbsp;</p> <p>3-&nbsp; گاه از دل دشمني که يک امر تهاجمي وبراي دفع وحذف رقيب است با کيمياگري سنت الهي عزت وفضليت براي اهل خير ونيکي پديد مي آيد&nbsp; وازيک پديده ضدّ آن&nbsp; توليد مي شود&nbsp;</p> <p>4- انسان هاي وارسته با آگاهي به اين سنت هاي الهي نه تنها از دشمني شنيعان بادخود نمي هراسند که آن را مايه فضيلت خود مي دانند</p> <p><br /></p> <p>معرفت آموزي امام به يک فيلسوف&nbsp;</p> <p><br /></p> <p>&nbsp; نکته ديگر در حيات علمي امامان نوع نگاه وبيانات قرآني&nbsp; ايشان است که در تحليل&nbsp; وشناخت زبان ومنطق قرآن و در تفسير وتاويل آيات آن وفهم ساختار قرآن هدايتگر عالمان و انديشمندان است در يک مورد پرسش معرفت شناسانه پرمغزي از ناحيه امام عسگري (ع) در فهم قرآن فيلسوفي را به حيرت وتامل وا مي دارد واورا از معرفت وعمل خطا باز مي دارد</p> <p>&nbsp;گزارشي تاريخي را ابن شهرآشوب درباه مواجهه امام عسگري (ع ) با کندي فيلسوف معاصر امام (زماني که&nbsp; کندي به خيال اين که در قرآن تناقض وجود دارد، مشغول تأليف کتابي در تناقض قرآن بود )نقل مي کند که&nbsp; بسيار در س آموز ومعرفت افروز است&nbsp;</p> <p>[ از شاگردان اسحاق کِندي فردي در محضر</p> <p>امام حسن عسکري بود&nbsp; امام به وي فرمود: برو به استادت بگو اگر گوينده قرآن نزد تو بيايد و از تو بپرسد: اگر مقصود خداوند از اين گفتار، غير از آن باشد که شما پنداشته اي و در پي آن هستي؟ واو الفاظ قرآن را در غير معاني خود استعمال کرده باشد چه مي گويي ؟آن فرد آمد و سئوال امام را با کندي طرح&nbsp; نمود و کِندي گفت: يک مرتبه ديگر اين سخن را برايم بيان کن وي بار ديگر سخن امام را بيان نمود. کِندي درنگي کردو گفت: اين سخن را از کجا آموختي ؟</p> <p>اومي گويد: اين، چيزي بود که بر قلبم گذشت&nbsp;</p> <p>کندي مي گويد: هرگز! همانند تو محال است بر چنين چيزي دست پيدا کند&nbsp;</p> <p>وآن فرد مي گويد : اين، را&nbsp; امام عسکري عليه السلام ـ به من ياد داده است.</p> <p>کندي مي گويد: درست گفتي، چرا که چنين سخناني تنها از همان خاندان صادر مي شودسپس آتشي خواست و هر آنچه را که نوشته بود، در آتش سوزاند.] (مناقب ، ج 4، ص 424)</p> <p>آن سئوال وبيان پر نکته ومعرفت امام واين عمل&nbsp; آخر کندي آينه روشن وهدايتگر&nbsp; براي کساني است که يا در جو تحجر و ظاهرگرايي ويا مقابل در فضاي اومانيسم وانسان محوري تنها فهم و انديشه خطا پذير خود را محور قرار مي دهند و گاه ادعاهاي معرفت ناشناسانه وگزاف درباره محتويات وحياني مطرح مي کنند ،تا از آن درس گيرند و حدّ خود وهم سطح وحي رابه درستي&nbsp; بشناسند</p> Sun, 18 Nov 2018 12:15:00 GMT تحريف قرآن از نظر شيعه 1 http://madinatolelm.ParsiBlog.com/Posts/78/%d8%aa%d8%ad%d8%b1%d9%8a%d9%81+%d9%82%d8%b1%d8%a2%d9%86+%d8%a7%d8%b2+%d9%86%d8%b8%d8%b1+%d8%b4%d9%8a%d8%b9%d9%87+1/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">علماي بزرگ شيعه همواره فرضيه تحريف در قرآن کريم را مردود مي دانستند و آن را به خبر واحد نسبت مي دادند. سخنان برخي از آنان عبارت است از:</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">1- فضل بن شاذان نيشابوري (متوفاي 260 ق): وي در مقام نقد مذهب تسنن قول جناب عمر بن خطاب مبني بر وقوع تحريف در آيه سنگسار زناکار را نقل مي کند. اگه وي قائل به تحريف بود اين نقد را وارد نمي کرد.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">2- مرحوم صدوق (متوفاي 381 ق): اعتقاد ما اين است که قرآن کتاب خدا و وحي اوست که نازل شده و خداوند در قرآن فرموده است: از هيچ سوي باطل سراغ قرآن نمي آيد، نازل شده اي از سوي خداي حکيم حميد است. قرآن قصه گويي حق است و حقي است جدا کننده حق و باطل و شوخي و بيهوده نيست و خداي متعال پديدآورنده، نازل کننده، پروردگار و حافظ آن و گوياي به آن است.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">3- شيخ مفيد (متوفاي 413 ق): بعضي از شيعيان گفته اند که از قرآن هيچ کلمه يا آيه يا سوره اي کم نشده، ليکن آن چه در مصحف علي(عليه السلام) به عنوان تاويل و تفسير معاني آيات طبق حقيقت نزول آن ها بوده، حذف شده است، آن ها هر چند از کلام الله که قرآن و معجزه الهي است نبوده، ليکن حقايقي ثابت و نازل شده بود و گاهي به تاويل قرآن هم قرآن گفته مي شود. به نظر من اين سخن شبيه تر به حق است از حرف کسي که مدعي کاهش کلماتي از خود قرآن است نه تاويل آن. و به اين نظر تمايل دارم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">وي همچنين در بررسي مسائل سرويه و در پاسخ به کساني که به رواياتي استناد کرده اند که برخي آيات را با کلماتي متفاوت نقل کرده اند مي گويد: اين ها خبر واحد است و صحت آن ها ثابت نيست. از اين رو درباره آن ها توقف مي کنيم و از آن چه در قرآن موجود است دست نمي کشيم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">4- سيد مرتضي (متوفاي 436 ق): اضافه بر کساني که در دليل اول از آنان نقل کرديم، گروهي از صحابه همچون عبدالله بن مسعود، ابي بن کعب و ديگران بار ها قرآن را بر پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) خوانده و ختم کرده اند. اين ها با کمترين تامل دلالت دارد که قرآن در آن زمان مجموعه اي مرتب و مدون بود نه پنهان و پراکنده.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">5- شيخ طوسي (متوفاي 460 ق): سخن در زياده و نقصان در قرآن در خور اين کتاب نيست. چرا که زياد شدن در قرآن بطلانش اجماعي است. کاسته شدن از قرآن نيز بر خلاف ظاهر مذهب مسلمانان است و اين به مذهب صحيح ما شايسته تر است. سيد مرتضي هم همين را تاييد کرده و ظاهر روايات هم همين است. وي سپس روايت هاي مخالف را خبر واحد شمرده است.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">6- مرحوم طبرسي (متوفاي 548 ق): افزايش چيزي بر قرآن به اجماع علماء باطل است و اما کاسته شدن از آن، بعضي از اصحاب ما و گروهي از حشويه از اهل سنت گفته اند که در قرآن تغيير يا نقصاني پيش آمده است، ليکن عقيده صحيح در مذهب ما بر خلاف آن است.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">7- سيد بن طاووس حلي (متوفاي 664 ق): عقيده شيعه عدم تحريف است.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">8- علامه حلي (متوفاي 726 ق) در پاسخ به سيد مهنا: حق آن است که تغيير و تاخير و تقديم و افزايش و کاهش در قرآن نيست و پناه بر خدا از اين عقيده و امثال آن که موجب راهيابي شک به معجزه جاويدان پيامبر خدا است. معجزه اي که به صورت تواتر نقل شده است.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">9- محقق اردبيلي (متوفاي 993 ق): در مسئله لزوم به دست آوردن علم به اين که آن چه ميخواند قرآن است گفته شده است: بايد اين را از راه تواتر که علم آور باشد به دست آورد و تنها به شنيدن حتي از يک عادل اکتفاء نکرد... و چون تواتر قرآن ثابت شده است پس ايمن از اختلال است... علاوه بر اين که در نوشته هاي ضبط شده و حرف به حرف و حرکت به حرکت آن شمارش شده است. همچنين راه نگارش و راه هاي ديگر گمان غالب بلکه يقين مي آورد که چيزي بر آن افزوده يا از آن کاسته نشده است.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: medium;">10- قاضي نورالله شوشتري (متوفاي 1029 ق): وقوع تحريف در قرآن که به شيعه نسبت داده شده است، چيزي نيست که عقيده عموم شيعه اماميه باشد. گروهي اندک از آنان چنين سخني گفته اند که در ميان شيعه هم جايگاه معتبري ندارند.</span></p> Sun, 18 Nov 2018 12:14:00 GMT ساده اما پيچيده http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/43/%d8%b3%d8%a7%d8%af%d9%87+%d8%a7%d9%85%d8%a7+%d9%be%d9%8a%da%86%d9%8a%d8%af%d9%87/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; گاهي بعضي چيزها آنقدر عادي شده اند که از کنارشان به سادگي مي گذريم اما با تلنگري کوچک به خود مي آييم و مي بينيم آنچه به ظاهر ساده و عادي مي آمد چقدر پيچيده و بزرگ است. رمان کوري اثر روژه ساراماگو را خوانده ايد؟ اگر نخوانده ايد يکبار بخوانيد. ساراماگو براي هيچ يک از شخصيتهاي رمانش اسم انتخاب نکرده است اما داستان چنان است که به راحتي مي توان با آن ارتباط برقرار کرد. داستان درباره ي شيوع يک بيماري است، بيماري کوري. تمام آدمها بيناييشان را از دست مي دهند به جز يک زن و او شاهد و بيننده ي تمام چيزهاست. او تماشاگر نابود شدن تمدن و ارزشهاست. وقتي چشم نبيند تمام امکانات مادي به چه دردي مي خورد؟ وقتي چشم نبيند انسان نه قادر به تمييز کردن خود است و نه حتي قادر به دفن کردن مردگانش و نه حتي قادر به زيستن. داستان به انسان يادآوري مي کند که اتفاقي به ظاهر ساده چگونه انسان را و تمدن و ارزشهايش را به نابودي مي کشاند. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; در قران به دو نعمت بينايي و شنوايي بسيار تاکيد شده است. به من خبر دهيد اگر خداوند گوش و چشمهايتان را بگيرد و به دلهايتان مهر نهد چه کسي قادر است آنها را به شما بازگرداند(انعام، 46). چه کسي مالک و خالق چشمها و گوشهاست(يونس، 31). انسان با ديدن و شنيدن است که مي آموزد و به ديگران ياد مي دهد. انسان با ديدن است که تمدن مي سازد و حال اگر اين دو نعمت نبود انسانها همچنان در همان حالت ابتدايي مي زيستند. <br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; چرا گاهي چيزهاي بي ارزش را مي بينيم و براي داشتن آنها وقت و سرمايه و عمر خود را به هدر مي دهيم اماچيزهاي با ارزش زندگيمان را که خدا بي هيچ منتي به ما بخشيده است را نمي بينيم و براي داشتن آنها سپاسگزار نيستيم. گنجهاي بزرگي در اختيار داريم اما نمي بينيم و براي آنچه نداريم ناسپاسيم. نداشته ها هم رنج آور است اما لحظه اي بينديشيم اگر چشمي براي ديدن نداشتيم، اگر دنيايمان تاريک بود و هيبچ نمي ديديم يا اگر گوشي براي شنيدن نداشتيم و دنيايمان پر از سکوت بود چه مي کرديم؟ نمي گويم نداشته هايمان را نبينيم اما گاهي براي داشته هايمان نيز خدا را شکرگذار باشيم.</span></p> <p><img src="http://khademolhossein.com/portal/wp-content/uploads/2015/11/IMAGE634858958999738863.jpg" alt="" width="476" height="287" /></p> Sun, 18 Nov 2018 12:14:00 GMT فرصت و حسرت http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/42/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa+%d9%88+%d8%ad%d8%b3%d8%b1%d8%aa/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; همه ي ما در زندگي آرزوها و خواسته هايي داشته ايم که به آنها نرسيده ايم و چه بسيار آرزوهايمان که به حسرت تبديل شده اند. اما نرسيدن به خواسته ها و آرزوهايمان تقصير کيست؟ يا به خاطر چيست؟ چه بسيار شده است که از تقدير بدمان ناليده ايم و چه بسيار شده است که همه و همه را مقصر نرسيدن به آرزوهايمان قلمداد کرده ايم. زندگي فرصت يکباره و کوتاهي است که در اختيار آدمي است و از دست دادن فرصتها و نرسيدن با آرزوها در اين زندگي يکباره گاه چنان آزار دهنده مي شود که انسان را به ناميدي مي کشاند. اما بايد ببينيم که هدف از زندگي ما چيست؟ آيا ما به دنيا آمده ايم که به آرزوهايمان برسيم؟ (اگر زندگي را به کمال دريابي، وحشت مرگ از بين خواهد رفت. وقتي کسي بهنگام زندگي نمي کند، نمي تواند بهنگام بميرد. از خود بپرس آيا زندگي را به کمال يافته اي؟ آيا زندگي خودت را زيسته اي؟ يا با آن زنده بوده اي؟ آيا آن را برگزيده اي؟ يا زندگيت تو را برگزيده است؟ آيا آن را دوست داري يا از آن پشيماني؟ اين است معني زندگي را به کمال يافتن)(وقتي نيچه گريست، اروين يالوم).</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; آدمي شايد تنها به دنيا بيايد و تنها بميرد اما در اين دنيا به تنهايي نقش خود را بازي نمي کند. (زندگي نازيسته مي خواهد سينه ات را بشکافد، و قلبت زمان را مي شمارد، و طمع به زمان هميشگي است. زمان مي بلعد و مي بلعد و چيزي باقي نمي گذارد)(همان).&nbsp; انسان محصور شرايط خويش است و شايد آنچه را که تقدير مي ناميم اثري است که بقيه در زندگي آدمي بر جاي مي گذارند. انسان در خانواده و همچنين در اجتماع زندگي مي کند. تا چه حد بدون در نظر گرفتن خانواده و جامعه مي توان به تنهايي براي زندگي خود تصميم گرفت؟ گاه خانواده و آنهايي که دوستشان داريم و گاه جامعه و شرايطي که در آن زندگي مي کنيم زنجيري مي شود که نمي توانيم به آرزوهايمان برسيم و گاه خودمان و اعتقاداتي که داريم مانع از آن مي شود که از هر راهي و به هر نحوي بخواهيم به خواسته هايمان برسيم. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp; اما از همه ي اينها که بگذريم بايد ببينيم براي ما ارزش چيست و چه چيز از اهميت بيشتري برخوردار است. گاهي نرسيدن به يک خواسته بسيار بهتر است از رسيدن به آرزويي است که به دنبال آن پشيماني باشد. گاهي نرسيدن به آرزوها بهتر از رسيدن به آنها از طريقي است که به دنبالش عذاب وجدان باشد. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="http://arga-mag.com/file/img/2016/04/lonely-images-2-1.jpg" alt="" width="550" height="361" /></span></p> Sun, 18 Nov 2018 12:13:00 GMT ستايشگر «شاهکار» http://soleyeavazblogfaco.ParsiBlog.com/Posts/647/%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%8a%d8%b4%da%af%d8%b1+%c2%ab%d8%b4%d8%a7%d9%87%da%a9%d8%a7%d8%b1%c2%bb/ <p>*سروده اي موشّح براي استاد معيني کرمانشاهي (رحيم)<br />ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br />دوم خرداد 1379 براي ديدار از استاد معيني کرمانشاهي به منزل آن بزرگمرد رفته بودم.آن استاد دريادل آيينه ضمير جلد اوّل کتاب &laquo;شاهکار&raquo; خود را ـ که در آن تاريخ ايران را به نظم کشيده اند ـ برايم امضاء کردند.به خانه که بازگشتم مثنوي موشّح زير را در مدح شان سرودم و برايشان فرستادم.به مناسبت سالروز درگذشت آن استاد فقيد (بيست و ششم آبان ماه) مثنوي موشّح را درج مي کنم.شايان ذکر اين که با به هم پيوستن حروف اول مصراعهاي اول شعر،عبارت &laquo;معيني کرمانشاهي رحيم&raquo; به دست مي آيد.روح بلند آن مهين استاد شعر و ادب فارسي شاد باد.<br />***<br />مريزاد دست&nbsp;&nbsp; اي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مهين&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; اوستاد<br />سراي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کلام&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; جاويد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; باد<br /><br />عبارات&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زيبا&nbsp;&nbsp;&nbsp; ،&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مفاهيم&nbsp;&nbsp; ناب<br />تو را&nbsp;&nbsp; سربه سر&nbsp;&nbsp; ديده ام&nbsp;&nbsp;&nbsp; در کتاب<br /><br />يکي شاهکار است&nbsp;&nbsp;&nbsp; آن&nbsp;&nbsp; &laquo;شاهکار&raquo;<br />از&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ابيات&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مستحکم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آبدار <br /><br />نکو&nbsp;&nbsp; سفته اي&nbsp;&nbsp;&nbsp; درّ&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; لفظ&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دري<br />فري&nbsp;&nbsp; اي&nbsp;&nbsp;&nbsp; شکوه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سخن گستري<br /><br />يکي&nbsp;&nbsp; از تو&nbsp;&nbsp;&nbsp; شيرين سخن تر&nbsp; کسي<br />نمانده ست&nbsp;&nbsp;&nbsp; از&nbsp;&nbsp;&nbsp; نغزگويان&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بسي<br /><br />کلام تو&nbsp;&nbsp;&nbsp; ناب است&nbsp; و نغز&nbsp;&nbsp; و&nbsp;&nbsp; بلند<br />زن و مرد و پير و جوان&nbsp;&nbsp; را&nbsp;&nbsp;&nbsp; پسند<br /><br />ره آورد&nbsp;&nbsp;&nbsp; انديشه ي&nbsp;&nbsp;&nbsp; پاک&nbsp;&nbsp; توست<br />که&nbsp;&nbsp;&nbsp; گوياي احساس و ادراک توست<br /><br />مريزاد دست&nbsp;&nbsp; اي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سخن&nbsp;&nbsp;&nbsp; پرورا<br />به&nbsp;&nbsp;&nbsp; اقليم&nbsp;&nbsp;&nbsp; شعر&nbsp; و ادب&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سرورا<br /><br />از آن&nbsp;&nbsp;&nbsp; &laquo;شاهکار&raquo;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو جا باز کرد<br />که&nbsp;&nbsp; در&nbsp;&nbsp; شرح&nbsp;&nbsp; تاريخ ، اعجاز کرد<br /><br />نيابد&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; گزندي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ز&nbsp;&nbsp;&nbsp; باران&nbsp; و&nbsp; باد<br />پي افکنده&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کاخ&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو&nbsp;&nbsp;&nbsp; اي اوستاد<br /><br />شکوه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ادب&nbsp;&nbsp;&nbsp; ،&nbsp;&nbsp;&nbsp; آبروي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زبان<br />مراين&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شاهکار است&nbsp; در هر زمان<br /><br />اديب&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سخن&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; سنج&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نام آوري<br />که&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &laquo;فردوسي ثاني&raquo;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کشوري<br /><br />همانا&nbsp;&nbsp;&nbsp; که&nbsp;&nbsp;&nbsp; تاريخ&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ايران زمين<br />شد&nbsp;&nbsp;&nbsp; احيا&nbsp;&nbsp; از اين &laquo;شاهکار&raquo; نوين<br /><br />يگانه&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خدواند&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بالا&nbsp;&nbsp;&nbsp; و&nbsp;&nbsp; پست<br />نگهدار&nbsp;&nbsp;&nbsp; اين&nbsp;&nbsp;&nbsp; شاهکار&nbsp;&nbsp; تو هست<br /><br />رسالت&nbsp; به من&nbsp;&nbsp; اين زمان حکم کرد<br />که&nbsp;&nbsp;&nbsp; مدح تو را&nbsp;&nbsp; گويم&nbsp; اي نيکمرد<br /><br />حياتي&nbsp;&nbsp;&nbsp; که&nbsp;&nbsp;&nbsp; تاريخ ايران&nbsp;&nbsp; گرفت<br />هماناست&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زين&nbsp;&nbsp;&nbsp; شاهکار شگفت<br /><br />يکي&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شاعرم&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دوستار&nbsp;&nbsp;&nbsp; شما<br />ستايشگر&nbsp;&nbsp;&nbsp; &laquo;شاهکار&raquo;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; شما<br /><br />مرا&laquo;خوش عمل&raquo;هست در شعر نام<br />مريد&nbsp;&nbsp;&nbsp; کلام&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; توام&nbsp;&nbsp; ،&nbsp; والسّلام.