مجله پارسي نامه - تمام عناوين http://Www.ParsiBlog.com/Mag/rss/خوراک خوان مجله پارسي نامه، سرويس وبلاگ نويسي پارسي بلاگ - مجله پارسي نامه - تمام عناوين fa ParsiBlog.com RSS Generator Sat, 21 Feb 2026 11:36:48 GMT پارسي بلاگ ديماه 1404 (1) http://emozionante.ParsiBlog.com/Posts/722/%d8%af%d9%8a%d9%85%d8%a7%d9%87+1404+(1)/ <p>&nbsp;</p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">از اوايل دي&zwnj;ماه کم&zwnj;کم زمزمه&zwnj;هاي نارضايتي بلند شد. سال 1404. افزايش بي&zwnj;قيد قيمت&zwnj;ها و گراني&zwnj;هاي سرسام&zwnj;آور، موضوع همه گفتگوهايمان شد با دوست و آشنا. البته پيش&zwnj;تر از اينها شروع شد، ولي از دي&zwnj;ماه اوج مشهود و ملموسي پيدا کرد. آخرين&zwnj;بار با يکي از دوستانم در اين مورد صحبت مي&zwnj;کرديم که يک خريد سوپرمارکتي ساده و روزمره در حد تخم&zwnj;مرغ و شير و پنير و چند قلم معمولي ديگر، حداقل يکي-دو ميليون تمام مي&zwnj;شود و اين واقعا وحشتناک است. دولت، هيچ نظري در اين مورد نداشته و امروز هم که مي&zwnj;نويسم همچنان ندارد و از سکه و دلار و مسکن تا اقلام مصرفي مثل نان و روغن، همينطور مي&zwnj;تازند و ملت به گرد پايشان هم نمي&zwnj;رسند. ما که اوضاع نسبتا خوبي داريم و از پس خرج و مخارج لااقل تا امروز برآمده&zwnj;ايم، صدايمان درآمده. چه برسد به آنها که مستاجرند و درآمد ناچيزي دارند. در خانه&zwnj;هاي کوچک استيجاري با چند کودک قد و نيم&zwnj;قد و درآمدي که کفاف نصف ماه را هم نمي&zwnj;دهد و اجاره&zwnj;بهاي بي&zwnj;منطق و سربه&zwnj;فلک&zwnj;کشيده&zwnj;اي که کمر مي&zwnj;شکند. نگراني از آينده بچه&zwnj;ها، آينده کشوري که يتيم&zwnj;وار دست به دست مي&zwnj;چرخد و هرکس به بهانه اصلاح و پيشرفت، زخمي عميق و عميق&zwnj;تر بر پيکره&zwnj;اش مي&zwnj;نشاند.&nbsp; &nbsp;</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">دوستم، آرايشگري است که گاهي به من سر مي&zwnj;زند. پيچ شميران مي&zwnj;نشينند. هم سن و ساليم و او تمام موهايش را سفيد کرده تا سفيدي&zwnj;هاي طبيعي بسيارش به چشم نيايد. لاغر و بلند و پرانرژي است و با هيجان صحبت مي&zwnj;کند. موقع صحبت، در چشمانت زل مي&zwnj;زند و لحظاتي در همان حالت مي&zwnj;ماند. پرچانه نيست براي همين تا حالا رفاقتمان باقي مانده. با احتياط حرف مي&zwnj;زند و کمي زخمه مي&zwnj;زند ببيند طرف مقابل تا کجا هم&zwnj;فکر اوست و کجاها خط قرمز دارد. محافظه&zwnj;کار است مثل اغلب ما ايراني&zwnj;ها. در مواجهه با اينجور آدم&zwnj;ها فقط کافي است کمي جلوتر از او راه بروي تا تمام انديشه&zwnj;اش را برايت رو کند و من شنيدن انديشه&zwnj;هاي گوناگون و خصوصا مخالف با انديشه&zwnj;ام را دوست دارم چون باعث مي&zwnj;شود بدون تعصب فکر کنم و بازتر ببينم. بار آخري که اينجا بود، حرف را کشيدم به تعطيلي وقت و بي&zwnj;وقت مدارس به بهانه آلودگي هوا، سرما، کمبود انرژي و ... به قطع وقت و بي&zwnj;وقت آب و برق که کلافه&zwnj;مان کرده، به گراني&zwnj;هاي ديوانه&zwnj;وار. او گفت و من قدمي بيشتر برداشتم. باز گفت و من بيشتر گفتم. دست آخر گفت به نظرم مردم بايد بريزن تو خيابونا. چاره ديگه&zwnj;اي باقي نگذاشتن. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">فهميدم که زمزمه&zwnj;هاي اعتراض اصناف و بازاريان، عين زمزمه&zwnj;هاي اعتراض به گشت ارشاد که از بهار 1401 ساز شده بود، دارد کم&zwnj;کم به عينيت مي&zwnj;رسد، آنقدر که سر زبان&zwnj;ها افتاده و مردم حرف از بيرون آمدن مي&zwnj;زنند. قضيه اعتراضات جدي است و مثل قبل، حق هم هست. ولي نتيجه&zwnj;اش چه خواهد بود؟</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">در اين افکار کمي مکث کردم. بعد گفتم: &laquo;بريزن تو خيابون که باز کشت و کشتار ميشه. هر دفعه مردم اومدن اعتراض کنن يک عده قاطي جمعيت شدن و خراب کردن. آخرش چي شد؟ جز اينکه جووناي بي&zwnj;گناهو کشتن و تيکه&zwnj;پاره کردن!&raquo; گفت: &laquo;آره راست مي&zwnj;گي. فايده نداره. آدم اصلا نمي&zwnj;دونه چيکار کنه.&raquo;</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">اينکه نمي&zwnj;دانيم چه کار کنيم، اينکه آن مجراي قانوني براي اعتراض و شکايت&zwnj;ها دقيقا از کجا به کجا مي&zwnj;رسد، اينکه بالاخره حرفمان را چطور بايد بزنيم، اين سردرگمي&zwnj;ها در عين نارضايتي، دردناک است. با خودم فکر مي&zwnj;کنم وقتي دائم غر مي&zwnj;زنيم، وقتي در هر جمعي وارد مي&zwnj;شويم، داد شکايت و نارضايتي از همه جور تفکر و سليقه&zwnj;اي بلند است، اين يعني کار به مو رسيده، و البته هنوز پاره نشده. اينجا آن نقطه حياتي است که اگر بناست اصلاحي صورت بگيرد، بايد با قيد فوريت و اضطرار صورت بگيرد، و الا اين رشته، پاره شدني است.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">ميان اين گفتگو و افکار در هم و بر هم، تلفنم زنگ خورد. حامد بود. گفت عمه&zwnj;اش فوت کرده. شوکه شدم. عمه نرگس، عمه بزرگ حامد بود. مدتي بود درگير سرطان شده و درحال درمان بود. حالش اينقدرها وخيم نبود و هيچ&zwnj;کدام فکر نمي&zwnj;کرديم فوت کند. خيلي ناگهاني و بي&zwnj;مقدمه، سر نماز ظهر مي&zwnj;افتد و تمام مي&zwnj;کند. در خانه خودش و در بغل دخترش. حامد ادامه داد که فردا صبح تشييع جنازه است و پس&zwnj;فردا ختم. بنا بود شبانه با محمدحسين، پسر عمه نرگس با ماشين بروند اصفهان. گفتم: &laquo;براي روز ختم براي من و علي&zwnj;اکبر بليط بگير صبح بياييم شب برگرديم&raquo;. اصرار کرد که لازم نيست بياي و اينجوري اذيت مي&zwnj;شي. ولي من دوست داشتم بروم و علي&zwnj;اکبر هم که به قول خودش اصفهاني است و خيلي شوق داشت اصفهان را لااقل يکبار در زندگي ببيند! خلاصه حامد نيمه&zwnj;شب راهي شد و من و علي&zwnj;اکبر روز بعدش، ده دي، صبح زود راه افتاديم و هرطور بود خودمان را رسانديم به مراسم ختم که در اصفهان معمولا صبح&zwnj;ها برگزار مي&zwnj;شود. فاطمه ماند خانه تا ما برگرديم. مامان در جريان بود و تلفني هوايش را داشت ولي به اصرار خودش در خانه تنها ماند تا به درس&zwnj;هايش برسد. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. عين سرماي مشهد. از آن سوزهاي خشکي که استخوان را مي&zwnj;سوزانَد. فاميل را -که اغلبِ آنها من را مي&zwnj;شناسند و من نمي&zwnj;شناسمشان- ديدم و در مسجد بزرگي نشستيم که احتمالا به خاطر سوءمديريت انرژي، وسايل گرمايشي&zwnj;اش خاموش بود و درست مثل يخچالي طبيعي عمل مي&zwnj;کرد با قابليت انجماد فوري! لباس سنگين زمستاني را که معمولا نمي&zwnj;توانم تحمل کنم و در اولين فرصت درمي&zwnj;آورم، سفت و سخت دورم پيچيدم و نهاله هم پالتويي زير پاي برهنه&zwnj;ام انداخت که با يک جفت جوراب مشکي پنتي روي فرش&zwnj;هاي يخ مسجد، بي&zwnj;حس شده و مي&zwnj;رفت منجمد شود. يک چاي خوردم و کمي نشستم ولي ديدم هيچ حربه&zwnj;اي چاره&zwnj;ساز نيست. خواستم نامحسوس صحنه را ترک کنم اما از آنجايي که گاو پيشوني سفيد مجلس بودم، مجبور شدم براي همه توضيحي بچينم و بعد همانطور نامحسوس! بخزم توي ماشين و بچسبم به بخاري تا کمي گرم شوم. حامد و علي&zwnj;اکبر هم آمدند و ديدم فرصت خوبي است کمي اصفهان را به علي نشان دهيم. برديمش پل خواجو. سر ظهر بود و خورشيد بي&zwnj;جان، رمقي براي گرما نداشت. همينجور که زير پالتو و شال و دستکش و ساير وابستگان گرمايشي مي&zwnj;لرزيديم، انگار که آيه نازل شده باشد، پل خواجو را با تمام زواياي پيدا و پنهانِ معماري شگفت&zwnj;انگيزش به علي نشان داديم و چند عکس يادگاري هم گرفتيم که باز فردا تکرار نکند که من تنها اصفهاني&zwnj;اي هستم که هنوز اصفهان را نديده&zwnj; است!</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">محمدحسين زنگ زد که براي ناهار برياني سفارش داده&zwnj;ام. همه در خانه بزرگ عمه نرگس جمع بودند. علي قبلا هم برياني خورده بود، يکبار در تهران البته. ولي حالا در جمع فاميل پدري که حسابي هم برايش ابراز احساسات مي&zwnj;کردند، حتما خيلي خوشش آمده بود. البته من چهره&zwnj;اش را موقع خوردن برياني نمي&zwnj;ديدم و نمي&zwnj;دانستم چه ميزان لذتي نشان مي&zwnj;دهد چون سفره خانم&zwnj;ها و آقايان را جدا انداخته بودند در دو سالن بزرگ که با دري چند لت از هم جدا مي&zwnj;شد. بعد از کمي استراحت، گفتم زودتر خداحافظي کنيم که چند جاي ديگر را علي ببيند و برويم سمت فرودگاه. حامد هم قرار بود با ماشين برگردد. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">با نهاله و همسر و پسرهايش و همينطور مامان زري راه افتاديم. دو ماشين بوديم.&nbsp;</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 18.6667px;">رفتيم سمت ميدان نقش جهان.</span>&nbsp;<span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">تو بگو عشق. تو بگو نصف جهان. چقدر من اين ميدان را دوست دارم. چهار بناي باشکوه که هرکدام به تنهايي براي نمايش فرهنگ و تمدن فاخر و بي&zwnj;نظيرمان کافي هستند، همه در يک ميدان. چهارسو. چهار معجزه هنر و صنعت و معماري. ماشين را جايي نزديک پارک کرديم و براي رسيدن به ميدان، از ميان بازاري گذشتيم که مي&zwnj;رسيد به عالي&zwnj;قاپو. پسربچه&zwnj;ها </span><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;Times New Roman&quot;,serif;">&ndash;</span><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;"> علي&zwnj;اکبر و حسين و محمد- گيج بازار بودند و ما حواسمان پي سر و