</p> Sun, 18 Nov 2018 09:15:00 GMT مثنوي اصفهان بيت آخر ندارد http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/181/%d9%85%d8%ab%d9%86%d9%88%d9%8a+%d8%a7%d8%b5%d9%81%d9%87%d8%a7%d9%86+%d8%a8%d9%8a%d8%aa+%d8%a2%d8%ae%d8%b1+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d8%af/ <h1><span style="font-size: small;">مثنوي اصفهان بيت آخر ندارد</span></h1> <div id="block-system-main" class="block block-system block-main block-system-main odd block-without-title collapsiblock-processed"> <div class="block-inner clearfix"> <div class="content clearfix"> <div id="node-article-61172" class="node node-article node-published node-not-promoted node-not-sticky author-operator odd clearfix"> <div class="content clearfix"> <div class="field field-name-field-newspaper-num-ref field-type-node-reference field-label-inline clearfix"> <div class="field-label"><span style="font-size: small;">شماره روزنامه:&nbsp;</span></div> <div class="field-items"> <div class="field-item even"><span style="font-size: small;"><a href="http://www.isfahanziba.ir/content/13960824-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-3073">1396/08/24 (شماره 3073)</a>&nbsp;</span></div> </div> </div> <div class="node-news-header"> <div class="field field-name-field-news-header field-type-text field-label-hidden"> <div class="field-items"> <div class="field-item even"><span style="font-size: small;">به بهانه گراميداشت 25 آبان؛ سالروز حماسه و ايثار اصفهان</span></div> </div> </div> </div> &nbsp; <div class="field field-name-body field-type-text-with-summary field-label-hidden"> <div class="field-items"> <div class="field-item even"> <p dir="rtl"><span style="font-size: small;">فرزانه فرجي</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">تکــــراري نمي شـــود ايــــن حقيــقــــت حماسه&zwnj;آفرين، حماسه اي به دست مردان سرزمينم، جايي روي دوش اهالي شهرم وقتي زادگاهم پر از عشق بود، پر از غزل غزل ترانه. روزي که قامت بسته شد به قد قامت زميني هاي آسماني همان ها که با تابوت هاي سه رنگشان، رنگين کمان ايثار را در پهناي آسمان شهرم به تصوير کشيدند.25 روز از آبان سال 1361 مي گذشت. اصفهان تمام قد ايستاد. تمام قد ايستاد به احترام قطره هاي باران وقتي عاشقانه در لا به لاي سردي هواي آبان ماه دل و چشم مردم خاکم را پر از نم نم ديده دل کرد. آسمان به زمين آمد و زمين آسمان را بوسه باران کرد درست همان جايي که نقطه مرزي عاشقي را مي شد لمس کرد در فاصله اي که به پرواز درآمدن 370 مرد عاشق را عاشقانه به تماشا نشستيم. مي شد در بين اشک هاي ديده قدم زد، نه، حرف از قدم زدن نيست، حرف از به جريان درآمدن و جاري شدن است. اشک هاي ديده مثل جريان رودخانه دويرج دل خيلي ها را با خود برد.رودخانه دويرج مردان سروقامت شهرم را در بين امواج جا داد تا سرمشق شهادت را در ميان خطوط منظم و نامنظم موج هاي کمي سهمگين و خشمناک رودخانه براي دلاور مردان شهرم ديکته کند. سرمشق شهادت از کربلا مي آمد. لب هاي خشکيده و ترک برداشته... تلخي آبي که بسته شد و غربت غريب آب و عطش و خشمگيني رودخانه.صداي حزن&zwnj;آلود زينب (س) و احيا شدن دوباره با نواي يا زينب(س) رزمنده&zwnj;ها....از تنها ماندن حسين (ع) و هل من ناصر ينصرني و رفقايي که در دل آب نواي لبيکشان گوش موج ها را کر مي کرد. همان مرداني که راهشان در امتداد راه حسين (ع) معنا يافت...&nbsp; .و سخن تاريخي امام خميني(ره) که به دل ها قرار داد و به جان ها صفا بخشيد: &laquo; ... شما در کجاي دنيا مي توانيد جايي را مثل استان اصفهان پيدا کنيد؟ همين چند روز پيش، فقط در شهر اصفهان حدود 370 نفر را تشييع کردند. مع ذالک همين شهيد داده ها و داغديده ها همچنان به خدمت خود به اسلام ادامه مي دهند. امروز مردم ما فهميده اند که تا فداکاري نباشد، اسلام را نمي شود پيش برد و مي دانند که همه ما بايد براي اسلام فدا شويم.&raquo; بايد همه اين حرف ها را کنار هم گذاشت تا رسيد به يک مثنوي، مثنوي که بيت آخر ندارد؛ چراکه اين راه انتها ندارد.همان حرف اولم را باز تکرار مي کنم، اين راه نه تکراري مي&zwnj;شود و نه تمام مي شود. هرچه بگوييم تازه است. هرچه بگوييم مي رويم و مي رسيم به کربلا، به آخر عشق، به آخر مردانگي و به حسين(ع)...اين راه تا ابد، تا بي انتها ترين زمان ادامه دارد.شهرم بيدار است و مردان سرزمينم آگاه.براي اين راه نقطه، تمام معنايي نداشته و نخواهد داشت. 25 آبان سال 1361 تمام نمي شود.ايستادن تمام نمي شود.عطر شهادت هنوز از خاک ايرانم به مشام مي رسد.غيرت اينجا زنده است و جاودانه چراکه راه، راه حسين بن علي (ع) است....&nbsp;</span></p> </div> </div> </div> </div> </div> </div> </div> </div> Sun, 18 Nov 2018 09:13:00 GMT شيداي شهادت http://manvachamran.ParsiBlog.com/Posts/165/%d8%b4%d9%8a%d8%af%d8%a7%d9%8a+%d8%b4%d9%87%d8%a7%d8%af%d8%aa/ <p> <p style=" text-align: justify; text-justify: kashida; text-kashida: 0%;"><span style="font-size: 13.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;">هوالشهيد</span></p> <p style=" text-align: justify; text-justify: kashida; text-kashida: 0%;"><span style="font-size: 13.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;">باور کن قلم به دست گرفتن و از تو نوشتن، براي تو نوشتن کار سختي است آن هم براي مني که هنوز نه حرمت قلم را مي&zwnj;داند و نه به رسم و آيين واژه&zwnj;ها آگاه است. علاوه بر آن، آدم&zwnj;ها هر چه روحشان وسيع مي&zwnj;شود از ميدان ديد آدم&zwnj;هاي ديگر بيرون مي&zwnj;روند آن وقت نمي&zwnj;شود از لابلاي حرف&zwnj;هاي اين و آن دنبالشان را گرفت. بايد ردشان را در آسمان زد و من که دستم به آسمان نمي&zwnj;رسد. باور کن هيچ کس نمي&zwnj;تواند شهدا را در يک بند و دو بند جا بدهد. هيچ واژه&zwnj;اي نمي&zwnj;تواند ايثار را معنا کند. بايد کتاب&zwnj;ها برايت نوشت، بايد سال&zwnj;ها از تو حرف زد بايد ساعت&zwnj;ها نشست و به تو فکر کرد شايد اندکي قد ذره&zwnj;اي تو را فهميد</span><span style="font-size: 13.0pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;;Times New Roman&quot;;B Nazanin&quot;;">...</span></p> <p style=" text-align: justify; text-justify: kashida; text-kashida: 0%;">&nbsp;<span style="font-size: 13.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;">راست مي&zwnj;گويند تو از خيل آنان نبودي که ترس از مرگ در دلهايشان لانه کرده بود و خوف ترک دنيا کارشان را به اشبه الرجال رسانيده بود. تو از نژاد آنها نبودي که بخواهي پشت ولي&zwnj;ات را خالي کني و رهبرت را در ميانه جنگ با دشمن دون تنها بگذاري، خواه سوز سرماي زمستان باشد يا تندي گرماي تابستان. تو از جنس مردان مرد بودي همان&zwnj;ها که صداي حضرت روح الله (ره) شيدايشان کرده بود. همه&zwnj;ي سال&zwnj;هاي جهاد و شهادت زير باران آتش و گلوله آرام نگرفتي. نه تو اهل تسليم شدن نبودي، خستگي کي در قاموس تو معنا داشت؟ آن هم تويي که عقده همراهي علي(ع) در دلت مانده بود و وِرد زبانت "ياليتنا کنا معک" شده بود. تو که در سِلم با حسين(ع)</span><span style="font-size: 13.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;">بودي زير پرچم اسلام. هيچ وقت خدا، پايت روي زمين بند نبود و هميشه در حال فتح قله&zwnj;ها، آن وقت مي&zwnj;شد آرزو به دل بماني؟ تو که طعم بي&zwnj;برادري را با حسين(ع) چشيده بودي در عاشوراي 59. نه نمي&zwnj;شد ... تو عِلماً عَملاً در بيعت با علي(ع) </span><span style="font-size: 13.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;">بودي پس بايد جواز عبورت را در غدير مي&zwnj;گرفتي. بايد سيراب مي&zwnj;شدي آن هم از دست خود مولا</span><span style="font-size: 13.0pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,&quot;serif&quot;;Times New Roman&quot;;B Nazanin&quot;;">...</span></p> <p style=" text-align: justify; text-justify: kashida; text-kashida: 0%;"><span style="font-size: 13.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;Times New Roman&quot;;">شهادتت مبارک</span>&nbsp;</p> </p> Sun, 18 Nov 2018 09:04:00 GMT مثنوي آه بانو/1 تا 3 http://mahdimeshkaat.ParsiBlog.com/Posts/300/%d9%85%d8%ab%d9%86%d9%88%d9%8a+%d8%a2%d9%87+%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%88%2f1+%d8%aa%d8%a7+3/ <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: small;"><br /></span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;"><em><span style="color: #ff00ff;"><span style="font-size: small;">باسلام و سپاس. هرچند اخيرا تمام سروده هاي خودم را بازنگري و ويرايش کردم؛ اما فعلا&nbsp; اون تغييرات را&nbsp; در اين وبلاگ وارد نمي کنم. فقط شعر آه بانو را که بنظرم از اهميت ويژه اي برخورداره، و بيش ازهمه هم تغيير کرده (خصوصا قسمت4 اون،) مجددا تقديم مي کنم. ضمنا از خوانندگان عزيز مي خواهم که اين سروده را تنها به چشم شعر نخوانند؛ بلکه به ديده ي يک انديشه نامه (در مورد زن) به آن نگاه کنند و در صورت امکان نقد و نظر بفرمايند. (همچنين توجه کنيد که اين مجموعه داراي 5قسمت است و در دو پست پشت سرهم&nbsp; ارسال شده)</span></span></em></span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;"><br /></span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="color: #ff9900;"><em><span style="font-size: small;">به&nbsp;اميد &laquo;روز زن&raquo;. &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;</span></em></span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="color: #ff9900;"><em><span style="font-size: small;">تقديم به همسر نوکابينم. پاک&zwnj;بانوي بي همتايي که تک تک رؤياهاي شيرين &nbsp;</span></em></span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="color: #ff9900;"><em><span style="font-size: small;">اين مثنوي را برايم&nbsp; تعبير کرد.</span></em></span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p><strong>آه بانو1</strong></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">اصل زن فلسفه ي&nbsp; گل دارد </span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">دامن از باغ تکامل دارد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن که حساس ترين ادراک است..</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">تپش مهر خدا در خاک است..</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن که اين قدر شکر مي&zwnj; ريزد..</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">از هر انگشت، هنر مي ريزد..</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن که انديشه&zwnj;ي&nbsp; قمصر دارد..</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">عطر در شيشه&zwnj;ي&nbsp; همسر دارد..</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن که محبوب پيمبر شده است..</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">خوش به حالش، چه معطر شده است</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;يعني از محمل راز آمده زن</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;همره <strong>عطر</strong> و <strong>نماز</strong> آمده<strong> زن</strong>*&nbsp; </span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">پاي بر فرق بهشت آورده</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">خانه را غرق بهشت آورده</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">چه کسي خوبتر از زن ديده؟</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">خوب&zwnj;ها را چه کسي زاييده؟</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">مردها هرچه که سرور باشند</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">پيش مادر، همه نوکر باشند</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">هي ننازيم که&nbsp; قوّامانيم*</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">ما &laquo;&zwnj;الف بچة&raquo;&zwnj;&zwnj; اين مامانيم...</span></span></p> <p class="MsoNoSpacing">&nbsp;</p> <p class="MsoNoSpacing"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;..........................................................&nbsp;</span></span></p> <p class="MsoNoSpacing"><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: xx-small;">*ازدنياي شما، سه چيز براي من پسنديده شد: زن و عطر، و روشني چشم ام در نماز ـ &nbsp;الخصال؛ ج 1 :ص 165&nbsp;&nbsp;.</span></span></p> <p class="MsoNoSpacing"><span style="font-size: medium;"><span style="font-size: xx-small;">*&laquo; الرّجالُ قوّامون عَليَ النِّساء&nbsp;:نساء34&raquo;</span></span></p> <p class="MsoNoSpacing">&nbsp;</p> <p class="MsoNoSpacing"><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">غمزه از جنس ملَک دارد زن</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">مثل درياست، نمک دارد زن</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">بس که مانند ملَک معصوم است</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">چشم نامحرم از او محروم است</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">مينياتوريِ عشق است انگار</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">يا خودِ حوريِ عشق است انگار</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چشم عشق است ـ ببين اشکش را !</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; پاک کن زودتر اين اشکــــش را &nbsp;</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;<strong>آه</strong><strong>بانو 2</strong></span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن لطيف است خفيفش نکنند!</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">آلت دست کثيفش نکنند!</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">گوهر است اين، نشود بازيچه!</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&laquo;اصل آزادي زن&raquo; يعني چه؟!</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن خودش مادر آزادي&zwnj;هاست</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">باني و بانوي آبادي&zwnj;هاست</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">مثل ليلي که به محمل باشد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن دقيقاً مثَلَش &laquo;دل&raquo; باشد:</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">دل در اين سينه کجا در بند است؟</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">اين نه بند است، که اين &laquo;پيوند&raquo; است</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">دل در&nbsp; اين تن شريان&zwnj;ها دارد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">عالم از زن جريان&zwnj;ها دارد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">پس ببين، معني &laquo;&zwnj;پيوند&raquo;&zwnj;&zwnj; اين است</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">معني &laquo;&zwnj;همسر دلبند&raquo;&zwnj;&zwnj;&nbsp; اين است</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">تپش دل، تپش تن آرد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زندگي هم تپش از زن دارد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">خانه از دسـت زنان مي&zwnj;چرخد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">دور &laquo;زن&raquo;،&nbsp; پس دو جهان مي&zwnj;چرخد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">خسروان گرچه جهان مي گيرند</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&laquo;دل&raquo; مهم است و زنان مي&zwnj;گيرند</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">بله مردان سرِکارند اين جا</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">بانوان خوب سوارند اين جا!...</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">اين همه گفتم، اگر&laquo;زن&raquo; باشد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">نه که تنها تن و <em>مانکن</em> باشد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">همه ي فلسفه ي زن &laquo;تن&raquo; نيست</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">آدمي زاده که <em>گاو آهن</em> نيست</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">نه فقط غمزه&zwnj;ي&nbsp; ليلي دارد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">يک جهان ثروت ملّي دارد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;زن ايراني اگر بر مي&zwnj;گشـــت</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;"عصر بد" مشرق ديگر مي&zwnj;گشت </span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp; </span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;</span></span></p> <p>***</p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن نه بازار و بزک کم دارد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">دلِ حوّا&nbsp; سرِ آدم دارد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">ما اگر کاملاً آدم بوديم</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">فکرِ آزاديِ با هم بوديم</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن گل است اين دل اگر &laquo;دل&raquo; باشد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">گل نبايد همه جا&nbsp; وِل باشد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">اين که هفتاد قلم مي خواهد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">شهربانوست، حرم مي خواهد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; حرمش باش حـــرامش نکنند</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;مرغ عشق است به دامش نکنند</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;***</p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">پيشتر نيز خطا مي کردند</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">به زنان جور و جفا مي کردند</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">مرد اگر هر شر و شوري مي کرد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن فقط سنگ صبوري مي کرد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">سطح انديشه که پايين تر بود</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن گرفتارتر از شوهر بود</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">مرد اگر دغدغه&zwnj;اش &laquo;کار&raquo;اش بود</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زندگي بر سر زن &nbsp;بارَش بود</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">مادران شمع شبستان بودند</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">چقدَر مثل شهيدان بودند</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">گرچه دين بوسه زَدَستش بر دست</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زندگي پينه به دستش مي&zwnj;بست..</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">حال، از اين ورِ بام افتاديم</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">حق زن را کف دستش داديم!</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;عصر ما مدعيِ زن شده است</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن چراغش ـ بله ـ روشن شده است</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">شهر و بازار، چراغان از زن</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">خانه&zwnj;ها شام غريبان از زن</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن عروسک شد و ماماني شد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">راه افتاد و خياباني شد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">عصر ما عصر مزخرف شده است&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن ـ ببين! ـ طعمه ي مصرف شده است</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">عصر پرمصرفي و شيکي شد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن عمل کرد و پلاستيکي شد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">خوب بازار عمل هم داغ است</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">واي بر هرکه دماغش چاق است!...</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زن &laquo;به روز&raquo; آمد و شب شد روزم</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; برو پروانه! &nbsp;خودم مي سـوزم...</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><strong><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">آه بانو 3</span></span></strong></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">عصر دلسردي و قهر آمده است</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">مهد کودک &nbsp;پُرِ شهر آمده است</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">خانه&zwnj;ها کلبه&zwnj;ي احزان شده&zwnj;اند</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">سالمندان چو غريبان شده&zwnj;اند</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">جاي بي بي همه&nbsp; <em>سي دي</em> داريم</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">تربيت&zwnj;هاي جديدي داريم</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">برکت خانه&zwnj;ي&nbsp; ما بي بي بود</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">رونق زندگي از ني ني بود</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زن که از خانه روان شد ديگر</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">زندگي برگ خزان شد ديگر</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">همه گم کرده&zwnj;ي چيزي شده&zwnj;اند</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">ناخودآگاهِ غريزي شده&zwnj;اند</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هرکسي در به درِ چيزي شد</span></span></p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;دوره&zwnj;ي دوري و پاييزي شد</span></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;">&nbsp; ادامه در پست بعدي</span></span></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p>&nbsp;</p> Sun, 18 Nov 2018 08:42:00 GMT مجموعه ي آه بانو http://mahdimeshkaat.ParsiBlog.com/Posts/299/%d9%85%d8%ac%d9%85%d9%88%d8%b9%d9%87+%d9%8a+%d8%a2%d9%87+%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%88/ <p>&nbsp;</p> <p>نيمِ زن دغدغه&zwnj;ي مادري است</p> <p>باقي&zwnj;اش دلبري و همسري است</p> <p>&nbsp;</p> <p>ما به آن نيمه جفاها کرديم&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;</p> <p>راه بر نيمه شدن وا کرديم</p> <p>&nbsp;</p> <p>زن که در مادري&zwnj;اش لک برداشت</p> <p>همه&zwnj;ي فلسفه&zwnj;اش شک برداشت</p> <p>&nbsp;</p> <p>چون که آن دغدغه را از کف داد</p> <p>لا اقـل نيمِ بهايش افتاد</p> <p>&nbsp;</p> <p>عصر نامادرِ بد همسري است</p> <p>صِرف مصرف گري و دلبري است</p> <p>&nbsp;</p> <p>خسته از ني ني و نِق نِق شده&zwnj;اند</p> <p>خودشان آينه&zwnj;ي &nbsp;دق شده&zwnj;اند</p> <p>&nbsp;</p> <p>زن فقط آينه را مي فهمد</p> <p>ناز و بازار و ... چه&zwnj;ها مي فهمد!</p> <p>&nbsp;</p> <p>اي زنان! گنج نهان در بدنيد</p> <p>اين قدر چوب حراجش نزنيد</p> <p>&nbsp;</p> <p>اي که در آينه&zwnj;ها مي گردي</p> <p>آه، گنجي ست که خود گم کردي</p> <p>&nbsp;</p> <p>نه فقط صورت ماهي داري</p> <p>گنج پنهانِ الـــهي داري</p> <p>&nbsp;</p> <p>اصل و نسل همه از دامن کيست؟</p> <p>روح تاريخ بشر در تن کيست؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; کيست مسئول عواطف؟ مادر</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; حلقه&zwnj;ي وصل طوايف: مــادر &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp; ***&nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>شاعران حُسن ادب مي&zwnj;&zwnj; کردند&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;</p> <p>از زنان نام نمي&zwnj;&zwnj;&zwnj;آوردند</p> <p>&nbsp;</p> <p>زن که اسطوره&zwnj;ي&nbsp; هر ديوان بود</p> <p>در تپش&zwnj;هاي غزل پنهان بود</p> <p>&nbsp;</p> <p>نام زن کي به غزل مي&zwnj;&zwnj; گفتند؟</p> <p>به دو صد پرده مَثل مي گفتند</p> <p>&nbsp;</p> <p>تا حرم نشکند از هر خاتون</p> <p>شهره&nbsp; ليلا شد و رسوا مجنون</p> <p>&nbsp;</p> <p>نه که اين غيبت بانو مي شد</p> <p>باعث هيبتِ بانو مي شد</p> <p>&nbsp;</p> <p>زن چرا اين همه ارزان باشد؟</p> <p>ديدنش بر همه آسان باشد؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>سرگِران چون گُلِ نرگس خوب است</p> <p>متکبر چو &laquo;پِرَنسِس&raquo; خوب است</p> <p>&nbsp;</p> <p>نکند مثل عروسک باشي</p> <p>اهل زيباييِ کوچک باشي</p> <p>&nbsp;</p> <p>مثل انگشت نماها&nbsp; نشوي!</p> <p>عسلم! سينيِ حلوا نشوي!</p> <p>&nbsp;</p> <p>سکه&zwnj;ي دلبري ارزان نشود!</p> <p>همه&zwnj;اش خرج خيابان نشود!</p> <p>&nbsp;</p> <p>عشق درپرده نهانش زيباست</p> <p>عاشقي با ضربانش زيباست...</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; عصر ما چون ادبِ عشق شکست</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; غزلش عين خـــــداحافظي است</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;***</p> <p>ما نگفتيم زنان سر باشند</p> <p>سخن اين بود که &laquo;همسر&raquo; باشند</p> <p>&nbsp;</p> <p>بس کن اين حرف بد تکراري:</p> <p>مردسالاري و زن&zwnj;سالاري</p> <p>&nbsp;</p> <p>مکتب عشق اگر هست اين جا</p> <p>چه کسي هست&nbsp; فرودَست اين جا؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>مرد با زن چه تفارق دارند؟</p> <p>شمع و پروانه توافق دارند</p> <p>&nbsp;</p> <p>عشق چون رهبر دل ها باشد&nbsp;</p> <p>راهبرد همه ليلا باشد</p> <p>&nbsp;</p> <p>همه امروز تلاطم دارند</p> <p>عاشقان خوب تفاهم دارند</p> <p>&nbsp;</p> <p>تا که هرکس به سرش يک سوداست</p> <p>نرخ آمار جدايي بالاست</p> <p>&nbsp;</p> <p>همه گر يک سر و سودا بشوند</p> <p>همه گر عاشقِ والآ بشوند</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; مشکلات همه حل خواهد شد</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;زندگي مثل عســل خواهد&nbsp; شد</p> <p>&nbsp;</p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>آه بانو 4</strong></p> <p>&nbsp;</p> <p>قومي از نقد جهان ترسيدند</p> <p>مصلحت يکسره در اين ديدند</p> <p>&nbsp;</p> <p>که زن از خانه روان بايد کرد</p> <p>فکر اوضاع جهان بايد کرد</p> <p>&nbsp;</p> <p>تا نگويند که &laquo;&zwnj;استبداد است&raquo;!</p> <p>تا بگويند که &laquo;&zwnj;زن آزاد است&raquo;!</p> <p>&nbsp;</p> <p>زن به کار آمد و بازاري شد</p> <p>بعد ديديم که&nbsp; ابزاري شد</p> <p>&nbsp;</p> <p>واقعاً ارزش زن را ديديم</p> <p>&laquo;زن گل است&raquo; و چقدَر گل چيديم!</p> <p>&nbsp;</p> <p>چه جفا با زن و دختر کردند</p> <p>&laquo;عشق&raquo; را&nbsp; <em>مُنشي دفتر</em> کردند!</p> <p>&nbsp;</p> <p>زن که يک ثروت ملي بوده</p> <p>پي صَنّار *چرا فرسوده؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>اين به حکم خرد است؟ اين دين است؟</p> <p>واقعـــــاً ارزش بانو اين است؟&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&laquo;تربيت کردنِ انسان&raquo;، &nbsp;بد بود؟</p> <p>&laquo;خانه ها گرم و گلستان&raquo;، بد بود؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>زن که منشي بشود&nbsp; پُز دارد؟</p> <p>کلفَتي، اين همه قمپز دارد؟!</p> <p>&nbsp;</p> <p>زن که مستعمره باشد خوب است؟</p> <p>پيش گرگان، بره باشد خوب است؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>اين &laquo;حقوق زن&raquo; و &laquo;آزاديِ&raquo; اوست؟</p> <p>اين همان شأن خدادادي اوست؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>حق مهتاب! ثريا! رؤيا!</p> <p>حق پروانه! پريسا! دنيا!..</p> <p>&nbsp;</p> <p>حق زن &laquo;حق وجود&raquo; من وتوست</p> <p>همه ي بود و نبود من و توست</p> <p>&nbsp;</p> <p>آي! بازار پر از سالوسي!&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;</p> <p>دست بردار ز بي ناموسي!</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;دام تزوير مکن نسوان را &nbsp;</p> <p>&nbsp;بس کن اين پيرهن عثمان را</p> <p>&nbsp;</p> <p>اين نه دام است، که &laquo;مام&raquo; است اين زن&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;</p> <p>نه فقط مام، &laquo; امام&raquo; است اين زن</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زن، امـــــام&nbsp; دل اين مولود است&nbsp;</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; زن، خداگونه ترين موجود است</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>***&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>نه که زن خانه نشين بايد کرد</p> <p>بلکه در حلقه، نگين بايد کرد</p> <p>&nbsp;</p> <p>مرد چون حلقه و&laquo;ميدان ساز&raquo; است</p> <p>زن در اين&nbsp; حلقه که باشد ناز است</p> <p>&nbsp;</p> <p>زن، اگر&nbsp; سيلِ شناور بشود</p> <p>مرد &nbsp;بايست که بستر بشود</p> <p>&nbsp;</p> <p>کار مردان همه &laquo;بسترسازي&raquo; ست</p> <p>هنر مرد، به همخوابي نيست</p> <p>&nbsp;</p> <p>مرد، چون شير ژيان اش خوب است</p> <p>زن همان طبع روان اش خوب است</p> <p>&nbsp;</p> <p>خانه، خاتون خودش را دارد</p> <p>مرد، قانون خودش را دارد<strong>*</strong></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &laquo;پشت هر مرد موفق...&raquo;، ديدي؟</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;مشـــکل عصر مرا فهـــميدي؟</p> <p>.....................................................................</p> <p><span style="font-size: x-small;">*فالرجل سيد اهله و المرأه سيده بيتها: مرد، رئيس خانواده و زن، رئيس خانه است: نهج الفصاحه( پاينده)، ص 460، ح 2177</span></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>***&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>عصر من &nbsp;دين مرا عصري کرد</p> <p>نه زنش زن شد و نه مردش مَرد</p> <p>&nbsp;</p> <p>دينشان &laquo;دِرهمِ&raquo; شان شد ديگر</p> <p>صبح تا شب کمِ شان شد ديگر</p> <p>&nbsp;</p> <p>کس دل شاد ندارد حالا</p> <p>وقت آزاد ندارد حالا</p> <p>&nbsp;</p> <p>همه سرگرم و دل از هم سردند</p> <p>پشت هم را همه خالي کردند</p> <p>&nbsp;</p> <p>دين و دينار که قاتي بشوند</p> <p>مرد و زن نيز رُباتي بشوند</p> <p>&nbsp;</p> <p>ارتباطاتِ رُباتيک است اين</p> <p>حاصل عصرِ&laquo;پِراتيک&raquo; است اين</p> <p>&nbsp;</p> <p>همه جا &laquo;صرفه&raquo; و &laquo;مصرف&raquo; اصل است</p> <p>اين تمدن به چه ديگر وصل است؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آن جهاني که از آن ترسيديم</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&laquo;من غلط کردمِ&raquo; شان نشنيديم؟!</p> <p>&nbsp;</p> <p>............................................................................................................................................</p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: xx-small;">صنّار: سکّه ي کم ارزشي در قديم،که&nbsp; معادل&laquo;دوشاهي&raquo; بود.</span></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>***&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>دير يا زود عيان خواهد شد</p> <p>بعد از اين مهر، خزان خواهد شد</p> <p>&nbsp;</p> <p>پيري از چهره شناسند و چروک</p> <p>نسل ما را تو ببين سبک و سلوک!</p> <p>&nbsp;</p> <p>نسل ما ميل تجرد دارد</p> <p>چه کسي حال تعهد دارد؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>عصر دنياي مجازي شده است</p> <p>&laquo;عشق&raquo; هم مسخره بازي شده است</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&laquo;عشق&raquo; ارزان شد و &laquo;مهريّه&raquo; گران</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;تو خودت معنيِ اين قصه بخوان!</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>***&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>ما پر از زمزمه&zwnj;ي پاييزيم</p> <p>برگ مان را خودمان مي&zwnj;ريزيم</p> <p>&nbsp;</p> <p>ما به &laquo;جمعيّتِ&raquo; خود خنديديم</p> <p>ناگهان پيريِ آن را ديديم</p> <p>&nbsp;</p> <p>عصر دلسردي و کم پيوندي است</p> <p>عصر پاييزيِ تک فرزندي است</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; نسل ما خاله ندارد فردا</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ايل و دنباله ندارد فردا</p> <p>&nbsp;</p> <p><strong>&nbsp;</strong><strong>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>آه بانو5</strong></p> <p>&nbsp;</p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>گرچه بن بست جهان است اين جا</strong></p> <p><strong>راه ما، &laquo;مــــادر&raquo; مان است اين جا&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </strong></p> <p>&nbsp;</p> <p>آي مادر! که تو را گم کرديم</p> <p>ما به دامان تو بر مي&zwnj;گرديم</p> <p>&nbsp;</p> <p>ما کويريم ـ غروبي پر درد</p> <p>مادر! اي چشمه&zwnj;ي خوبي، برگرد</p> <p>&nbsp;</p> <p>ما سرِ ترک لجاجت داريم</p> <p>ما به دامان تو حاجت داريم</p> <p>&nbsp;</p> <p>مادر! اي حسّ مقدس ـ حالا</p> <p>&nbsp;مضطربْ حال، مگردان ما را</p> <p>&nbsp;</p> <p>اي که آرامش عالم بودي</p> <p>ما اگر زخم، تو مرهم بودي</p> <p>&nbsp;</p> <p>زن که بودي تو، &laquo; سَکَن &raquo; بودي تو</p> <p>کوثرِ حبِّ وطن بودي تو</p> <p>&nbsp;</p> <p>رفتي اي چشمه! لجن شد دنيا</p> <p>" زخمِ وامانده دهن" شد دنيا</p> <p>&nbsp;</p> <p>رفتي وخون پيِ خون آمده است</p> <p>همه جا جنگ و جنون آمده است*</p> <p>&nbsp;</p> <p>نسل پرپرشدگانيم آخر</p> <p>توکجا رفته&zwnj;اي آخر مادر؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>توکه بودي بني آدم بوديم</p> <p>همه اعضاي تنِ هم بوديم</p> <p>&nbsp;</p> <p>توکه رفتي همه ره کج کردند</p> <p>همگي با همگي لج کردند</p> <p>&nbsp;</p> <p>توکه رفتي چقدَر بد شده&zwnj;ايم</p> <p>همگي از دل هم رد شده&zwnj;ايم</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;توکه رفتي همگي دلسردند</p> <p>&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; توبيـــايي، همه برمي&zwnj;گردند &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;آذر 1393</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>............................................................................................................................