صداهاي جسته و گريخته&zwnj;اي که از اطراف مي&zwnj;آمد و رفت&zwnj;وآمدهاي با عجله و اضطرابي که در نگاه عابران بود. با خبر شديم که گروه</span><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">&lrm;</span><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">&zwnj;هاي معترضي در ميدان جمع شده&zwnj;اند و شعار مي&zwnj;دهند. بين مسجد شيخ لطف الله و بازار قيصريه. در دالان بلند و مسقف بازار، تعدادي از فروشندگان به سرعت مغازه&zwnj;هايشان را بستند و قفل زدند و رفتند و عده&zwnj;اي هم سرگردان در رفت&zwnj;وآمد بودند که ببينند چه مي&zwnj;شود. بچه&zwnj;ها مشغول خريد ليزرهاي کوچک دستي شدند از خانم فروشنده&zwnj;اي که با هول و ولا و دستاني که به وضوح مي&zwnj;لرزيدند، سعي داشت سريع&zwnj;تر کار را تمام کند و ببندد و برود. مامان زري به حامد اصرار مي&zwnj;کرد برگرديم داخل ماشين و بچه&zwnj;ها ذوق تماشا داشتند. خصوصا علي نمي&zwnj;توانست بپذيرد حالا که بعد از مدت&zwnj;ها انتظار بالاخره به اصفهان محبوبش رسيده است، برگردد و ميدان و بناها را نبيند. بالاخره زور بچه&zwnj;ها چربيد و راه افتاديم سمت ميدان. وسعت ميدان نيم کيلومتر است و از جنوب غربي که ما بوديم تا شمال شرقي که معترضان شعار مي&zwnj;دادند، فاصله زيادي بود اما مردم و بازاريان مدام مي&zwnj;آمدند و مي&zwnj;گفتند: &laquo;مسافرين؟ برگردين، خطرناکس. يه وخ تيراندازي مي&zwnj;کونن. بچه همراتونه! ريسک نکونين ... &raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">جلوي عالي&zwnj;قاپو بچه&zwnj;ها مشغول عکاسي شدند. بالاخره راهي بود که آمده&zwnj;ايم (بر وزنِ خرجي&zwnj;س که شده&zwnj;س) و بايد حتما اثبات مي&zwnj;کرديم که اصفهان بوده&zwnj;ايم. پس به اين هم اکتفا نکرديم و از همان دور با مسجدها و ميدان هم چند عکس گرفتيم! چند دقيقه&zwnj;اي نگذشت که از همان جنوب غربي ميدان که خوش&zwnj;خوشان ايستاده بوديم به ماجراجويي، گارد ويژه وارد شد و پاي&zwnj;کوبان به سمت معترضاني رفت که از صدر تا ذيل مملکت را فحش مي&zwnj;دادند. از جلوي ما که رد مي&zwnj;شدند، دقت کردم، ديدم سلاح گرم ندارند و فقط لباس ويژه پوشيده&zwnj;اند و کلاه&zwnj;هايشان نقاب پلاستيکي شفافي دارد براي محافظت صورت. فروشندگاني که دور تا دور جسته و گريخته ايستاده بودند به تماشا، با آمدن گارد، پراکنده شدند. ما را هم تشويق به ترک محل کردند. دوباره از دالان بازار رد شديم. ديگر تقريبا تمام مغازه&zwnj;ها بسته بودند و چراغ&zwnj;ها خاموش بود. جز انگشت&zwnj;شماري که با کرکره&zwnj;هاي نيمه&zwnj;بسته، هنوز مشتري داشتند. مشتري&zwnj;هاي شادي مثل ما! در همين مسير از يک مغازه که هنوز باز بود، يک سرمه&zwnj;دان براي فاطمه خريدم! نمي&zwnj;شد که سوغاتي نخرم! جز اين، زيبايي&zwnj;اش هم دلم را برد. نقاشي گل&zwnj;ومرغ پر رنگ و لعابي روي بدنه کرم&zwnj;رنگ داشت که به ادعاي فروشنده، از استخوان شتر بود. حالا نيمي از ما بيرون در بازار ايستاده بودند و نيمي داخل. بازاريان داشتند درهاي فولادي بازار را مي&zwnj;بستند و ما در حال حساب و کتاب سرمه&zwnj;دان بوديم. خانم