</p> <p>&nbsp;*قرآن کريم يکي ازفلسفه&zwnj;هاي اصلي زن وازدواج را در سَکَن(آرامش)اعلام مي&zwnj;فرمايد (سوره روم، آيه21 ). پس زن محور سکونت انسان، و تبَعا محور سکونت جوامع بشري ست؛ وحالا اگر شاهد اينهمه ناآرامي در نهاد انسان امروز شده&zwnj;ايم؛ و هم اگرهرگونه هرج ومرج، يا گسيختگي رواني وخانوادگي، و فرهنگي واجتماعي پديدار شده است؛ علت ميداني اش همين است که : مناسبات جهان امروز،&nbsp;اين محور آرامش را از ميدان اصلي خود خارج ساخته، و عملا &laquo;اولويت بانوان&raquo; را در چيزي بجز &laquo;مادري و مديريت خانه&raquo;، و خارج از &laquo;مأمن خانواده&raquo; تعريف کرده است.&nbsp;باري الگوي اسلام در مورد مرد وزن اين گونه است:<strong><span style="color: #99cc00;">&laquo;الرجل سيد اهلها؛ والمرأة سيده بيتها: مرد رئيس خانواده، و زن رئيس خانه است&raquo;</span></strong>اکنون مي توان آن&nbsp;الگو و انگاره ي دين را نپذيرفت؛ اما لاجرم مي بايست تمام هزينه هاي روزافزون و بنيان سوز موجود را نيز به گردن گرفت.</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p><strong>&nbsp;</strong></p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 18 Nov 2018 08:39:00 GMT صنم قريش http://ashkeshafagh.ParsiBlog.com/Posts/922/%d8%b5%d9%86%d9%85+%d9%82%d8%b1%d9%8a%d8%b4/ <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="color: maroon; font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">ترجمه منظوم ذکر قنوت حضرت اميرالمومنين علي(ع) <br /> در لعن دو بت و سرکرده قريش (جبت و طاغوت)</span>&nbsp;</p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">بفرست اي اله و اي محمود <br /> به محمد(ص) و آل او تو درود </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">همه عالم غريق رحمت تو <br /> بر دو بت از قريش لعنت تو </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">جبت و طاغوت اين دو بت هستند<br /> دو بتي که به مثل هم پستند </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">اين دو سر کرده ي ضلالت را <br /> لعن کن اي خداي بي همتا </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">لعن کن دختران ايشان را <br /> زان که&nbsp;بشکسته اند&nbsp;پيمان را</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">از تو امر و از اين دو بت انکار <br /> تويي از اين دو بت بسي بيزار </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">وحي را هم قبول نا کردند <br /> به رسولت بسي جفا کردند</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">دين حق واژگون شد از ايشان <br /> اين ستم پيشگان و بد کيشان <br /> <br /> شد به دست منافقان کثيف <br /> آيه هاي تو يک به يک تحريف</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">ظلمها کرده اين دو بت به بشر<br /> حکم دين زين دو بت نداده ثمر </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">اين جماعت که از تو بگسستند <br /> همه با دشمنان به پيوستند </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">شهرها يک به يک شده ويران <br /> خانه هاي فساد آبادان </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هر که در دام اين دو بت افتاد <br /> شد اسير تباهي و بيداد </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">لعنت کردگار بي همتا <br /> بر همه پيروان اين بتها </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">خانه وحي گشته ويرانه <br /> بسته شد ، قفل شد در خانه </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">خانه وحي سقف بشکسته <br /> دستهاي وصي به هم بسته </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">واژگون گشته سقف اين خانه<br /> ظاهر و باطنش چو ويرانه </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">اهل خانه ز بيخ برکندند <br /> کودکان را چو مرغ پر کندند </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">شد تهي منبر نبي ز وصي <br /> اي خدا،بت نشسته جاي نبي</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">منکران امامتند اين قوم <br /> گمره و در ظلالتند اين قوم </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">غرق در باتلاق گناه عظيم <br /> جايشان قعر دوزخ است و جحيم </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">در جهنم درون چاه سقر <br /> جايشان ده بدون راه مفر </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">اي خدا زان عذابشان بچشان <br /> که بود فوق درک هر انسان&nbsp;</span>&nbsp;</p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هرچه بنموده اند اين دو بدي<br /> لعنشان کن تو لعنتي ابدي </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">منکران حقيقتند اين دو <br /> دشمنان شريعتند اين دو </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">ظالمانه به روي هر منبر<br /> خوانده خود را به مسلمين رهبر </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هر دوشان از نفاق سر شارند<br /> با وصي نبي به پيکارند<br /> <br /> با منافق جليس و همکارند <br /> مومنين زان دو بت در آزارند</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">راستگويان از آن دو آزرده<br /> کافران نفع زين ميان برده</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هر امام به حق که شد مقهور<br /> کرد تغيير واجبي که به زور </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">ناپسندي که شد پسنديده<br /> بس دلايل که گشت ناديده </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">خون و خونابه ها که شد جاري<br /> حق شناسان اسير بيگاري</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">نيک ها زشت و زشت ها زيبا<br /> جلوه وارونه داده حکم خدا </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">&nbsp;ارث ها را به زور مي بردند <br /> مال مردم به زور مي خوردند</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">بس غنيمت که ملک خود کردند<br /> بس حرامي که اين دو بت خوردند </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">خمس ها صرف غير اهلش شد <br /> حکم نا اصل عين اصلش شد </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هر ستم گشت گسترانيده<br /> هر نفاقي نهان شد از ديده </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هرچه نيرنگ کرده اند آنها <br /> وعده ها داده شد بدون&nbsp;وفا </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هر امان نامه اي که شد امضا <br /> حاصلش بود ظلم و جور و جفا </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">بگرفتند جان انسانها<br /> بشکستند جمله پيمانها</span>&nbsp;</p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هر حلال خداي گشته حرام <br /> هر حرامي شده حلال مدام </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هر چه پهلو که پاره گرديده<br /> غنچه هايي که چيده شد چيده </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">استخواني که گشته بشکسته <br /> هر سند، پاره پاره، سر بسته </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">اجتماعي که شد پراکنده <br /> دختري که به گور شد زنده </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">بس عزيزي که خوار شد زانها<br /> پست و بي اعتبار شد زانها</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">خوارها هم بسي عزيز شدند<br /> غوره بودند و چون مويز شدند</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">صاحب حق زحق خود محروم <br /> راستگو در مرامشان محکوم </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">حکم حق جلوه يافت وارونه <br /> بر بشر ظلم شد دو صد گونه </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">کفر ورزي هر آن که شد صفتش <br /> با امام به حق شود&nbsp;مخالفتش</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">داده شد آيه هاي حق تغيير<br /> شان آيات و معني و تفسير </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">ترک واجب چو شد پسنديده <br /> ريشه باغ دين بخشکيده </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">از پيمبر گلايه ها کردند<br /> منع اجراي آيه ها کردند </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">حکم حق بي نتيجه شد زآنها<br /> بشکستند عهد و پيمانها</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">ادعا ، ادعاي حق گويي<br /> راه اما ره ستم جويي</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">اين دو سر کرده صف باطل<br /> کرده انکار شاهد عادل</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">فکرشان خدعه کارشان نيرنگ <br /> با حقيقت، حقيقتاً در جنگ </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">وارد دين بسي خيانت شد <br /> بس جفاها که بر ديانت شد </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">نقشه ها بهر قتل پيغمبر (ص)<br /> شد بدست دو يار و همسنگر</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">مشکهايي که خشک غلطاندند<br /> لغوهايي که بر زبان راندند </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">بس تقلب که زاندو شد ظاهر<br /> بس نجاست که خوانده شد طاهر</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">شده تضييع بس وصيتها<br /> شوم بوده است هر چه نيتها</span>&nbsp;</p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">اي خداوند آگه از اسرار<br /> لعن کن آن دو يار را بسيار </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">در تمام ليالي و ايام <br /> لعنشان کن خداي من تو مدام&nbsp;</span>&nbsp;</p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">لعنتي که نباشدش پايان<br /> از خداوند باد بر ايشان </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هر که يار است و ياور آنها <br /> يا که تسليم باور آنها </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هر که امداشان نموده دمي<br /> رهرو راهشان شده قدمي</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">هر که در سر هوايشان دارد <br /> در دلش گر که جايشان دارد </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">مهر اين دو هر آن که در دل داشت <br /> باغ آتش براي خود مي کاشت </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">اي خداوند خالق دو جهان<br /> از عذابت به جمعشان بچشان </span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">از عذابي که جمله دوزخيان<br /> زان عذابند استغاثه کنان</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">لعن کن اي خداي عالميان<br /> هر که با اين دو گشت هم پيمان</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">از عذاب اليم و بي پايان <br /> دم بدم بر مشامشان بچشان</span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif; font-size: 12pt;Times New Roman&quot;;">لعن فرما خدا، يکايکشان<br /> واز عذابت به جمعشان بچشان</span>&nbsp;</p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt;">&nbsp;</p> Sun, 18 Nov 2018 08:38:00 GMT در بند تو افتادم http://khckdk.ParsiBlog.com/Posts/286/%d8%af%d8%b1+%d8%a8%d9%86%d8%af+%d8%aa%d9%88+%d8%a7%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%af%d9%85/ <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8342773684/IMG_20181114_220648_297.jpg" alt="" width="334" height="334" /></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">زير با</span><span style="font-size: small;">ران حسابي خيس شده ام. تا خودم را برسانم پشت در ورودي چند تايي عطسه کرده ام. حوصله ي شلوغي را ندارم. آن هم اين شلوغي. همه مهربان شده اند. يکي يک ليوان چاي داغ مي گذارد کنارم. اين لبخندهاي مسخره. اين نگاه هاي پر از سوال آزارم مي دهد. چسبيده ام به بخاري. گرمم نمي شود. صداي تلويزيون را تا اخر زياد کرده اند و با هم بلند بلند حرف مي زنند. از دور اشاره مي کند بايد با تک تک مهمان ها سلام و احوالپرسي کنم. حوصله اش را ندارم. ميان اين سر و صدا و هياهو صداي آشنايي به گوشم مي خورد. خنده ام مي گيرد. نمي دانم چرا امروز انقدر يادش افتاده ام. سرش درد مي کرد براي اين مهماني ها. براي اين شلوغي. براي اين صداها. يادم رفته بود بپرسم چرا اين همه مهمان دعوت کرده اند؟&nbsp;</span><span style="font-size: small;">اگر خودم را به لب پنجره نرسانم ديگر نفسم بالا نمي آيد. يکي زير پنجره نشسته و چند نفري هم کنارش نشسته اند. براي چه گريه مي کنم؟</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;<span style="color: #000000;">يکي زير پنجره نشسته که من بارها برايش کلي نامه نوشتم و جواب هيچکدامشان را نداد. گاهي سرش داد مي زدم. با او قهر ميکردم. گاهي دلم برايش خيلي تنگ مي شد. گاهي مي گفتم بايد برگردد و حداقل </span><span style="color: #000000;">جواب نامه هاي مرا بدهد. جواب تمام دلتنگي هايم را. جواب تمام اشک هايي که براي او ريختم.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">حالا خودش نشسته در چند قدمي من و با چند نفر حرف مي زند. مرا ديده و به روي خودش نمي آورد. فقط نگاهش کنم؟ يا صورتم را برگردانم و اصلا به روي خودم نياورم که او را ديده ام؟&nbsp; مگر مي شود؟ بعد از اين همه وقت؟ نمي دانم چرا اين کار را با من کرده اند. شايد فکر مي کردند من غافلگير مي شوم؟</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;<span style="font-size: small;">خودش چرا چيزي نگفت؟ برايش مهم نبود؟ مگر مي شود! ما با هم بزرگ شده ايم. با هم زندگي کرده ايم. راه رفتن را. خنديدن را. گريه کردن را. ديوانگي را. ديوانگي را ... از وقتي که چشم باز کرده ام بالاي سرم بوده. هميشه حواسش به من بود. نمي دانم چه شد که نگذاشت اين همه وقت او را ببينم. اين همه نامه نوشتن بس نبود؟ اين همه دلتنگي.</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;<span style="font-size: small;">حالا که برگشته فقط زل زده ام توي چشم هايش. به اندازه ي اين همه وقت طلبکارم. از اين آدم. از صدايش. از خنده هايش. از راه رفتن هايش. من از او طلبکارم. به اندازه ي تمام عمرم. به اندازه ي تمام اشک هايم ...</span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p dir="ltr">&nbsp;</p> <div> <p dir="rtl">&nbsp;</p> </div> <p>&nbsp;</p> Sun, 18 Nov 2018 08:37:00 GMT لبريز از سکوت http://mobarez10.ParsiBlog.com/Posts/4/%d9%84%d8%a8%d8%b1%d9%8a%d8%b2+%d8%a7%d8%b2+%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/ <p style="text-align: center;">به نام عشق ابدي&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">از اين سکوت کشنده هنوز لبريزم</span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">چو قطره قطره اشک از دوچشم ميريزند</span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><br /></span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">نگاه خسته من تا کجا زند فرياد</span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;">که درمسير نفس بغض ها گلاويزند</span></strong></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">شاعر :خودم</p> <p style="text-align: center;"><img src="http://s9.picofile.com/file/8342674034/images_8_.jpeg" alt="" width="300" height="168" /></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> Sun, 18 Nov 2018 08:35:00 GMT استمرارِ سکوت http://cennet.ParsiBlog.com/Posts/406/%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b1%d9%90+%d8%b3%da%a9%d9%88%d8%aa/ <p style="text-align: justify;">واژه ها مي آيند. در سکوتِ درازايِ بي انتهايِ ذهنم قدم ميزنند. مينشينند. بلند ميشوند. ميروند. ميدوند. عاقبت صداي خستگي شان در ذهنم تکرار ميشود و در خاکستريِ فراموشي محو ميشوند. روزها مي آيند: و با مشتي از اتفاق ميروند. تعابير و تفاسيرم از رفتارها و تکاپوها، خشم ها و لطافت ها، اشک ها و شوق ها کلمه ميشوند. کلمه ها در سرم راه ميروند: در جاده. در ماهِ آبان. زير باران. در راهروهاي دانشگاه. زير آسمانِ دلگير خوابگاه. در پياده روي ها. در کتاب ها. آهنگ ها. زير ابرهاي اسفنجي. هميشه. هرجا. اين کلمه ها هستند که تنهاييِ ذهنم را همراهند. خودم اما به سکوت خو گرفته ام. آدمي چه آسان انس ميگيرد با دردهاي هولناک پيشينِ سينه اش. با خلوتِ تنهايي اش. با سکوتِ بي تلاطمش. با هرآنچه روزي وهمش را داشت و اينک بازو به بازوي آن است. انگاره هايم، چيزي ميان نوشتن و گفتن گير ميکنند. نه با قلم درگير ميشوند تا به نوشته درآيند، نه به صدا بدل ميشوند تا از مسير حنجره بيرون بريزمشان. با سکوت عجين شده ام. تو گويي اين خموشي شبيه دست و پا از آغاز با من بوده: نزديک، متصل و ممتد. گاهي هراس برم ميدارد که خودم را در سکوت گم نکنم؟ فراموش نکنم؟ مايع تاريکش جلوي چشم هايم را نگيرد و خودم را از ياد ببرم؟ شبيه واژه هايم که در خاکستريِ فراموشي محو ميشوند. شبيه پندارهايم که حرف نميشوند. دست خودم را در سکوت ميگيرم. ميرقصم. با نواي موسيقي بازخواني ميکنم. بسامد صدايم را از جايي ميان حلق و گوش ميشنوم. باران به پنجره ميزند. آبان ماه است. پرده را کنار ميزنم و استمرارِ قطره هاي باران را نظاره ميکنم. به استمرار مي انديشم. استمرارِ اين سکوت ...</p> Sun, 18 Nov 2018 08:34:00 GMT آرزو http://soleyeavazblogfaco.ParsiBlog.com/Posts/646/%d8%a2%d8%b1%d8%b2%d9%88/ <p><br />يارب از چيست که بايد ز بدِ بخت به خانه<br />هر شب و روز نه حوري که زني پير ببينم؟<br /><br />عوض روي گل انداخته ي طرفه نگاري<br />چهره اي چون نمد آغشته ي باقيرببينم؟<br /><br />چه گناهي شده ام مرتکب ايدوست که خودرا<br />بايد افتاده ز پا بسته به زنجير ببينم؟<br /><br />شود آيا عوض شلغم وموسير و کلم پيچ<br />قسمت خويش هلوي و به و انجير ببينم؟<br /><br />داخل&nbsp; اين قدح سرکه ي حاضر سر سفره<br />نه اگر باده ، اقلّآ عسل و شيرببينم؟<br /><br />خوش ندارم که دراين آخر عمري دل وتن را<br />به غم وغصه گرفتار و زمينگير ببينم<br /><br />سر جدّت صنمي خوشگلکي قسمت من کن<br />که کنارش بنشينم رخ او سير ببينم<br /><br />خسرالآخره ي دوزخي ام گرچه مددکن<br />توي دنيا ز بهشتت دوسه تصوير ببينم!</p> Sun, 18 Nov 2018 08:30:00 GMT ترديد http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/76/%d8%aa%d8%b1%d8%af%d9%8a%d8%af/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ترديد در وجود من است، در وجود توست، ميداني چرا؟ ما زاده ي ترديديم. از لحظه ي بودنمان نه از لحظه ي شدنمان، ترديد نيز با ما بود. با هر قدم کودکيمان، با هر گام جوانيمان و حتي با گامهاي لرزان سالخوردگيمان ترديد با ما بود. ترديد نه در بيرون، بلکه در درونمان بود، جزئي از ما بود، جزئي از بودنمان بود.&nbsp; <br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; </span><span style="font-size: small;">ترديد تلخ است. </span><span style="font-size: small;">ترديد غباري است که بر دل مي نشيند و مانع ديدن حقيقت مي شود.</span><span style="font-size: small;"> ترديد نيمه اي تاريک و نيمه اي روشني است. تکليف با تاريکي روشن است، تکليف با نور هم روشن است، اما ترديد نيمه تاريک است، نه روشن است که بروي و نه تاريک است که بايستي، ايستادن است ميان رفتن و ماندن. هميشه رفتن باعث خستگي نمي شود گاهي ايستادن ميان رفتن و ماندن انسان را خسته تر مي کند. ترديد نه جهل است و نه علم، دست و پا زدن است. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; ترديد تشويش است، دلهره است. ترديد خوره ي جان است که وجودت را از درون مي خورد، مثل موريانه مي ماند از درون مي پوساند. ترديد جان را به لب مي رساند. <br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </span><span style="font-size: small;">تا کي و تا کجا مي توان در ترديد ماند؟ ترديد گاهي ترسناک است. </span><span style="font-size: small;">ترديد در ابتداي هر راه نرفته اي ايستاده است، ترديد در ابتداي راه، با هر گام تا انتهاي راه با ماست. ترديد هميشه هست، ما با ترديد بيشتر از خويشتنمان آشناييم. اما نمي شود تمام عمر با ترديد زندگي کرد. هميشه و همه جا نمي توان ميان ترديد و يقين معلق ماند، بايد انتخاب کرد، بايد راه افتاد، بايد رفت. هميشه نمي توان ميان شک و يقين دست و پا زد. گاهي بايد پا از دايره ترديد بيرون گذاشت، يا بايد به انکار رسيد يا با يقين بازگشت. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="http://axmax98.ir/wp-content/uploads/2017/02/976.jpg" alt="" width="500" height="674" /><br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> Sun, 18 Nov 2018 08:30:00 GMT آشوب http://mahmoodimperator.ParsiBlog.com/Posts/1099/%d8%a2%d8%b4%d9%88%d8%a8/ <p style="text-align: center;"><img title="تو ناز و نازنين بودي و استي " src="http://uupload.ir/files/2ypu_negar_13112018_140241.jpg" alt="تو نـــاز و نازنيــــن بودي و استي تو نغــــز و بهتـرين بودي و استي تو تصويري که در خاطر نگنجي تو عشـــقِ آتشيــــن بودي و استي کنــــار کوچـــه اي عشق و محبت تو بـا من همنشيـــن بودي و استي خمــــار و مستـــي و سکرِ شرابي سليـــــل و انگبيـــن بودي و استي فراتــــــر از تمنـــــــايي و احساس بلـي، آري، چنيــــن بودي و استي به گلـــــــزار خيــــــالم جلوه داري بهشـــــت هشتميـــن بودي و استي تو صيــادي و اين دل مرغ وحشي هميشــــه در کميــن بودي و استي تو در اعــــــداد مهــــر و پاسداري صـــدي بـــا آفــرين بودي و استي در اوصــــافت قصيـــر آيــد زبانم نيــــــکو کار زميــــن بود و استي در اين دنيـــايي ناموثوق و آشـوب بــري محمود اميـن بودي و استي ------------------------------- سه شنبه 22عقرب 1397 خورشيدي که برابر ميشود به 13 نوامبر 2018 ترسايي سرودم احمد محمود امپراطور" /><br /><img title="احمد محمود امپراطور و غزليات ناب کلاسيک " src="http://uupload.ir/files/nqkk_46199301_2132842340363766_3611646481766809600_n.jpg" alt="بهترين غزليات کلاسيک از شاعر جوان احمد محمود امپراطور " /></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-family: arial, helvetica, sans-serif;"><span style="color: #cc9933;"><span style="font-size: medium;"><strong><span style="color: #008080;"><br />تو نـــاز و نازنيــــن بودي و استي <br /> تو نغــــز و بهتـرين بودي و استي<br /> تو تصويري که در خاطر نگنجي<br /> تو عشـــقِ آتشيــــن بودي و استي<br /> کنــــار کوچـــه اي عشق و محبت<br /> تو بـا من همنشيـــن بودي و استي <br /> خمــــار و مستـــي و سکرِ شرابي<br /> سليـــــل و انگبيـــن بودي و استي<br /> فراتــــــر از تمنـــــــايي و احساس<br /> بلـي، آري، چنيــــن بودي و استي <br /> به گلـــــــزار خيــــــالم جلوه داري<br /> بهشـــــت هشتميـــن بودي و استي<br /> تو صيــادي و اين دل مرغ وحشي<br /> هميشــــه در کميــن بودي و استي<br /> تو در اعــــــداد مهــــر و پاسداري<br /> صـــدي بـــا آفــرين بودي و استي<br /> در اوصــــافت قصيـــر آيــد زبانم<br /> نيــــــکو کار زميــــن بود و استي <br /> در اين دنيـــايي ناموثوق و آشـوب<br /> بــري <span style="color: #ff0000;">محمود</span> اميـن بودي و استي</span><br /> <span style="color: #000080;">-------------------------------</span><br /> <span style="color: #ff0000;"><span style="font-size: small;">سه شنبه 22عقرب 1397 خورشيدي<br /> که برابر ميشود به 13 نوامبر 2018 ترسايي<br /> سرودم<br /> <span style="color: #008000;">احمد محمود امپراطور</span></span></span></strong></span></span></span></p> Sun, 18 Nov 2018 08:28:00 GMT شهيدِ سامرا http://ashkeshafagh.ParsiBlog.com/Posts/921/%d8%b4%d9%87%d9%8a%d8%af%d9%90+%d8%b3%d8%a7%d9%85%d8%b1%d8%a7/ <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">همچو ابر بهار مي گريم در عزاي شهيد سامرا<br />روز و شب زار زار مي گريم از براي شهيد سامرا </span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">دست غم مي زنم به سر زغمش تا كه جانم ز تن برون آيد<br />جان چه باشد كه عالم هستي به فداي شهيد سامرا</span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">همه دارايي دوعالم را داده بر من خداي بي همتا<br />چون كه افتاده بر سرم سايه از لواي شهيد سامرا</span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">همه ي درد هاي عالم را مي خرم من به جان خود ز غمش<br />تا كه درمان كنم همه را با دواي شهيد سامرا</span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">هر كه آمد به زير پرچم او&nbsp;ارجمند و گران بها بشود<br />عزت شيعيان ز اعجاز كيمياي شهيد سامرا</span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">شكر يارب كه شيعه ي اويم&nbsp;در تلاشم &nbsp;كه راه او پويم <br />شكر يارب كه بوده ام همه عمر مبتلاي شهيد سامرا </span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">مثل اجداد طاهرينش او معدن فضل و جود و احسان است<br />اي خوشا آن كه فيض بگرفته از سخاي شهيد سامرا</span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">مي كشم گرچه انتظار فرج در همه عمر خود يقين دارم<br />مي رسد عاقبت زمان فرج با دعاي شهيد سامرا</span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">همه ي سعي و كوششم اين است كه شود او ز دست من راضي<br />كه رضاي خداي بي همتاست در رضاي شهيد سامرا</span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">حضرت جبرئيل مي خواند روضه از داغ عسكري امشب<br />عرشيان جمله تسليت گويند به خداي شهيد سامرا</span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">كرده واجب محبت او را حضرت حق به مردم دنيا &nbsp;<br />من نفس مي كشم خدا را شكر با ولاي شهيد سامرا </span></p> <p style="text-align: center; margin: 0cm 0cm 10pt;" dir="rtl" align="center"><span style=" font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 12pt;">چشمه چشمه ز چشم مي ريزم خون دل را ز داغ حضرت او<br />همچو ابر بهار مي گريم در عزاي شهيد سامرا</span></p> Sun, 18 Nov 2018 08:23:00 GMT کوچک ولي بزرگ! http://rosesorati.ParsiBlog.com/Posts/2321/%da%a9%d9%88%da%86%da%a9+%d9%88%d9%84%d9%8a+%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af!/ <p>بسم الله الرحمن الرحيم</p> <p>&nbsp;</p> <p>بن بست بود . کوچه ، نه طول زيادي داشت و اگر عرضش از طول کمتر نبود ، مسلما بيشتر هم نمي توانست باشد ! شايد سه ماشين با بستن آينه هايشان مي توانستند به زور در عرضش جا بگيرند اما دو طرف کوچه پر بود از ماشين هاي پارک شده .&nbsp;</p> <p>و من ، من فقط قرار بود منتظر باشم تا از در خانه بيرون بيايد . همين ! اما خب ، به طرز عجيبي از همان بدو تولد ، آبم با بيکاري در يک جوي نمي رفت که نمي رفت ! انتظار بايد ثمربخش باشد ، مفيد باشد . فردي که منتظرش هستي بايد بداند که منتظرش بودي و براي او چه کردي ؟! مي دانست مدت زيادي نيست که يک سويچ و يک کارت ماشين به دستم داده اند و گفته اند بفرما ! پس تا جايي که ممکن بود سعي مي کرد لااقل روي صندلي راننده تنها نباشم . قرار بود منتظرش بمانم اما چشمم به دو رمپ روبروي هم خورد . دو پارکينگ درست در مقابل هم . فرصت خيلي خوبي وسوسه ام مي کرد براي يک دور دو فرمان شيک که وقتي مي آيد ، بي معطلي برويم پس شروع کردم ...</p> <p>درست وقتي بود که دنده ام روي آر مانده بود و پايم تا ته روي کلاج بود و دستم را انداخته بودم دور صندلي شاگرد . داشتم برمي گشتم تا ديد پشت را کامل داشته باشم اما نور زرد رنگي گوشه ي چشمم را زد . چراغ در پارکينگي که من مقابلش بودم شروع کرده بود به چشمک زدن . درست همينجا و همين لحظه ... تنها کاري که توانستم بکنم رفتن در رمپ پارکينگ روبرويش بود اما خب ، وقتي يک کوچه نتواند سه ماشين از عرض کنار هم قرار گرفته را تحمل کند ، قطعا جايي براي يک ماشين از طول هم پيدا نمي کند ! پرايد سياه رنگ من ، کج مانده بود و همسايه شان با لکسوز ان ايکس سيصدش تنها توانسته بود در جهت مخالف من ماشين را هدايت کند . نصف ماشين او داخل پارکينگ بود و تمام ماشين هاچ بک&nbsp;ِ کوچک&nbsp;ِ کوتاه فامت من ، قد علم کرده بود درست در مقابل غول شاسي بلندي که به راحتي مي توانست قورتش دهد .&nbsp;</p> <p>ترسيده بودم ، دستم دايم با دنده درگير بود ، سعي مي کرد تکانش دهد اما قدرت نداشت . مي لرزيد ، يخ کرده بود ، درست مثل تمام تنم ... ! گمانم اين بار مي شد بار پنجم که حتي نمي توانستم دنده را خلاص کنم . زانوان مي لرزيدند . ديگر در توان پايم نبود که مثل هميشه ، همانقدر خشن و سنگين يقه ي کلاج را بگيرد و بچسباند به کف ماشين . حالا او بر من غالب شده بود . پايم را به بالا هل مي داد و با پوزخندي برد اين بارش در اين زورآزمايي را به رخم مي کشيد . من حتي توان مقاومت نداشتم . مي لرزيدم اما گرم بود . خيلي گرم بود . صداي نفس هاي تند تندم شنيده مي شد به گمانم اکسيژن نبود ... نه اينکه کم باشد ! اصلا نبود ... ! يک خفگي بي دردسر و راحت که دعا مي کردم تا زودتر با تمام شدنش ، تمام شوم&nbsp; يا زودتر بيايد .. ! يک جور هايي انگار هوا از من فرار مي کرد اما وقت خوبي براي کشيدن شيشه ها به پايين نبود . مرد همسايه ، پنج شش دقيقه اي مي شد که منتظر مانده بود در مقابل ساجده اي که حالا از تمام شوماخر بودنش ، يک جسم نيمه جان مانده بود و بس ... . ساجده اي که اسمش در سيستم هاي راهنمايي رانندگي بود ، ساجده اي که آموزشگاه مي شناخت ، ساجده اي که تنها فرد آن روز بود که از زير دست افسر خشم آلود امتحان ، بدون غلط بيرون آمده بود ، ساجده اي که آنقدر آموزشگاه به او ايمان داشت که تا اجازه داد با ماشين آموزشي تا کرج برود ، ساجده اي که درست از يازده سالگي رانندگي را شروع کرده بود ، ساجده اي که پشت فرمان بودنش را ديده بودند اصلا ساجده اي که من مي شناختم ، اين ساجده نبود ... ! چشم هايم به گمانم خسته شده بودند از بازتاب نگاه هاي ساجده اي که نمي شناختند ، نمي خواستند ببيند . شروع کرده بودند به نواختن نواي سازي که با من غريبه بود ؛ تار ... !&nbsp;</p> <p>مرد همسايه ، نگاهم مي کرد . نگاهش سنگين ترم مي کرد . سرم در کنترل من نبود اما هنوز به بدنم متصل ... ! شايد در هر ثانيه اي که مي گذشت ، ده بار با وجود وزنه ي سنگين صد کيلويي که انگار تمام سعيش را مي کرد تا به زيرش بکشد ،&nbsp; بالا مي آمد و به چشم هاي مرد خيره مي شد . چشم هايم پر از اشک بودند اما ناي گريه کردن نبود . بدن مرد ، تکان خورد . واضح نمي توانستم ببينم در حالي که فاصله مان از هم به اندازه ي کاپوت پرايد مشکي هاچ بک من و کاپوت غول سفيد او بود . واضح نبود اما مي شد تشخيص داد . بعد از تمام اين مدت ، انقباضات بدن را خوب مي شناختم . مشخص بود که پايش را از روي پدال ها برداشته و آرام نشسته و نگاهم مي کند .&nbsp;</p> <p>بار هفتم بود . دستم توان تکان دادن يک اهرم چند ده گرمي به نام دنده را نداشت . مشتش مي کردم تا شايد نيرو بگيرد اما ناي مشت کردن هم نبود پس باز مي ماند . حالا ديگر آشکارا مي لرزيدم . عرق سرد از روي پيشانيم چکه مي کرد . حالا ديگر از بنگاه املاک سر کوچه ، سه نفر بيرون آمده بودند به تماشاي سوژه ي امشب ! ده بار ِاين ثانيه شروع شده بود و حالا چشمم قفل شده بود به نگاه هاي مرد . مي شناختمش او هم مرا کاملا مي شناخت . همسايه شان بود ، يک پزشک که مي دانستم اين شب هاي ماه دقيقا شب هايي است که هر ماه به آنکال بودنش مي گذرد ! ده دقيقه ي با ارزشش را تلف کرده بودم و انتظار مي رفت تا بيايد مرا با ماشين يکي کند . کارم داشت به التماس مي کشيد . دلم مي خواست پياده شوم و فرياد بزنم . دلم مي خواست التماس کنم تا يکي از همان سه مرد سر کوچه ماشين را جابجا کنند و بعد اين آلت قتاله را از من دور کنند . خدا مي داند در اين ده دقيقه چقدر با جان يک نفر بازي کردم .. ! ده دقيقه ي تمام ، راه نفس هاي يک مادر را سد کرده بودم ، شايد هم دست هايم حلقه ي داري شده بودند به گردن يک پدر يا اميد را از خانواده ي نو عروسي مي دزديدند ، شايد کودکي را به بازي مرگ دعوت مي کردم . نمي دانم اما خوب مي دانم که مرد مسئوليت پذير بود و حالا احساس مي کردم دست هايش دارند بالا مي آيند . هر لحظه برايم چند قرن بود . کند مي گذشت تمام لحظه ها . خدا خدا مي کردم دست هايش به طرف در بيايد و در را باز کند و تا جايي که مي خورم ، مرا بزند ! اما يک لبخند مهربان و آرام ، نقش بست درست روي چهره ي خسته اش ... دست هايش را بالا آورد و بعد چند باري به نشانه ي آرام باش به پايين حرکتشان داد . نفس عميقي کشيدم و دوباره سعي کردم . آرامتر بودم اما هنوز بدنم تير مي کشيد :</p> <p>_ انگار کمک ميخواي ؟!</p> <p>سرم را بالا آوردم . ديدم دنده عقب گرفته و با ماشينش درست راه نفس هاي ديوار را سد کرده و چسبيده به گلوي گچ هاي سفيد تا بتوانم رد شوم .&nbsp;</p> <p>حالا ديگر از کوچه در آمده بودم و افتاده بودم در خيابان اصلي . عرض چند ده متري اش ، انگار مسير نفس هايم را باز مي کرد .&nbsp; غول چند تني مهربان از پشت ماشين من آزاد شد و به سمت اتوبان دور زد .</p> <p>در ِ سمت شاگرد من باز شد و نشست . به راه افتاديم . در راه فکرم همه اش سمت آن آرام باشي بود که اين روز ها با آنکه رانندگيم خوب بود و اين اولين چالش به دام افتادنم ،همه به جايش فحش و ناسزا و بوق و جيغ نثارم مي کردند و با رفتار و گفتار اصرار داشتند که " غلط مي کنن به زن جماعت گواهينامه مي دن ! " و صداي متعجب او که هر چند دقيقه يکبار بلند مي شد : دقت کردي رانندگيت نسبت به يک ساعت پيش که با هم اومديم من لباس عوض کنم ، چقدر بهتر شده !؟</p> <p>____</p> <p>#س_شيرين_فرد</p> <p>+ يه رفتار خوب ، حقشه که بُلد بشه تا بقيه از روش تکليف کنن ... ! يک هفته اي از اون ماجرا مي گذره و به نظرم امشب تونستم بخشي از حق مطلب رو ادا کنم . فقط بخشي ... !</p> <p>+ از اون روز به بعد ، همسايشون چند بار من رو ديد . توي پارکينگ ، سرکوچه يا ... اما هيچ وقت چيزي در مورد اون روز نگفت و من هم داستان اون روز رو به هيچ کس ... !</p> <p>+ خب ، اصولا تو ترافيک&nbsp;ِ قفل&nbsp;ِ قفل&nbsp;ِ ساعت شش اتوبان شهيد همت ، اينکه يه نفر با يکي از همون غول ها ، از همون مدل منتها آلبوييش بوق مي زد ، هولم کرد و اينکه از برادرم پرسيدم ؛ رانندگي من بده ؟!&nbsp;</p> <p>و جواب اون با يه خنده ي شيطنت آميز که : رانندگي تو که بد هست :| ولي فکر کن مسافر کشه ! : )))&nbsp;</p> <p>دلگرمم کرد که چقدر مرد دور و برم زياده ... !&nbsp;</p> <p>همين رفتار هاي کوچيک ، همين حرف هاي کوتاه دو جمله اي ، نمي دونيد چه اثر بزرگي دارن !