فروشنده که ميان صنايع دستي ارزشمندش با آرامش و طمانينه بسيار، مشغول بسته&zwnj;بندي سرمه&zwnj;دان بود، مدام مي&zwnj;گفت نگران نباشيد. همه ما کليد در بازار را داريم. بقيه حرص مي&zwnj;خوردند و بچه&zwnj;ها را مي&zwnj;فرستادند دنبال ما که زودتر برويم پي کارمان. بالاخره رفتيم. در مسير بازار تا ماشين که در حاشيه بيروني ميدان بود، نوجوانان زيادي در گروه&zwnj;هاي سه تا پنج نفره مي&zwnj;ديدم. حدود شايد پانزده تا هجده ساله. دخترکان حجاب نداشتند و موهايشان را رنگ فانتزي زده بودند، صورتي و آبي. بيشترشان آرايش غليظي داشتند. تعدادي از دخترها و پسرها با وجود آن سن کم، سيگار دستشان بود. بعضي سرشان توي گوشي بود و به سرعت چيزي تايپ مي&zwnj;کردند. بيشتر لباس&zwnj;هايشان از همين مدل&zwnj;هاي اجق وجق پاره پوره بود که باب ميل تينيجرهاست. گروه&zwnj;هايي چشم&zwnj;هايشان اطراف را مي&zwnj;پاييد و گروه&zwnj;هايي در حال دويدن بودند. خيلي کم سن و سال به نظر مي&zwnj;رسيدند. فکر نمي&zwnj;کنم بيش از هجده ساله در ميانشان بود. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">دهه هشتادي&zwnj;ها نسل عجيبي هستند. مثل ما مادران و پدرانشان و پدربزرگ&zwnj;ها و مادربزرگ&zwnj;هايشان، اهل محافظه&zwnj;کاري نيستند. تعارف با کسي ندارند. رک و راست و صادقند. اين محافظه&zwnj;کاري که ما گرفتارش هستيم، تا حد زيادي از حيايي برمي&zwnj;آيد که خوب است. چيز بدي نيست. ولي هرچيز به جاي خويش نيکوست. اينها اما حالا به خاطر جو روزگار و دسترسي آزاد و بي&zwnj;قيد به دنياي اطلاعات يا تغييرات اساسي در ساختار تربيتي خانواده ها يا هر علت ديگري، معمولا به اندازه ما اهل ملاحظه نيستند و همين به اين نسل، جسارت بالايي مي&zwnj;دهد. به نظر من اين مي&zwnj;تواند به جاي بحران، فرصت باشد. تا چند مرده حلاج باشيم و چقدر بتوانيم از پتانسيل بي&zwnj;نظير اين درياي خروشان در جهت سازندگي و رشد بهره بگيريم. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">ياد بچه&zwnj;هاي دبيرستانمان افتادم. اوايل که وارد کلاس شدم، به خاطر چادرم تقريبا همه چهل نفر با من موضع داشتند. بيزاري از نگاهشان مي&zwnj;باريد. حق هم داشتند. هميشه حق با نوجوان&zwnj;هاست. دل&zwnj;هاي پاک و ضميرهاي نوراني آنها که هنوز به مبدا خلقت بسيار نزديک&zwnj;تر از ما هستند، اهل حق و حق&zwnj;طلبي است. اگر اعوجاجي در رفتار آنهاست، علت اول و آخرش خود ما هستيم. ما خانواده&zwnj;ها و ما بزرگترهايي که برايشان جامعه ساخته&zwnj;ايم. با اين حال کمي که گذشت آنقدر با هم رفيق شديم که بدو ورودم به کلاس صف مي&zwnj;بستند و همه را بايد يکي يکي بغل مي&zwnj;کردم. پايه درد دل&zwnj;هايشان بودم و اگر ساعتي نمي&zwnj;توانستم سر کلاسشان حاضر شوم، روز عزايشان بود و از اينکه گريه و گلايه کنند، ابايي نداشتند. هنوز خيلي مانده بود به سال نو، که يکي يکي مي&zwnj;آمدند و يواشکي زير ميز معلم مقنعه&zwnj;هايشان را درمي&zwnj;آوردند تا رنگ جديدي که به موهايشان زده&zwnj;اند را با شوق و ذوق نشانم دهند.