&nbsp;</p> Sun, 18 Nov 2018 08:19:00 GMT گنجينه گمشده http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/24/%da%af%d9%86%d8%ac%d9%8a%d9%86%d9%87+%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;<span style="font-size: small;"> گنجينه ي گمشده ي دوران ما عدالت است. گويي عدالت با علي رفت. از بچگي در کتابهاي شيمي يادمان دادند هر کنشي را واکنشي است، در فيزيک گفتند هر عملي را عکس العملي است، در کتابهاي فلسفه نوشتند هر فعلي را انفعالي است؛ اما هر چه بزرگتر شدم ديدم که اشتباه است. چه بسيار ستمگران که&nbsp; مردمان بي دفاع و مظلوم بسياري را کشتند، و چه بسيار که خانه ها سوزاندند و بي هيچ تاواني چون فاتحان زندگي را بدرود گفتند و ديدم که چه بسيار مظلوماني که بي گناه به خاک افتادند و خونشان بر زمين ريخت و هيچ کس اعتراضي نکرد. ديدم چه دزداني که از جيب مردم فقير دزديدند و بردند و آن سوي دنيا در رفاه زيستند و&nbsp; به جرم دزدي کسي متعرضان نشد و چه بسيار خرده دزداني که به خاطر گرسنگي براي اندک مالي سالها در گوشه ي زندان ماندند و غروب عدالت را به تماشا نشستند. ديدم که بسياري با هزار ترفند و دروغ از جيب فقيران مي دزدند و بر ثروتشان مي افزايند و چه بسيار انسانهاي شريف و درستکاري که با زحمت شب و روزشان قوت روزانه اشان را به سختي به دست مي آورند. ديدم با ثروت، احترام و عزت مي خرند با فقر هر چند درستکار تحقير مي شوند. و هزاران هزار عمل ديگر که ديدم اما عکس العملي را نديدم. چه کسي گفته است هر عملي را عکس العملي است؟ </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; ديدم که عدالت هم کلمه اي است زيبا و خوش آب و رنگ که فقط در کتاب&nbsp; است و در کلام بزرگان و در دنيايي که ما در آن زندگي مي کنيم از عدالت خبري نيست. ديدم قدرتمندان جهان را که سلاح مي سازند و مي فروشند و با سلاحهايشان خانه هاي مردمان کشورهاي ضعيف را خراب مي کنند و مردمانشان را مي کشند و ثروتشان را غارت مي کنند و روز به روز به ثروت خزانه هايشان مي افرايند و هر روز قدرتمندتر مي شوند. و چه انسانهاي خوب اما بي دفاعي که از وطنشان، خانه اشان رانده مي شوند و چه آوارگاني که حتي وطني و خانه اي براي زيستن ندارند. ديدم که صداي عدالت را در هر گوشه اي از جهان که بلند شود خفه مي کنند و دهانهايي را که از عدالت مي گويند مي بندند و صداي اعتراض مظلومان جهان حتي در خانه ي ملل نيز شنيده نمي شود. ديدم که در سازمان ملل هم آنان که ثروت و قدرت دارند حکومت مي کنند و فقط به نام ملل و به کام دول است. چه کسي عدالت را ديده است؟ </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp; اما من باور دارم که روزي درستي آنچه خوانده ايم تحقق خواهد يافت. همه ي دردهاي دنيا با آمدن او به اتمام مي رسد و وعده ي قران روزي با آمدن او تحقق خواهد يافت و زمين را بندگان صالح بر ارث خواهند برد(انبياء، 105). روزي اباصالح خواهد آمد و تمام صالحان برگرد او جمع خواهند شد و&nbsp; عدالت دوباره معنا خواهد يافت. روزي فرزند علي ظهور خواهد کرد و عدالت رفته را باز خواهد گرداند. روزي منجي خواهد آمد و&nbsp; درستي همه ي آنچه را که در کتابها خوانده ايم را نشان خواهد داد. روزي او خواهد آمد.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSF2QrnKgcvUScLg83hBh5kwY-pLzw__Xd4bSaWzzK21rst5C9S" alt="" width="416" height="285" /><br /></span></p> Sun, 18 Nov 2018 08:13:00 GMT رنگينک http://desershik.ParsiBlog.com/Posts/74/%d8%b1%d9%86%da%af%d9%8a%d9%86%da%a9/ <p><span style="font-size: large;"><span style="font-size: x-large;"><strong>رنگينك</strong></span><br /><br />رنگينک نام نوعي شيريني مناطق جنوب ايران هرمزگان، بوشهر و جنوب فارس و استان خوزستان است که با رطب يا خرما و گردو تهيه مي&zwnj;گردد. در اين شيريني خانگي، گردو و خرما دست به دست هم مي&zwnj;دهند و وعده&zwnj;اي سرشار از بهترين مواد غذايي به وجود مي&zwnj;آيد. حلاوتي که ماندگاري آن در يخچال به يک هفته هم مي&zwnj;رسد. <br />تهيه آن به اين صورت است که ابتدا 4 قاشق آرد را كمى تفت ميدهيم تا بوى خامى أرد از بين برود، سپس 50 گرم كره و 4 قاشق روغن مايع اضافه كرده و به تفت دادن ادامه ميدهيم&nbsp; تا رنگ أرد كمى تغيير كند ، سپس پودر هل ، دارچين ، پودر زنجبيل و كمى زردچوبه اضافه كرده و از روى حرارت برميداريم.خرما را هسته گرفته و گردو را داخل خرما قرار ميدهيم و در ظرف ميچينيم سپس از مواد روي خرما ريخته مي&zwnj;شود. و هنگامى كه خنك شد كنجد روى ان ميپاشيم و با خلال پسته و گل محمدى تزيين ميكنيم.<br />اين دسر انرژي زيادي دارد و براي افرادي که پياپي فشارشان به اصطلاح مي&zwnj;افتد، مناسب است.</span></p> <p><span style="font-size: large;"><br /><span style="font-size: x-large;"><strong>خواص خرما</strong></span><br />خرما سرشار از ويتامين&zwnj;هاي A_B_C_E است، همچنين داراي فلزات معدني مانند: فسفر، کلسيم، آهن، يد و منيزيم مي&zwnj;باشد. منيزيم موجود در اين ميوه خاصيت ضد&zwnj;سرطاني داشته و همچنين براي شنوايي، بينايي، درد کمر، درد مفاصل، درمان سينه و ريه نيز مفيد است .<br />استفاده از اين ميوه در ماه مبارک رمضان به دليل ارزش غذايي آن توصيه مي&zwnj;شود، چرا&zwnj;که خرما، قند کاهش يافته به دليل روزه&zwnj;داري را جبران مي&zwnj;کند، همچنين به علت دارا بودن فيبر و خاصيت ملين بودن آن، سيستم گوارشي را که به دليل روزه&zwnj;داري بي&zwnj;تحرک شده است، به تحرک وا مي&zwnj;دارد.<br />خرما به علت داشتن منيزيم، انرژي عضلاني بدن را تقويت مي کند و نيروي عمومي بدن را افزايش مي&zwnj;دهد و فسفر و منيزيم موجود در آن موجب تقويت حافظه مي&zwnj;شود.<br /><strong>&nbsp; نوش جان</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: large;"><img title="رنگينک" src="http://uupload.ir/files/57c6_photo_2018-04-28_12-13-45.jpg" alt="رنگينک" width="693" height="525" /></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: large;"><img title="رنگينک" src="http://uupload.ir/files/r04z_photo_2018-04-28_12-20-18.jpg" alt="رنگينک" width="695" height="728" /></span></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><br /><span style="font-size: large;"><span style="font-size: large;"><strong>درس کانال آموزشي دسرشيک:</strong></span> </span></p> <p style="text-align: center;" dir="rtl">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-size: large;"><strong><a href="https://telegram.me/desershik1">https://telegram.me/desershik1</a></strong></span></p> <p style="text-align: center;" dir="rtl">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: large;"><strong>همچنين براي مشاهده ليست قيمت و نمونه کارها مي توانيد به کانال <a title="ويترين دسرشيک" href="https://telegram.me/desershikvitrin" target="_blank">ويترين دسرشيک</a> مراجعه فرماييد:</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: large;"><strong><a title="ويترين دسرشيک" href="https://telegram.me/desershikvitrin" target="_blank">https://telegram.me/desershikvitrin</a><br /></strong></span></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: large;"><em><strong>تهيه شده توسط عطيه بيک محمدي، طراح و مجري دسر و انواع کيک و شيريني خانگي</strong></em></span></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: large;"><strong>براي سفارش انواع دسر، کيک ، فينگر فود و پارتي فود با شماره هاي زير تماس حاصل فرماييد:</strong></span></p> <p><span style="font-size: large;"><strong>&nbsp;</strong></span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: large;"><strong>0912-2475856</strong></span></p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> Sat, 17 Nov 2018 19:07:00 GMT هويت فرهنگي اجتماع اسلامي http://samamos.ParsiBlog.com/Posts/1482/%d9%87%d9%88%d9%8a%d8%aa+%d9%81%d8%b1%d9%87%d9%86%da%af%d9%8a+%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9+%d8%a7%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d9%8a/ <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">از نظر آموزه هاي وحياني قرآن، اجتماع داراي دو عمود و ستون اصلي است که شامل ستون اقتصادي و نمادهاي هويت فرهنگي چون کعبه است که اين نماد هويت فرهنگي اسلامي را تشکيل مي دهد.</span></span></p> <p style="margin: 0cm 0cm 10pt; text-align: justify;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="font-size: small;">با نگاهي به قرآن، دو امر به عنوان &laquo;قيام&raquo; اجتماع مطرح شده است:</span></span></p> <ol style="list-style-type: decimal; direction: rtl;"> <li style="color: #000000; font-style: normal; font-weight: normal;"> <p style="text-align: justify; color: #000000; font-style: normal; font-weight: normal; margin-top: 0cm; margin-bottom: 0pt;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">ستون اقتصادي: از نظر قرآن، از مهم ترين ستون هاي هر اجتماعي، اقتصاد آن است؛ از همين روست که با تعبير از آن به عنوان &laquo;قيام&raquo; بر اين نکته تاکيد مي کند که قوام و ايستادگي اجتماع به ستون اقتصادي آن است. برهمين اساس مي بايست حتي در اقتصاد خرد و شخصي به آن توجه و اهتمام ويژه داشت و اجازه نداد مديريت اقتصاد خرد و شخصي به دست نابخردان و سفيهان بيافتد که با سبک مغزي خويش آن را تباه مي کنند. خدا در اين باره مي فرمايد: وَلَا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَامًا وَارْزُقُوهُمْ فِيهَا وَاكْسُوهُمْ وَقُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفًا ؛ و اموال خود را كه خداوند آن را وسيله قوام زندگى و اجتماع شما قرار داده به سفيهان مدهيد؛ ولى از عوايد آن به ايشان بخورانيد و آنان را پوشاك دهيد و با آنان سخنى پسنديده بگوييد.(نساء، آيه 5) در حقيقت ملکيت خصوصي تا جايي معتبر است که مالک آن توانايي مديريت اقتصاد را داشته باشد و بتواند به عنوان يک انسان رشيد عقلي آن را به کار گيرد. از اين روست که رشد عقلي و بلکه مهارتي براي مديريت اموال در شرايط اعطاي مال به مالک و صاحب آن مطرح شده است(نساء، آيه 6) و کسي که از چنين صلاحيتي برخوردار نيست، تنها از عوايد ملک خويش بهره مند مي شود و مديريت اموال هم چنان در دست صاحبان اهليت باقي خواهند ماند. خدا در تعليل و چرايي اين حکم مي فرمايد: أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَامًا. يعني اين اموال براي شما به عنوان يک اجتماع انساني، مايه قيام و قوام است و اعطاي آن به دست نااهل و بي خرد چيزي جز تباهي اقتصادي نيست که ستون اصلي اجتماع را تشکيل مي دهد؛ زيرا اگر سعادت و خوشبختي دو مولفه آرامشي و آسايشي داشته باشد، بي گمان تامين کننده آسايش همان اقتصاد است. بنابراين، هيچ اجتماعي نمي بايست تامين کننده آسايش خويش را به دست افراد بي صلاحيت و نااهل بسپارد هر چند که به ظاهر ملک آنان باشد و آن نابخرد صاحب مال و ملک به ارث باشد.</span></p> </li> <li style="color: #000000; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 11pt; font-style: normal; font-weight: normal;"> <p style="text-align: justify; color: #000000; font-family: &quot;Calibri&quot;,&quot;sans-serif&quot;; font-size: 11pt; font-style: normal; font-weight: normal; margin-top: 0cm; margin-bottom: 10pt;"><span style="font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">ستون فرهنگي: از نظر قرآن، همان اندازه که براي شکل گيري اجتماع ، نياز به اقتصادي است که ستون اصلي آن را تشکيل مي دهد و تامين کننده بخش آسايشي سعادت است، هم چنين جامعه به يک ستون فرهنگي نياز دارد که تامين کننده بخش آرامشي سعادت خواهد بود؛ زيرا اين ستون فرهنگي اجتماع است که جهت گيري کلان اقتصادي را تامين مي کند و به يک اجتماع هويت فرهنگي مي بخشد. اصولا فقدان هويت فرهنگي براي هر اجتماعي جز جمعيت پراکنده اي نيست که از هيچ انسجام اجتماعي برخوردار نيستند. از نظر قرآن، ستون فرهنگي هر اجتماع است که به افراد جهت گيري هويتي مي دهد و آنان را در ساختار امت به شکل اجتماع در مي آورد و از جمعيت و مجموع بودن به يک اجتماع با تبادلات فرهنگي و اقتصادي و مانند آن تبديل کرده تا بتوانند نيازهاي خويش را برآورده کرده و به يک ديگر در کمال يابي ياري رسانند. به سخن ديگر، اقتصاد جنبه آسايشي و هويت فرهنگي جنبه آرامشي بلکه جهت گيري کلان امت و اجتماع را تامين مي کند و به افراد نامتعارف با قوميت ها و تفاوت هاي جنسيتي و مانند آن ها، يک هويت مشخص فرهنگي منسجم مي دهد و به تعبير قرآني امت را مي آفريند که در يک روش با يک شريعت و سبک زندگي و فلسفه مشخص به يک ديگر کمک مي کنند تا به هدف برسند. از نظر قرآن، کعبه به عنوان نماد فرهنگي امت اسلام عمل مي کند و به آنان هويتي مشخص مي بخشد. خدا مي فرمايد: جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرَامَ قِيَامًا لِلنَّاسِ؛ خدا کعبه بيت الله الحرام را به عنوان قيام مردمان قرار داده است.(مائده، آيه 97) در حقيقت همان طوري که اقتصاد و اموال به عنوان مايه قوام اجتماع است، کعبه مايه قوام مردم و اجتماع است. به سخن ديگر، کعبه براي مردمان مسلمان همانند يک نماد هويت آفرين و هويت بخشي است که اجتماع مسلمانان را از ديگران جدا مي سازد. از همين روست که پيامبر(ص) سالياني در انتظار چنين نماد فرهنگي بود تا بتواند اسلام را ديگر شرايع موسوي و عيسوي(ع) جدا سازد و به امت اسلام هويتي فرهنگي و انسجام بخشي بدهد.(بقره، آيات 144 تا 150) خدا در آيه ديگر بيان مي کند که براي اهل اسلام در شرايع گوناگون عوامل فرهنگي است که موجب انسجام هويتي و اجتماعي آنان بود. هر چند که فلسفه همه پيامبران يکي است که همان اسلام است؛ اما براي هر يک از امت هاي اسلامي، شريعتي است که سبک زندگي آنان را مشخص مي کند؛ چنان که براي هر يک مناهج و روش هايي اجرايي است که بر اساس آن سبک زندگي را به کار مي گيرند. خدا مي فرمايد: وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَاءَهُمْ عَمَّا جَاءَكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَاتِ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ؛ و ما اين كتاب قرآن را به حق به سوى تو فرو فرستاديم در حالى كه تصديق&rlm; كننده كتابهاى پيشين و حاكم بر آنهاست پس ميان آنان بر وفق آنچه خدا نازل كرده حكم كن و از هواهايشان با دور شدن از حقى كه به سوى تو آمده پيروى مكن براى هر يك از شما امتها شريعت و روش و راه روشنى قرار داده&rlm; ايم و اگر خدا مى&rlm; خواست&rlm; شما را يك امت قرار مى&rlm; داد، ولى خواست تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد. پس در كارهاى نيك بر يكديگر سبقت گيريد بازگشت همه شما به سوى خداست آنگاه در باره آنچه در آن اختلاف مي کرديد آگاهتان خواهد كرد. (مائده، آيه 48) بنابراين، هر امتي از امت هاي اسلام که تحت شرايع گوناگون و پيام هاي پيامبران اولوا العزم شکل گرفته، يک نماد هويتي فرهنگي است. نماد هويت فرهنگي اسلام کعبه است که موجب انسجام اجتماعي مسلمان مي شود و همه براي انجام مناسک به ويژه نماز به آن سو قرار مي گيرند. از نظر قرآن، هر امتي بايد هويتي فرهنگي خويش را بشناسد و به آن توجه و اهتمام داشته باشد.</span></p> </li> </ol> Sat, 17 Nov 2018 19:05:00 GMT اصل ِ مخالفت http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/814/%d8%a7%d8%b5%d9%84+%d9%90+%d9%85%d8%ae%d8%a7%d9%84%d9%81%d8%aa/ <p>عمو پورنگ نگاه مي&zwnj;كنند<br />سيدمرتضي آغاز مي&zwnj;كند:<br />&laquo;خودشون آتيش روشن كردن داره دود مي&zwnj;كنه، بعد مي&zwnj;گن هوا رو آلوده نكنين&raquo;<br />سيداحمد بي&zwnj;درنگ پاسخ مي&zwnj;دهد:<br />&laquo;اين دود به طبيعت آسيب نمي&zwnj;زنه، دود گازوئيله كه هوا رو آلوده مي&zwnj;كنه!&raquo;<br /><br /><img style="width: 500px; height: 362px;" src="http://movashah.id.ir/o/aslmkh.jpg" alt="" width="500" height="362" /><br /><br />اصل بر مخالفت است<br />خيلي بد است<br />فرهنگ شده است<br />مدت&zwnj;هاست<br />در بلاد ما<br />عادت كرده&zwnj;ايم مخالف&zwnj;خواني كنيم<br />در هر وضعيتي<br />هر چه كه باشد<br />يك عادت سياسي زشت<br /><br />مطمئن هستم تقريباً<br />اگر سيداحمد به دود اعتراض كرده بود<br />نقش&zwnj;ها عوض مي&zwnj;شد<br />سيدمرتضي به توجيه دست مي&zwnj;زد<br />چرا؟!<br />زيرا هدف &laquo;مخالفت&raquo; است!<br /><br />هر روز نمي&zwnj;بينيم؟<br />بسيار<br />تقريباً همه از هواي نفس<br />مسأله تقواست<br />دين&zwnj;داري<br />اخلاق<br />آن جناح سياسي آن حرف را مي&zwnj;زند<br />آن جناح سياسي ضد آن<br />نه چون با آن سياست مخالف است<br />نه چون آن را نادرست مي&zwnj;انگارد<br />فقط براي پايبندي بر &laquo;اصل مخالفت&raquo;<br />همين<br />تا خود را ثابت كند!<br /><br />قال الأمير (ع): <span style="color: #339966;">&laquo;فَالنّاسُ عَلى اَرْبَعَةِ اَصْناف: مِنْهُمْ مَنْ لايَمْنَعُهُ الْفَسادَ فِى الاَْرْضِ اِلاّ مَهانَةُ نَفْسِهِ، وَ كَلالَةُ حَدِّهِ، وَ نَضيضُ وَفْرِهِ. وَ مِنْهُمُ الْمُصْلِتُ لِسَيْفِهِ، وَالْمُعْلِنُ بِشَرِّهِ، وَالْمُجْلِبُ بِخَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ، قَدْ اَشْرَطَ نَفْسَهُ، وَ اَوْبَقَ دينَهُ لِحُطام يَنْتَهِزُهُ، اَوْ مِقْنَب يَقُودُهُ، اَوْ مِنْبَر يَفْرَعُهُ... وَ مِنْهُمْ مَنْ يَطْلُبُ الدُّنْيا بِعَمَلِ الاْخِرَةِ، وَلا يَطْلُبُ الاْخِرَةَ بِعَمَلِ الدُّنْيا. قَدْ طَأْمَنَ مِنْ شَخْصِهِ، وَ قارَبَ مِنْ خَطْوِهِ، وَ شَمَّرَ مِنْ ثَوْبِهِ، وَ زَخْرَفَ مِنْ نَفْسِهِ لِلاَْمانَةِ، وَ اتَّخَذَ سِتْرَاللّهِ ذَريعَةً اِلَى الْمَعْصِيَةِ! وَ مِنْهُمْ مَنْ اَقْعَدَهُ عَنْ طَلَبِ الْمُلْكِ ضُؤُولَةُ نَفْسِهِ، وَ انْقِطاعُ سَبَبِهِ. فَقَصَرَتْهُ الْحالُ عَلى حالِهِ فَتَحَلّى بِاسْمِ القَناعَةِ، وَ تَزَيَّنَ بِلِباسِ اَهْلِ الزَّهادَةِ، وَ لَيْسَ مِنْ ذلِكَ فى مَراح وَلاَ مَغْدًى. وَ بَقِىَ رِجالٌ غَضَّ اَبْصارَهُمْ ذِكْرُ الْمَرْجِعِ، وَ اَراقَ دُمُوعَهُمْ خَوْفُ الْمَحْشَرِ. فَهُمْ بَيْنَ شَريد نادٍّ، وَ خائِف مَقْمُوع&nbsp; ، وَ ساكِت مَكْعُوم، وَ داع&nbsp;&nbsp; مُخْلِص، وَ&nbsp; ثَكْلانَ مُوجَع. قَدْ اَخْمَلَتْهُمُ التَّقِيَّةُ، وَ شَمَلَتْهُمُ الذِّلَّةُ، فَهُمْ فى بَحْر اُجاج&nbsp; ، اَفْواهُهُمْ ضامِزَةٌ، وَ قُلُوبُهُمْ قَرِحَةٌ. قَدْ وَعَظُوا حَتّى مَلُّوا، وَ قُهِرُوا حَتّى ذَلُّوا، وَ قُتِلُوا حَتّى قَلُّوا.