&nbsp;</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 18.6667px;">معمولا چند لايه زير موهايشان را آبي يا صورتي جيغ مي&zwnj;زدند و روي موها همان رنگ طبيعي بي&zwnj;نظير و لطافت دلنشين موهاي خودشان بود.</span>&nbsp;<span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 14pt;">مي&zwnj;پرسيدم: &laquo;چرا زير ميز مي&zwnj;رين؟&raquo; مي&zwnj;گفتند: &laquo;آخه فضول زياده، مي&zwnj;رن دفتر مي&zwnj;گن بدبخت مي&zwnj;شيم!&raquo; دوستشان داشتم و اين عشق، چيزي نبود که بخواهم به آن تظاهر کنم. از عمق دلم مي&zwnj;جوشيد و بيرون مي&zwnj;ريخت و ضمير پاکشان آن را درک مي&zwnj;کرد. يک بار توي راهروي مدرسه صداي جيغ و فرياد يکي از بچه&zwnj;ها بلند شد. به سرعت از دفتر کسالت&zwnj;بار مدرسه بيرون دويدم. شاگرد من نبود اما وقتي ديدم مدير و معاون&zwnj;ها دوره&zwnj;اش کرده&zwnj;اند ناراحت شدم. از ناراحتي بچه&zwnj;ها خيلي به هم مي&zwnj;ريزم. جلو رفتم که مثلا شرايط را تلطيف کنم و وساطت کنم دست از سرش بردارند. اما متوجه شدم بايد او را نگه دارم که کادر مدرسه را نکُشد! سال هشتمي بود. ناخن کاشته بود آن هم چه ناخن&zwnj;هاي جذابي. مي&zwnj;گفتند: &laquo;ممنوعه! بايد درش بياري&raquo;. جيغ مي&zwnj;کشيد: &laquo;شماها مي&zwnj;فهمين چقدر پول اينا رو دادم؟ مگه ميشه اينا رو کند؟&raquo; مدير و معاون&zwnj;ها خيلي تلاش مي&zwnj;کردند آرام و ملايم برخورد کنند و حتي صدايشان را به سختي در آن هياهو مي&zwnj;شنيدم. شنيدم يکي از آنها گفت: &laquo;خب اگه نمي&zwnj;شه بکني، پس لااقل کوتاهش کن. اينجوري که نميشه&raquo;. باز بلندتر جيغ کشيد: &laquo;اينهمه پول اينا رو دادم حالا برم کوتاهشون کنم؟ اصن مي&zwnj;فهمين چي مي&zwnj;گين؟&raquo; و همينجور جيغ و جيغ و جيغ. ديگر ديدم بيش از اين کاري از من ساخته نيست و محل حادثه را ترک کردم!</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">رفتم سر کلاس. قرار بود بچه&zwnj;ها يکي يکي بروند اتاق بهداشت براي معاينات دوره&zwnj;اي بهداشتي. يکي از بچه&zwnj;ها که سرتاسر گوش&zwnj;هايش را سوراخ سوراخ کرده و پر کرده بود از گوشواره&zwnj;هاي&nbsp;</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 18.6667px;">ريز و درشت&nbsp;</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 14pt;">سياه، به سرعت آمد کنار ميز من و درحالي&zwnj;که تلاش مي&zwnj;کرد تمام آنها را به سختي باز کند، گفت: &laquo;خانوم اينا رو قايم کنين بعدا که برگشتم ازتون مي&zwnj;گيرم&raquo;. مي&zwnj;دانستم اما پرسيدم: &laquo;چرا درشون مياري؟&raquo; با تلخي گفت: &laquo;بابا همش گير مي&zwnj;دن به آدم. الان اينا رو ببينن باز شروع ميکنن&raquo;. گفتم: &laquo;خب واسه خودتون مي&zwnj;گن&raquo;. نگذاشت کلام منعقد شود. بلافاصله گفت: &laquo;نه بابا اسکولن! اون خانومِ ..... که عين سگ مي&zwnj;مونه. فقط ميخواد پاچه بگيره&raquo; درحالي&zwnj;که تلاش مي&zwnj;کردم خنده&zwnj;ام را از اينهمه جسارت پنهان کنم و چشمانم را که داشت از حدقه بيرون مي&zwnj;زد جمع و جور، گفتم: &laquo;همين الان مقنعه&zwnj;اتو درآوردي، يکيش گير کرد به مقنعه. ميري تو حياط، ميخوايين توپ بازي کنين يا يکي دستش مي&zwnj;خوره، کشيده ميشه خداي نکرده گوشتو پاره مي&zwnj;کنه. گوش هم يه چيزي نيست که بخيه بخوره درست شه. تا آخر عمر همينجور مي&zwnj;مونه و زشت ميشه&raquo;. آخرين گوشواره را که بالاخره درآورد، کمي مکث کرد. آهسته گفت: &laquo;آره ... درست ميگين&raquo;.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">با ديدن اين بچه&zwnj;ها که هم سن و سال دخترم و شاگردهايم بودند، و بسيار نوجوانان ديگري که همه&zwnj;شان را از عمق جانم دوست دارم و دلم برايشان مي&zwnj;تپد، دلشوره گرفتم. نگرانشان شدم. کاش بروند خانه&zwnj;هايشان. کاش تنها بودم و مي&zwnj;توانستم بايستم به گفتگو. بگويم فکر مي&zwnj;کنيد آخرش چه مي&zwnj;شود؟ همينطور که مي&zwnj;گذشتيم نگاهشان مي&zwnj;کردم و دعا مي&zwnj;کردم همه از اين غائله به سلامتي برگردند. ته دلم گرم بود که ما قبلا چنين چيزي را تجربه کرده&zwnj;ايم و مردم آگاهند. مي&zwnj;دانند که اين مدل اعتراض&zwnj;ها راه به جايي نمي&zwnj;برد و همان امنيتمان را هم به چالش مي&zwnj;کشد. فيلمي ديده بودم از بازار تهران که بازاريان دختري را که دعوت مي&zwnj;کرد به کشاندن اعتراضات به خيابان&zwnj;ها و آتش زدن سطل&zwnj;ها و ... دوره کرده بودند و يکي از آنها سرش فرياد مي&zwnj;کشيد: &laquo;نه مي&zwnj;ريزيم تو خيابونا، نه جايي رو آتيش مي&zwnj;زنيم&raquo; و دختر از ميانشان رفت. فکر مي&zwnj;کردم اوضاع همينطور پيش مي&zwnj;رود و اينبار در حد شنيده شدن اعتراض مردم، خواهد گذشت. هرچند ترامپ مدام پيغام و پسغام مي&zwnj;فرستاد که حامي مردم معترض است و اگر جمهوري اسلامي کسي را بکشد، قشون&zwnj;کشي راه مي&zwnj;اندازد و ما را نجات مي&zwnj;دهد! اما همچنان به عشق مردم به اين خاک و به آگاهي قلب آنها باور داشتم و با اين باور، دلم را گرم و آرام نگه مي&zwnj;داشتم. الان که اينها را مي&zwnj;نويسم، ياد مصاحبه دختر نوجواني افتادم که با لهجه اصفهاني مي&zwnj;گفت: &laquo;همه ما رو تو کافه جمع کردن و نفري پنج ميليون تومن بهمون دادن و گفتن برين جلوي نيروي انتظامي و شلوغ کنين. اگه اومدن سمتتون و گير دادن خودتونو بندازين زمين و جيغ و داد کنين تا مردم جمع شن ...&raquo;. نمي&zwnj;دانم يکي از آنها بود؟ ممکن است بچه&zwnj;هاي ما به خاطر پنج تومان حاضر شوند چنين ريسکي بکنند؟ معتادند و محتاج اين پول ناچيز که بخواهند به خاطرش، ريسک دستگيري و سوءسابقه و تبعاتش را به جان بخرند؟ يا در گرداب تند مصرف&zwnj;گرايي، هر روز در اين بازيچه&zwnj;هاي کوچکي که دستشان گرفته&zwnj;اند، زندگي&zwnj;ها و داشته&zwnj;هايي مي&zwnj;بينند که از آنها فرسنگ&zwnj;ها دور است و دست&zwnj;وپا مي&zwnj;زنند کمي از آن را به دست آورند؟ مي&zwnj;شود گفت همه اين مصاحبه&zwnj;ها ساختگي است؟ پس دانش&zwnj;آموزاني که سر کلاس چرت مي&zwnj;زنند، بچه&zwnj;هايي که گرفتار خانواده&zwnj;هاي پرتنش و بي&zwnj;قيدند، اين بيداد فضاي مجازي، اينها چيست؟ نمي&zwnj;دانم. من اين بچه&zwnj;ها را که مي&zwnj;ديدم، ياد بچه&zwnj;هاي خودم مي&zwnj;افتادم. يادِ ..... که مي&zwnj;گفت: &laquo;خانوم من با مامانم که مي&zwnj;رم پاساژ، همه به مامانم تيکه مي&zwnj;ندازن!