&raquo;</span> <span style="color: #999999;">(نهج&zwnj;البلاغه، خ32)</span><br /><span style="color: #999999;">{دنياپرستان}</span><br /><span style="color: #ff0000;">مردم بر چهار دسته اند:<br />1. گروهى از آنان مانعى از فساد در زمين ندارند مگر پستى نفس، و کندى اسـلحه، و کمـى مـال.<br />2. گروه ديگر اسلحه برکشيده، شر خود را آشکار کرده، سواره و پياده دنبال خود راه انداخته، خود را براى فساد آماده نموده، دين خود را تباه کند براى اندکى از مال دنيا که به غارت برد، يا سوارانى که به دنبالش بيفتند، و يا مسندى که بر آن نشيند. <br />3. گروه ديگر آن که با عمل آخرت دنيا خواهد، و آخرت را به وسيله عمل صالح دنيوى نجويد. اظهار فروتنى کند، گامها را کوچک بردارد، دامن جامه کوتاه نمايد، و خود را امين جا زند، و پرده پوشى حق را وسيله معصيت قرار دهد!<br />4. گروه ديگر را پستى نفس و نداشتن قوم و قبيله از طلب حکومت برجا نشانده، اين تهيدستى او را محدود کرده، خود را به اسم قناعت آراسته، و خويش را به لباس زهـد زينـت داده، در حـالى کـه در شـب و روز اهـل عنـوان قنـاعت و زهـد نيـست.</span><br /><span style="color: #999999;">{خداپرستان}</span><br /><span style="color: #ff0000;">باقى ماندند آنان که ياد قيامت چشمشان را از حرام بسته، و ترس از محشر اشکشان را جارى کرده. گروهى از اينان مطرود مردمند، و بعضى در وحشت مقهوريت، و دسته اى ساکت و خاموش، و عده ديگر با خداوند مناجات مخلصانه دارند، و بعضى از اينان هم ماتم زده و زجر کشيده اند. تقيه آنان را به گمنامى کشيده، در خوارى غرق شده، در دريايى از تلخى غوطه ورند،&nbsp; دهانشان از سخن بسته، و قلبشان مجروح است. ملّت را موعظه کردند تا ملول و خسته شدند، مقهور مردم شده تا خوار گشتند، و شهيد شدند تا کم شدند.</span> <span style="color: #999999;">(ترجمه انصاريان)</span></p> Sat, 17 Nov 2018 19:04:00 GMT پريشانگويي ليبرالها و پوزخند ترامپ! http://vaznesiasy.ParsiBlog.com/Posts/1287/%d9%be%d8%b1%d9%8a%d8%b4%d8%a7%d9%86%da%af%d9%88%d9%8a%d9%8a+%d9%84%d9%8a%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%84%d9%87%d8%a7+%d9%88+%d9%be%d9%88%d8%b2%d8%ae%d9%86%d8%af+%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%be!/ <p style="text-align: center;"><strong><strong><span style="color: #ff00ff;"><span style="font-size: 9pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif;">به نام خدا و براي خدا&nbsp;</span></span></strong></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="color: #008000;"><span style="font-size: 9pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,sans-serif;"><strong>اول سلام و بعد سلام و سپس سلام / با هر نفس ارادت و با هر نفس سلام</strong></span></span></strong></p> <p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-size: 9.0pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">پوزخند ترامپ به ريش ليبرالهاي وطني، در هنگام پاره کردن برجام و دستور بازگشت مجدد تحريمها بر عليه کشورمان، ظريف را بخاطر مسئول اصلي برجام بعد از حسن روحاني، دچار پريشان گويي نموده! بطوري که ديروز در دفاع از </span><span style="font-size: 9.0pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">FATF</span><span style="font-size: 9.0pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"> با اظهاراتي سخيف و ضدانقلابي گفت: &laquo;<span style="color: #ff0000;">پولشويي در کشور ما يک واقعيت است <span style="background-color: #ffff99;"><span style="color: #800000;">و کساني که هزاران ميليارد تومان پولشويي مي&zwnj;کنند به راحتي ده&zwnj;ها ميليارد هم براي مخالفت با پولشويي هزينه مي&zwnj;کنند</span><img style="float: left;" src="https://dl.funjoo.ir/wp-content/uploads/2015/07/139404201603506.jpg" alt="ن" width="256" height="166" />!</span> <span style="color: #ff0000;">آنها فقط در يک قلم 30 هزار ميليارد تومان پولشويي کرده&zwnj;اند</span>&raquo;!</span></span></strong></p> <p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-size: 9.0pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">در زماني که ظريف بايد پاسخگوي عدم لغو و بازگشت مجددا تحريمهاي آمريکا باشد!، <span style="color: #ff0000;">مزورانه از پاسخگويي فرار و &nbsp;در راستاي منافع دشمنان، نظام اسلامي را متهم به پولشوئي کرده</span>، <span style="color: #0000ff;">تا فشار افکار عمومي مردم را بر ناظرين بصير انقلابي افزايش و زمينه&zwnj;ي تائيد و اجراء کامل </span></span><span style="color: #0000ff;"><span style="font-size: 9pt;">FATF</span></span><span style="font-size: 9.0pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="color: #0000ff;"> را بعد از برجام ننگين، کسب نمايد</span>!</span></strong></p> <p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-size: 9.0pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">در پي اظهارات دشمن پسند ظريف، مبني بر پرداخت ده&zwnj;ها ميليارد پول براي مخالفت و جلوگيري از تصويب و تائيد </span><span style="font-size: 9.0pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">FATF </span><span style="font-size: 9.0pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;">! <span style="color: #ff0000;">قوه قضاييه بايد به بررسي و پيگيري سخنان او که مورد توجه محافل رسانه&zwnj;اي صهيونيسم و ضدانقلاب واقع شده، بپردازد</span>، <span style="color: #0000ff;">زيرا وزير خارجه کشورمان افرادي که مباردت به پول شوئي 30 هزار مليليارد توماني کرده را مي&zwnj;شناسد!</span> و لذا ظريف در وحله اول بعنوان مطلع، از مسيرها پولشويي در کشور احضار <span style="background-color: #ffff99;"><span style="color: #800000;">و در صورت کذب بودن اظهاراتش، بعنوان متهم، پاسخگوي اتهامات بي پايه و اساس خود به نظام اسلامي باشد</span></span>. </span></strong></p> <p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-size: 9.0pt; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;"><span style="color: #0000ff;">اگر ظريف و کساني که در تصويب و اجراء برجام نقش بازي کردند، جرأت پذيرش اشتباه خود را داشتند</span>! اين روزها مزورانه به پريشان گويي به نفع دشمنان نمي پرداختند، <span style="color: #ff0000;">اما اين جماعت ليبرال ترسو و بزدل! نه غيرت دارند و نه جرأت اعتراف به خطا</span>!</span></strong></p> <p style="text-align: left;"><span style="color: #ff00ff;"><strong><span style="font-size: 9pt;">والسلام</span></strong></span></p> <p>&nbsp;</p> Sat, 17 Nov 2018 19:04:00 GMT قدنماي رنگي http://rastan.ParsiBlog.com/Posts/813/%d9%82%d8%af%d9%86%d9%85%d8%a7%d9%8a+%d8%b1%d9%86%da%af%d9%8a/ <p>از تولّدشان داده هست<br />داده&zwnj;هاي رشد قد<br />&laquo;پايش رشد&raquo;<br />تا دو سال اول كه خانه بهداشت<br />قد و وزن ثبت مي&zwnj;شد<br />بعد از آن متوقّف نكردم<br />خود پايش نمودم<br />پيوسته و منظّم<br />تا همين امروز<br />قبل&zwnj;تر نشان دادم<br />ديوار قدشان را<br /><a href="http://rastan.parsiblog.com/posts/503" target="_blank">اين&zwnj;جا</a> <br /><br /><img style="width: 500px; height: 315px;" src="http://movashah.id.ir/o/ghkj.png" alt="" width="500" height="315" /><br /><br />ديروز عوض كردم<br />خيلي شلوغ شده بود<br />كم&zwnj;رنگ هم<br />خوانايي داشت مي&zwnj;رفت<br />مدادي بود و نماندني<br />كاري كردم ماندگار شود<br /><br /><img style="width: 500px; height: 4434px;" src="http://movashah.id.ir/o/ghdj.jpg" alt="" width="500" height="4434" /><br /><br />طرحي در قطع A3<br />بريدم و كنار هم كه چسباندم<br />نواري بلند پديد آمد<br />با ماژيك تا بماند<br />اين&zwnj;بار براي هميشه<br /><br />پايش لازم است<br />تا رشد متوقّف نشود<br />تا نقص مشخّص شود<br />قبل ِ آن&zwnj;كه از كنترل خارج شود<br />همه جا همين است<br />نظام اسلامي هم لازم دارد<br />انقلاب هم<br />قواي سه&zwnj;گانه حتماً<br />ابزاري بايد تا پايش كنيم<br />رشدشان را<br />چقدر بزرگ شده&zwnj;اند<br />يا متوقّف<br />مجلسي كه بايد هر سال بهتر از سال قبل<br />قضايي كه پيوسته بايد بهينه شود<br />دولتي كه نبايد تكرار گذشته باشد<br />پايش نباشد، غافلگير مي&zwnj;شويم<br />ناگهان<br />روزي كه يهو مي&zwnj;فهميم نشده است<br />آن&zwnj;چه بايد مي&zwnj;شده<br />&laquo;پايش رشد&raquo; براي همه لازم است<br />براي حكومت لازم&zwnj;تر!<br /><br />قال اميرالمؤمنين (ع): <span style="color: #339966;">&laquo;اَيُّهَا النّاسُ، اِنَّ اَحَقَّ النّاسِ بِهذَا الاَْمْرِ اَقْواهُمْ عَلَيْهِ، وَاَعْلَمُهُمْ بِاَمْرِ اللّهِ فيهِ. فَاِنْ شَغَبَ شاغِبٌ اسْتُعْتِبَ، فَاِنْ اَبى قُوتِلَ. وَ لَعَمْرى لَئِنْ كانَتِ الاِْمامَةُ لاتَنْعَقِدُ حَتّى يَحْضُرَها عامَّةُ النّاسِ فَما اِلى ذلِكَ سَبيلٌ، وَلكِنْ اَهْلُها يَحْكُمُونَ عَلى مَنْ غابَ عَنْها، ثُمَّ لَيْسَ لِلشّاهِدِ اَنْ يَرْجِـعَ، وَ لا لِلْغائِبِ اَنْ يَخْتارَ. اَلا وَ اِنّى اُقاتِلُ رَجُلَيْنِ: رَجُلاً ادَّعى ما لَيْسَ لَهُ، وَ آخَرَ مَنَعَ الَّـــذى عَـلَـيْـهِ&raquo;.</span> <span style="color: #999999;">(نهج&zwnj;البلاغه، خ172)</span><br /><span style="color: #ff0000;">اى مردم، آن که تواناترين مردم به حکومت، و داناترين آنان به امر خدا در کار حکومت است از همه به حکومت شايسته تر است. اگر در مسأله حکومت فتنه جويى به فتنه برخيزد بازگشت به حق از او خواسته مى شود و اگر امتناع ورزيد کشته مى شود. به جانم سوگند، اگر جز با حضور همه مردم امامت منعقد نگردد چنين کارى شدنى نيست، ولى آنان که حضور دارند ثبوت حکومت را بر غائبان حکم مى کنند، پس فرد حاضر حق رويگردانى، و غائب حق انتخاب غير را ندارد. بدانيد که من با دو نفر مى جنگم: مردى که چيزى را ادعا کند که حق او نيست، و کسى که رويگردان شود از چيزى که بر عهده اوست.</span> <span style="color: #999999;">(ترجمه انصاريان)</span></p> Sat, 17 Nov 2018 19:03:00 GMT کمي دلتنگي http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/54/%da%a9%d9%85%d9%8a+%d8%af%d9%84%d8%aa%d9%86%da%af%d9%8a/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp; اگر بندگان من، از تو درباره ي من بپرسند، بگو من به آنان نزديکم و دعاي دعا کننده را به هنگامي که مرا بخواند اجابت مي کنم، بقره، 186). من جسور نيستم که از تو گله کنم يا با تو رسم شکايت بگذارم، من کمي دلتنگم. مي دانم دردم چيست اما نمي دانم درمانش چيست؟ از وقتي يادم مي آيد بلد نبودم با کسي حرف بزنم، درد دل کنم. راز دل بگويم. از همان بچگي هميشه و هر وقت دلم گرفت نوشتم. البته براي اين که اگر در خانه کسي خواند متوجه نشود در لفافه نوشتم و اينطور شد که من نوشتن را ياد گرفتم. <br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; دلم خيلي گرفته است، بي بهانه که نه، با بهانه هواي گريه دارد. من از دوردستها رسيده ام، از کوچه پس کوچه گذشته ام. زمين خورده ام، زخم برداشته ام، کوله باري از خستگي بردوش دارم. دلم فرياد مي خواهد، دلم داد مي خواهد. دلم مي خواهد براي تو از روزگار بنالم، دلم مي خواهد هوار بکشم، که ديگر نمي توانم اما نمي شود، مي دانم که مي گويي جوانم و هنوز روزهاي ديدني بسيار دارم، در زندگي زمين خورده ام اما هنوز پاهايم جوان است و مي توانم و بايد برخيزم، مي دانم حق خسته شدن از زندگي، حق گله کردن به تو را دارم، حق شکايت دارم اما حق بريدن از زندگي را ندارم. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; گويي يک شب باراني، ته يک کوچه ي بن بست خيس بارانم و راهي که براي رفتن نيست</span><span style="font-size: small;">. روزگار دور سرم مي چرخد، يا نه من ته کوچه ي بن بست به دور خودم مي چرخم. </span><span style="font-size: small;">مي دانم مي گويي ( اينک صبري نيکو براي من بهتر است؛ يوسف 18). من صبورم اما دلم را چه کنم؟ <br /></span></p> <p><img src="http://delbaraneh.com/wp-content/uploads/2018/04/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-3.jpg" alt="" width="594" height="522" /></p> Sat, 17 Nov 2018 19:02:00 GMT گاهي... http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/50/%da%af%d8%a7%d9%87%d9%8a.../ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">گاهي گمان نمي کني ولي خوب مي شود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">گاهي نمي شود که نمي شود که نمي شود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">گه جور مي شود خود آن بي مقدمه</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">گه با دو صد مقدمه ناجور مي شود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">(قيصر امين پور)</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; زندگي است با فراز و فرودهايش و هر چقدر که بداني و گمان کني که مي داني باز هم زندگي چنان به بازيت مي گيرد که مي داني نمي داني و شايد قيصر هم همين را مي خواست بگويد. مي خواست بگويد يک عمر زندگي کرديم و ندانستيم چرا گاهي مي شود و گاهي نمي شود که نمي شود؟ حتي حافظ هم نمي دانست : </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; در دايره قسمت ما نقطه پرگاريم .....لطف آنچه تو انديشي حکم آنچه تو بنمايي<br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; آنچه از زندگي ياد گرفتم اين بود که نمي دانم و هيچ نمي دانم، فقط مي دانم همه چيز با اوست. مي دانم که زندگي بايد بر محور او باشد تا آنچه که مي شود و آنچه که نمي شود معنا يابد. &laquo; هر چه از خوبي به تو مي رسد از خداوند است و هر چه بدي به تو مي رسد از خود توست؛ نسا 79&raquo;. &laquo; و هر گونه مصيبتي به شما مي رسد به سبب دستاورد خود شماست و خدا از بسياري در مي گذرد؛ شوري 30&raquo;. اگر زندگي بر محور او باشد آن وقت شايد معماي مي شود و نمي شود را بتوان حل کرد. گاهي که نمي شود تقصير ماست که نمي شود، جايي نمي دانيم که بي راه مي رويم و مي رويم و گاهي مي دانيم که راه کدام است اما باز هم بيراه مي رويم و نتيجه اش مي شود، هزار دوره دعا که بي اجابت است. اما گاهي مي شود به قول شيخ اجل:</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; تو نيکي مي کن و در دجله انداز ...... که ايزد در بيابانت دهد باز&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; آري گاهي به يک عمل ساده ي ما خدا لبخند مي زند و لبخند خدا مي شود گرهي که باز مي شود و به قول قيصر گمان نمي کني ولي خوب مي شود. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; اما او خيلي مهربان است، گاهي کاري هم نمي کني اما او از سر لطف با تو بنده نوازي مي کند و دست تو را از غيب مي گيرد و تو دست او را در دستت مي بيني و مي داني و دلت يقين دارد که او دستش را به پشت تو تکيه داده و&nbsp; تو مطمئني که او با توست. هنگامي که مهمانان ابراهيم به او مژده فرزند دادند&laquo; و همسر ابراهيم ايستاده بود و خبر را شنيد تبسم کرد و خنديد&raquo; &laquo; و گفت واي بر من ، من کجا و فرزند کجا؟ من پيرزني هستم و شوهرم به سن پيري رسيده است؛ هود 71 و 72&raquo;. آري وقتي او با آدم مهرباني مي کند، در مي مانيم که من کجا و لطف تو کجا؟ چگونه تو با من اين چنين مهرباني مي کني؟ من را که بين اين همه آدم در نظر بگيريم مي شوم غباري در بياباني و اگر من را در نظر بگيريم بين اين همه کهکشانها و هستي مي شوم هيچ در برابر همه چيز و آيا مي شود که تو با آن بزرگي که عقلم در نمي يابد نياز کوچک مرا ديده باشي؟ و تو چه مهرباني که مرا و کوچکترين نيازهاي مرا هم مي بيني. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcSfYZDUCihCCYtoKeUkEM4_pn1loRsvaXwKwQ4VozDQl7pvNkHK" alt="" width="242" height="209" /><br /></span></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> Sat, 17 Nov 2018 19:01:00 GMT سرلشکر شهيد حسن اقاربپرست http://bezanbaran.ParsiBlog.com/Posts/180/%d8%b3%d8%b1%d9%84%d8%b4%da%a9%d8%b1+%d8%b4%d9%87%d9%8a%d8%af+%d8%ad%d8%b3%d9%86+%d8%a7%d9%82%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d9%be%d8%b1%d8%b3%d8%aa/ <h1><span style="font-size: small;">سرلشکر شهيد حسن اقارب&zwnj;&zwnj;پرست</span></h1> <div id="block-system-main" class="block block-system block-main block-system-main odd block-without-title collapsiblock-processed" style="text-align: justify;"> <div class="block-inner clearfix"> <div class="content clearfix"> <div id="node-article-28968" class="node node-article node-published node-not-promoted node-not-sticky author-operator odd clearfix"> <div class="content clearfix"> <div class="field field-name-field-newspaper-num-ref field-type-node-reference field-label-inline clearfix"> <div class="field-label"><span style="font-size: small;">شماره روزنامه:&nbsp;</span></div> <div class="field-items"> <div class="field-item even"><a href="http://www.isfahanziba.ir/content/13950711-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-2758"><span style="font-size: small;">1395/07/11 (شماره 2758)</span></a></div> </div> </div> &nbsp; <div class="field field-name-body field-type-text-with-summary field-label-hidden"> <div class="field-items"> <div class="field-item even"> <p dir="rtl"><span style="font-size: small;">اول ارديبهشت سال 1325 در اصفهان و در خانواده&zwnj;اي مذهبي به دنيا آمدم و به لطف خدا در آن فضاي مذهبي رشد کردم و بزرگ شدم. جزء بچه&zwnj;هاي درس خوان مدرسه قرار مي گرفتم. خيلي کم حرف و پرکار بودم. موقعي که درسم تمام شد، عده&zwnj;اي از رفقاي ما و آنهايي که در ارتش بودند به پدر و مادرم گفتند: &laquo;خوب است اين بچه شما بيايد به ارتش.&raquo; مادرم قبول نمي&zwnj;کرد، ولي عاقبت راضي شد تا به ارتش بپيوندم. با ورود به دبيرستان، فعاليت&zwnj;هاي مذهبي و فرهنگي من شدت گرفت و در کنار دروس تحصيلي، مطالعه کتاب&zwnj;هاي آموزنده و مفيد، شرکت در جلسات مذهبي و فراگيري درس عربي را هم در برنامه&zwnj;هايم قرار دادم. سال 1343 بود که ديپلم گرفتم و به مدت يک سال در&nbsp; يکي از داروخانه&zwnj;هاي معروف اصفهان مشغول به کار شدم. در همان سال در آزمون دانشکده افسري شرکت کردم و پس از قبولي در تابستان سال 1344 به تهران آمدم و وارد دانشکده افسري شدم.دوره سه ساله دانشکده افسري را در کنار دوستاني چون شهيد کلاهدوز با موفقيت طي کردم. سال 1347دوره افسري که تمام شد به شيراز رفتم. هميشه دوست داشتم از پرسنل ممتاز باشم و فنون نظامي را خيلي خوب ياد بگيرم تا در مواقع لزوم، سربازي مفيد براي اسلام باشم. تا دلتان بخواهد اهل ورزش بودم و از شما چه پنهان از اسب سواران خوب ارتش به حساب مي آمدم.سال 1350 بود که ازدواج کردم و به لطف خدا در طول زندگي مشترک صاحب چهار پسر شدم. همان سال براي گذراندن دوره چيفتن به انگليس رفتم و&nbsp; دو سال بعد به آمريکا اعزام شدم و دوره جنگ&zwnj; هاي شيميايي را گذراندم. بعد از بازگشت، بخش جنگ شيميايي- مـيـکــروبـي را در مــرکــز زرهي شيراز پايه&zwnj; گذاري کردم.سه سال بعد دوباره به آمريکا اعزام شدم، اما در بازگشت به عتبات عاليات رفتم و در نجف به خدمت حضرت امام خميني(ره) رسيدم. آن ملاقات يکي از بـــه يـــادمــانـدني تــرين ملاقات هايي بود که در طول زندگي ام داشتم.در آن ديدار ضمن اعلام بيعت، آمادگي ام را جهت انجام هر نوع فعاليت سياسي و مبارزاتي اعلام کردم.پس از پيروزي انقلاب اسلامي در کميته انقلاب، در ستاد مشترک ارتش مشغول به فعاليت شدم. بعد از اينکه ارتش به اداره دوم ستاد مشترک منتقل شد و با شروع جنگ تحميلي داوطلبانه به لشکر92 زرهي در خرمشهر پيوستم و همراه ديگر رزمندگان به دفاع از خاک خرمشهر مشغول شدم. آخرين روزهاي &zwnj;مقاومت خرمشهر بود که با گلوله دشمن از ناحيه گلو مجروح شدم و من را به تهران انتقال دادند. پس از بهتر شدن زخم هايم، به آبادان رفتم و گردان المهدي را با همکاري بسيجيان سازماندهي کردم.همان سال کانديداي فرماندهي ستاد مشترک ارتش و تصدي پست وزارت دفاع بودم، اما با انتخاب شخصي به نيروي زميني پيوستم و معاونت عمليات لشکر 92 زرهي اهواز را بر عهده گرفتم.اوايل سال 1362، پس از دو سال خدمت در تهران دوباره به جنوب برگشتم. به نظرم نور الهي در جبهه خيلي خوب متجلي بود و آنجا جايگاه مناسبي بود براي تزکيه نفس.صبح روز 25 مهرماه سال 1363، هنگامي که به همراه عده&zwnj;اي از فرماندهان، از جزاير مجنون بازديد مي&zwnj;کرديم و در حالي که آخرين قدم&zwnj;هايم را بر روي خاک جنوب برمي&zwnj;داشتم، دعاي هميشگي ام که همانا &laquo;اللهم الرزقنا شهادة في سبيلک&raquo; بود، به اجابت رسيد. در آن لحظه خمپاره اي فرود آمد و به همراه سرهنگ عملياتي و سروان صديقي شهادت نصيب و روزي ما شد.آنچه در پايان به شما دوستان و عزيزان هديه مي&zwnj;کنم بخش&zwnj;&zwnj;هايي از وصيت&zwnj;نامه ام است؛ &laquo;سفارشم چنگ زدن به دامان اهل بيت (ع ) و پيروي از نايب او است که ان شاء الله خداوند به همه شما ملت عزيز کمک خواهد کرد تا نام اسلام عزيز اعتلا يابد و به زودي امر فرج مهدي(عج) عزيز را اصلاح کند.دعا براي فرج امام مهدي عزيز (عج) از اهم مسائل است. خدا را در هر مساله و هر لحظه لحاظ کنيد و از ياد او غافل نباشيد. توفيق خدمتگزاري شما در راه اسلام و انقلاب عزيز و رهبر اصلي اين انقلاب، حضرت مهدي (عج) عزيز و نايب او امام خميني را از خداوند متعال خواهانم.&raquo;ممنونم که دقايقي با من همراه بوديد. تا فراموش نکردم اين را هم بگويم که مزار من در قطعه 25 &laquo;بهشت زهرا&raquo;ي تهران است. گذرتان از آن طرف ها افتاد خوشحال مي&zwnj;شوم به ديدارم بيايد.</span></p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p dir="rtl">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;" dir="rtl"><span style="font-size: small;">فرزانه فرجي/ روزنامه اصفهان زيبا</span></p> </div> </div> </div> </div> </div> </div> </div> </div> Sat, 17 Nov 2018 19:01:00 GMT ضرب المثل از مثل تا تجربه http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/41/%d8%b6%d8%b1%d8%a8+%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84+%d8%a7%d8%b2+%d9%85%d8%ab%d9%84+%d8%aa%d8%a7+%d8%aa%d8%ac%d8%b1%d8%a8%d9%87/ <p style="text-align: justify;">&nbsp;&nbsp; <span style="font-size: small;">شنيده ايد از هرچه بترسي سرت مي آيد؟ زندگي به من آموخته است که حقيقت همين است. از هر چه بترسي، از هر چه بگريزي به سويش باز مي گردي. همه ي ما از چيزهايي مي ترسيم، همه ي ما در زندگي ترسهايي داريم، گاهي دست هايمان را روي گوشهايمان مي گذاريم تا نشنويم، گاهي چشمهايمان را مي بنديم تا نبينيم و از همه ي ترسهايمان مي گريزيم اما زندگي چنان نقشهايي براي ما تدارک مي بيند که با ترسهايمان روبرو شويم. </span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; همه ي ما ضعفهايي داريم، عيبهايي داريم و همه ي ما عيبها و نقصها و ضعفهايمان را پنهان مي کنيم و مي پوشانيم، از بيان آنها از زبان خود مي پرهيزيم، از شنيدن آنها از زبان ديگران شرم داريم اما باز زندگي آنها را به سوي ما باز مي گرداند و روبروي ما قرار مي دهد.</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; در زندگي ترسهايي داشته ام، عيبها و ضعفهايي داشته ام و هميشه سعي در گريختن و پنهان کردن ترسها و ضعفهايم کرده ام اما انگار همه ي عمر زيسته ام که به ضعفها و ترسهايم برسم. بازي زندگي با من بازيها کرد و دست سرنوشت از آنچه مي گريختم را بر سرم آورد. اما همه ي اينها براي آن بود که خويشتن خويش را بشناسم. با خودم و حقيقت خودم روبرو شوم. گويي ترسها و ضعفهايم آينه اي بودند که از ديدنشان اجتناب مي کردم و روزي&nbsp; مجبور شدم به خودم در آينه بنگرم. هر چه بيشتر مي گريختم و ترسهايم را پنهان مي کردم روزگار با قدرت بيشتري آنها را به سوي من پرتاب کرد. اکنون خودم را مي شناسم و خودم را آنگونه که هستم ديده ام با تمام ترسها و نقصهايم و آنچه را که هستم پذيرفته ام . ديگر از خودم نمي گريزم، ديگر با خودم بيگانه نيستم و شايد همين است راز زيستن. (همه ي شما را با چيزي از ترس، گرسنگي و زيان مالي و جاني، کمبود نعمتها آزمايش مي کنيم و بشارت ده به استقامت کنندگان؛ بقره، 155).</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><img src="data:image/jpeg;base64,/9j/4AAQSkZJRgABAQAAAQABAAD/2wCEAAkGBxISEhUTExMVFhUWGBYZGBYXFxcWFRUYGBcXHxcXFRcYHSggGBolHRcVITEhJSkrLi4uFx8zODMtNygtLisBCgoKBQUFDgUFDisZExkrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrKysrK/AABEIALcBEwMBIgACEQEDEQH/xAAcAAEAAgMBAQEAAAAAAAAAAAAABQYDBAcBAgj/xABDEAABAwIEAwUGBAMFBwUAAAABAAIDBBEFEiExBkFRImFxgZEHEzKhscEUQlLRI+HwU2JygvFDY5KissLSFRYkJTP/xAAUAQEAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAA/8QAFBEBAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAAP/aAAwDAQACEQMRAD8A4aiIgIiICIiAiIgIiICIiAiIgIiICIvSEHiL2yIPEXtksg8REQEREBERAREQEREBERAREQEREBERAREQEREBERAREQEREBFsU1M6R7WRtLnONmtGpJVwn9m9THEZHSwh1rmPMb26ZrWugpIamZSGGYVNUyCKFhe89Nh3knQBSeNcG1dFYzx9k/ma67R4nkgrgK95KQLWHlY+G/mt6t4XqYo/ePheGEXvYbdbb/JBXw5fYfyKs/AtFBLWMEzWublJDT8LnA2Gbu7l1XiPC6GeAsMTGkDTLGQ5p/ukN+6DgQavkrdxfDXQSujOttQerTsVpFB4iIgIiICIiAiIgIiICIiAiIgIiICIiAiIgIiICItiho3zPbGwdp3XQDqSeQCDXW5hNA6olZE3dx36DmfRWHHeEGU8HvGzZ3C2bSzT1y8/M7qf9mOC5W+/c05n/Dps0c/P7BBa+HeEY6dmZrQCBq46ud4n7LV4prY2Quvt+kczyFuetldpJwIg3mdFyfFWuqq8xM1ZGQAOWbdzj4BBN+y7DjDH7wtGaR2Ym9if0jY6DtHzUz7Va8No3Z7FzrBoHL9+SsOCYM1kYHdyVQ4vw78dXQUZJDG3kkcN7DQAd5P0KDljn5ZoCQBZzTfXXXvXcqeqM0PZIItqHag+HRa2F8CUcVU4uYZMjG5RJZwYTu61rHlvst/EqNsNTG2MBrX3aW7DMNQQNtroOT8Q4JJRVAq2N/hZu0B+W+/kukYGG1cYdcWsp/F8FY+JzHNGVzSCLaG41VR9ntM6kllpJHXym7CfzMOx+x8EETxzwoLe9aNWf9JVCqMGD3NYwdtxAA211/ZfoXGYWOYQeYXIXwe5rYm9HEN8wbfsggMa9n1ZTQmd3u3sAu7I4ktHMkEDQdyqa/QFVXPDXAZS0ixY4Xab72tsuI8QYeYJ3stZpJc222UnQeW3kgjUREBERAREQEREBERAREQEREBERAREQEREBXXgHBM7jK7poqWAup8LMeyAWGgFu8+KDFxHE5wZHbR7rG29hqfkFduHKcMAytNmtAA1A9FRZaouq4m7Xc4+HZO110TDY8ttb3KCP4zxT8MzPY2DXWHfbsj5qB9nVIWN988ZnyHMd9L6knx39FIe2BwELB+sgfMKW4fw8COPKCOu9vkguH4hoiLgeSomBVTpZ5aphtd2RpsD2WacwfzZz5qb4rm9xQzvG+RxHpotPgXAw2mjDh2srb+NtUE5RSj38l7kuYwuJ3v2v2UTjUDRaVtrxuDhqL2B1HpdTEEbRVvH+7YLct3Ldxqga6Jw01B+iDIatro78lRMde1s8czTqw5XWP5Hb38DY+qmOFJ3TUwafiF2nuLTY/RYMaoCc4vcFp3GnoB90G/WMLwNTbLpb+gubcZQOaY5ToWyNFx/iC6ngUYkpYyd7AHxGhVK9pNFanlsNu0PLX7IJLDYGZQTs4Hfmube1WiyvjkA0N2nx3H3V44alc+Kzhq0dTzVa49pnOicD+XtDy6X7roOXoiICIiAiIgIiICIiAiIgIiICIiAiIgIiIMtKe23S+o0XbOE4QYPh38/JcQjNiD0IXc+Dqhogb1sgrdc3JUgW1uCPmCukYNHmDdVROJYf/kMkB238FcuHJTYBBC+1WAumoY+Tpm3HgQfpddCwCmAYOyqrxdT++dTv5xyXHm0hWjBpHBtroIP2mszQxxDT3srG+QOZ3yaVmwlrmacgB/Vk4lYZKinv8LfeuPjZrR8nFStNT9n6IIb3w/HW5mFrgO4PN/qFu1073N3IubafzWgbHER1bTn0c8f+KnxALba/wBaoK5wh2Z6mPo8OHfmaL/O6msYp7tJ1UdhrMlY4/rYP+Un91P1gu0hBD8LSfw3R/pcfQ6/crQ40ps8LgBy+Sy4e8xTvHJwB9Lraxqzmg8rfVBVPZ+czCSN9Fre0CkHuyRuA7z0OikOFI/cukjJ0zFzfAm9vK6x8YnNG/8Autcfkg4CiIgIiICIiAiIgIiICIiAiIgIiICIiAiIgy0wu4XXUOE5i9rGi4Ab6rl9KbPb4hdL4XmyCCw3Fj5iyCXxOMGUM6edrdVacEjDQPAfRVIgwyyOkGmtiRf071sx1dXKP4EDj05D5kBBeX5X6KTomW6LmBgxZt7QXOupez6X1Wi7GsXi+JhaP8JNvMGyDpuLUrvfwyWJALmnoA4A6+bQp9tPoFznh7i+dwHvNeRJAGvkF0OgxD3jQUFQiaTjEg5NpmfN7/2VudFbkf2VeMFsQdJz92xp/wCJxVgxDEWxi7tvqf8AVBBVLT+JaRfRrgempb89FvPqTsqpj3GXuz2GAu620VUfxLXTu/hxO/ytJHzQdGmyl176hauIOJFgdFRPd4o52sR/zdkfIrcjrqyIWkhJHccx+eqDfpDllsb2Oy1uJnHJJobFpF/Ec1mw/Emyua21nDkR2gtuuc0tka7oUHAWRk3sNtV8KQfFkjcf1OLfQn7KPQEREBERAREQEREBERAREQEREBERAREQb2DUpkmY219bnwC6Tw5QEjKPyXIPS9rfNVfg2KzQQO05xF/S3kN1f8BGR7h1AHoglmUDZXNfILgbN5E9SrZQtAAGw+ir73ZbDYbqqYlxo57/AHMBdqbNDAS9/fcfCPDVB1oRtK9/DN527lwap4xMEjmSwXcD2rkEg6XGYk3U9gPHLJHXizREWuDcsN9s35dbIOkVHDMLnZmtyk722PkpTDqQRtsOSjsG4gbMzXsu5jcX6g8wpiGYZSfmggWa1cndk+hWzjVH70b7LQp5r1cv+Ty0U3LsUFSHDTCcz9e7u5DyU9RUgaA1oAaFqYti4iYSBc/1z6LnWMcUFrTI/wB5KM2WzTljabXyjWx0B6lB1t0Aym5Cg6+nGttlx5vHZJIbDl5Ag9pvmCFYqbiueB+SoBF7dl181jsWuO/gUFigpW+9z2FxzUfjFOZLgX1PLpbVb7Z2us9hu1wuD1BXjWntHqB5dUHFuIzlc2MbMufMn+QUQrhxtggY58wJvmFxysdrdFT0BERAREQEREBERAREQEREBERAREQEREF64YgdGyF50GYEDuJuSVd4m2eSORVWbKHRgt2A06WVlpai8YdzNkE1ikbpYwGGxIsTtuq7hvDL6Z4khGaUczfXUXDjdWCgqtArHTBpQcn4l4MmqpzMwNjL9XtcSQXCwLm9AdPRTXCfCslHHKwsildLZry4kANH5W6d51XTo6W+1v5IcH1u53pufNBQcCw6enlcwt/hEXGt8jr7DTaxGi6DC45bL7hw5u9tBsskjAAUFXw+QGsmbzAYfUKyRyXBC5/QYhfF6iMf2cX/AHX+oV9iago3FFDNLZkYs3N2zfkNhqCLH7LQxLApKil/CljAGkFha4Zg61rkWAPO+266K6ls69rg79xXrsIa7UaHu0QcLw3gGWOVrpgC0EktabF2Xkel1P8AFmHyVha5zA0MsGgbjx6ldUdhhH+i0pcObfVBRcAoZIoxG/YbeCl2gHRbOMODXZe5aNO+58EFV4nLHmWI7m1+4W39VychdOx3tfiJebc1u8AG65ggIiICIiAiIgIiICIiAiIgIiICIvQEHiLbhw6R3K3jotqPCep9EG7gOJWGQnbTy5FXTCqq8LQqhSYO3kPNWLCLtAbuRp6bILdhDST9lZ4BZQmBRbFWZlMSbBBIYW87lTEbb7rSoYbAA2UrHCgxSBRlc7K1xKlJhZUj2hYz7mleR8R7LRzLjoPL9kHMcKxD/wC0nmvoXFvk2w+xXXcNrczRdccwaiyROcfitp3m4J+6v3C+JB7Wjog6FA+4WbKsGHgEBb5ag0ybqJqndo+ik6gWUVP8RQVniJmubla3moOSoDY3u52+asOO/C66o2J1FmPHcbIITG64Mp33PxNLQOZLgf3v5KgKXxqSaV2rTlbew38zbmolzSNwQg8REQEREBERAREQEREBEW9htCZDc7fVBr09K9/wjz5KVp8AJ3J8h+6smH4cLaBT9Fhml7IKL/7dHevG4aYzoB910SShA5KPqqQIKsxp5hfQ0UvLT22C0JmIMtLUCy3sPtn1Olwfkq48FpuPRS3D8ubU9baoOmYNILDKFb8PZlFzuVUuGowRfTRWiKa/h4oJmlFzdSTdAoWkqfBShPYvdBq19RYG64R7SOIHT1AhjPZi1NxoXn9h9V2DF5rtI6rgWKHNUzW/tZB6OIQbEWITNZZzMwPNtvuprgLFiZTE4WOrm+HMKIbCbAdV8cPxubWw5f1EHzaf2QfoHB3aKZkGir+Av2CsT9AgjZVGV8VtQt2rdZ2nNYntuEFN4lf2R3qjTtD5D0H1KvPEsJ2VBEmWVwO90Hr8JaeS1J8GHRWels4LM6BBQajAmfoHpb5qPlwBnIEeBP3XSZ6YW2UZPTNFzZBzybASNneo+4WhPh0jN23HUaroEjG35LFLTtPRBzlFb8Qwlj+XmND/ADUBV4U9m3aHz9EEei9IXiAiIgyQR5nAK44PSAAaKuYPFd11eMNjsAglsNprqxQxCwWhhsNgFORR6II6phUPVx9ytU0N1C4hDbkgrkkXRaE8e91OPiWhVRc0EBURrLgzLEAX3+6zzR30WzgEF336FBd8KzNYACRop6kJsL3UbQw3AUvAz+uSCToAbBTE0mgF1o0LLBZy67j3IIjFOdlwPEapzaiYBt7Syak/3yv0DiUXZJXB8aFqucW/2jvnr90HjcUeBrGcw26Ld4KmdJWxhzdg51/AW+6ijUEaX0PcFY/Z5CDVEgfC3fxP8kHYaQ5LOVifL2Qe5VmXRhKmKd94x4II/EJO0F6ya68q47m61mmxQRfEbtly3HiRPcbWB+q6lj+rLrnWJR53m/JBjoq2ynaap0uVXHRgLXrMSI7DN7WPd1QTmKY4xml9eigZ62aY9gZR1O6wU1Hc3OpPVWSho7DZBXv/AE6Uc9Vhc57N1dDTX5LDJg+bkgp5ncdgSvqOBztwrU3BSOWngsseFAckFROE3/KEVz/Aog4iiIgm8Ejdpa2vM/6q94dC4HYZQNOp+elvuiILPQD1HRT8EegXqIMroVE4jR3C9RBWp2ujPUfNfAYyYdk6+C9RBDYhSlt7rcwaDKO86oiC5YaeyFPUAuiIJqFq+4WoiDUxEdkrhPE8AFZNfmQfVoXqII9z22tzV09mFN/+j+ZdbyA/mURB0w/Ct6iku0L1EHxOo2V30KIgicTfeMg66fNc6qZbOK9RBFVtUd/RYaKn5nUnUoiCw4bTDcqx01LovEQbrKcLYFOiIPl1MFiMIC9RB8+7REQf/9k=" alt="" /><img src="http://rozanehonline.com/wp-content/uploads/2017/09/tars-daroni.jpg" alt="" width="539" height="507" /><br /></span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;"><br /></span></p> Sat, 17 Nov 2018 09:01:00 GMT سنت يا مدرن http://zamzamenasim.ParsiBlog.com/Posts/35/%d8%b3%d9%86%d8%aa+%d9%8a%d8%a7+%d9%85%d8%af%d8%b1%d9%86/ <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; نسل عجيبي که ما باشيم فکر مي کنيم دوستي دختر و پسر از عجايب روزگار ماست و ما کاشفان اين نوع از دوستي ها هستيم. البته از حق نگذريم در اين زمينه اختراعات و نوآوري هايي هم داشتيم؛ مثلا دوست اجتماعي، اقتصادي و ...&nbsp; و هر روز به اين نوع دوستيهايمان اضافه مي شود و وقتي حرف از چرا و براي چه و ... به ميان مي آيد مي گوييم امروزه همه همين طوري هستند و عادي است. اما ريشه ي اين نوع دوستيها به عهد قديم نيز بر مي گردد و گويا زمان پيامبر نيز از اين نوع روابط وجود داشته است و شايد اين هم يک شباهت ميان جاهليت قديم و جاهليت مدرن عصر ماست. در قران آمده است که زنان را پنهاني دوست خود نگيريد(مائده،5).&nbsp;</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp;&nbsp; همه ي ما تجربه ي دوستي با همجنسان خود را داشته ايم، در اين نوع دوستيها آرامش و محبت وجود دارد. چه بسا دوستيهايي که يک عمر دوام داشته اند و چه بسيار دوستاني که در سختيها بيش از اقوام و آشنايان همدم و غمخوار بوده اند؛ اما ثمره ي دوستي ميان دختر و پسر چيست؟ هر کدام از ما اگر کلاه خودمان را قاضي کنيم مي بينيم که اندک رابطه ي ميان دختران و پسران است که به ازدواج ختم مي شود. خيلي از ما آقايان گاهي حتي شرايط ابتدايي ازدواج را هم نداريم و خودمان هم مي دانيم که نمي توانيم ازدواج کنيم اما پا جلو مي گذاريم و با قول ازدواج در آينده اي نه چندان دور به سراغ دختراني مي رويم و روح و روان دختري را به بازي مي گيريم و بعد رابطه اي که با ضربه ي روحي دردناکي به اتمام مي رسد و قلبي که مي شکند و در مقابل چه بسيار دختراني هم که احساس پسران را به بازي مي گيرند و بعد تمام مي شود. اما غير از احساس که يک عمر عواقب آن با ما مي ماند، آيا مي شود دختر و پسري کنار هم باشند و پاکدامنيشان حفظ شود؟ مي دانم که خيلي ها مي گويند دوره ي اين حرفها ديگر گذشته است اما انسانها همان انسانها هستند، مگر ما آدمها در طول تاريخ عوض شده ايم و يا احساسات ما تغيير کرده است؟ ناکاميها و تلخيها، احساسات جريحه دار شده و قلبهاي شکسته از ابتداي خلقت تاکنون يک طعم داشته و دارد. همه ي ما مي دانيم عفت و پاکدامني در دوران جواني گوهر گرانبهايي است و حتي موقع ازدواج سراغ دختراني مي رويم که پاکدامن باشند اما نوبت به خودمان که مي رسد هزار جور زبان بازي مي کنيم که دوره اين حرفها سر آمده است. اگر اين طور است چرا فاسدترين مردها به دنبال پاکترين زنان براي ازدواج مي روند و مي خواهند مادر فرزندانشان پاکدامن باشد تا فرزنداني خوب تربيت کند. اين از فطرت آدمي سرچشمه مي گيرد. نهاد آدمي هميشه به دنبال نابترين ها مي گردد و شايد همين باشد که قران مي گويد با دختراني که روابط دوستي مخفيانه اي با ديگران داشته اند ازدواج نکنيد(نساء، 25).</span></p> <p style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">&nbsp;&nbsp; اما اگر دوستي دختر و پسر و روابط نادرست در جامعه اي همه گير شود بي رودربايستي همچنان که ما در شهرهاي بزرگ کشور خودمان شاهد رواج اينگونه روابط هستيم، آيا مي شود دختراني پاکدامن براي ازدواج يافت يا پسراني که براي ازدواج با دختران مناسب باشند؟ خيل عظيمي از پسران با دختراني که با آنها رابطه داشته اند ازدواج نمي کنند و سراغ دختري مي روند که به گمان خودشان پاکدامن است اما دريغ که فراموش مي کنند که او هم دوست دختر مرد ديگري بوده است و چه بسيار زندگي ها که بعد از برملا شدن اينگونه روابط در همان ابتداي ازدواج از هم مي پاشند و اعتمادي که در جامعه از بين مي رود. هر کدام از ما بايد پاکدامني خود را حقظ کند تا جامعه اي سالم داشته باشيم, نمي شود که من هرگونه که خواستم باشم و از ديگران توقع ديگري داشته باشم. </span></p> <p style="text-align: justify;"><img src="http://telegram.computeruser.ir/wp-content/uploads/sites/4/2016/06/16-1.jpg" alt="" width="409" height="379" /></p> Sat, 17 Nov 2018 08:59:00 GMT