&raquo; يادِ ....... که غافل مي&zwnj;شدم با تيغِ تراشش، بدنش را زخم مي&zwnj;کرد و دوست داشت وانمود کند مي&zwnj;خواهد رگ بزند. يادِ ......... که در بدترين حال و شرايط، هيچ&zwnj;کس را نداشت بيايد دنبالش و من هميشه فکر مي&zwnj;کردم مادري که در اين شرايط کنار فرزندش نيست، دقيقا کجاست و به چه کار مهم&zwnj;تري مشغول است و اصلا به چه درد مي&zwnj;خورد؟ يا ........... و ............. که اگر از هم جدا مي&zwnj;شدند، رسما مي&zwnj;مردند و اگر کنار هم بودند .... چه گويم که ناگفتنم بهتر است!</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">مراقب بچه&zwnj;ها بودم و حواسم به موتوري&zwnj;هايي بود که تمام سر و صورتشان را پوشانده بودند و به سرعت در پياده&zwnj;رو مي&zwnj;رفتند و مي&zwnj;آمدند. تک يا دو ترک. معلوم بود سن و سال&zwnj;دارتر از آن نوجوانان هستند. سوز هوا قشنگ در جانمان نشسته بود. رفتيم سمت ماشين. هنوز دسته&zwnj;هاي پراکنده&zwnj;اي سر در گوشي يا در حال گفتگو با همان شرايط در خيابان&zwnj;هاي اطراف ديده مي&zwnj;شدند. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">بچه&zwnj;ها پکر و دلخور بودند. دلم براي علي سوخت. شنيدم نزديک خانه عمه نرگس يک مرکز تجاري بزرگ باز شده، مثل اوپال که شهربازي هم دارد. اصرار کردم بچه&zwnj;ها را ببريم آنجا تا با خاطره خوش برگردند تهران. در راه، سمت چهارباغ يک فرني&zwnj;فروشي قديمي بود، از آن اصل و نسب&zwnj;دارها. ايستاديم و فرني با شيره خورديم. خيلي خوشمزه بود. سنگين و چرب البته. حامد عاشق فرني اصفهان است و هردفعه کسي از اصفهان مي&zwnj;آيد بايد برايش فرني بياورد. من هم عاشق خورشت ماست اصفهانم و هماني که براي حامد فرني مي&zwnj;آورد، بايد براي من هم خورشت ماست بياورد! هرکدام اينها هم جاي مخصوص خودش را دارد. اينجور نيست که همه مغازه&zwnj;ها خورشت ماست يا فرني اورجينال داشته باشند. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">همراهان نگران بودند که مرکز خريد هم شلوغ باشد. شنيده بوديم که اعتراض از اصناف و بازاريان شروع شده. بازار تهران را در اخبار مجازي ديده بوديم و اينجا هم سمت بازار قيصريه آن تجمعات را ديديم که شايد حدود پنجاه-شصت نفر مي&zwnj;شدند. البته خود بازاريان که تا جايي که ما ديديم، بستند و محل را ترک کردند. معترضان نمي&zwnj;دانم دقيقا چه صنفي بودند. در هرحال خشونتي هم نديديم نه از طرف گارد نه از طرف معترضان. علت ترس بازاريان و مردم را هم نفهميديم. شايد سابقه ذهني از شلوغي&zwnj;هاي 401 باعثش بود يا اتفاقاتي که ما از آن بي&zwnj;خبر بوديم. در هرحال و با اين اوصاف اگر مرکز تجاري هم شلوغي&zwnj;هاي پراکنده&zwnj;اي داشت، از نظر من ترسناک نبود و فوقش از آنجا هم مي&zwnj;رفتيم. اما لااقل بختمان را امتحان کرده بوديم. مامان زري و نهاله (نگفتم؟ مادر و خواهر حامد) را خانه عمه نرگس پياده کرديم و با علي&zwnj;آقا و پسرها رفتيم به سمت مرکز تجاري سيتي سنتر. خيلي بزرگتر از چيزي بود که تصور مي&zwnj;کردم. نه در حد ايران&zwnj;مال ولي خيلي خيلي وسيع. پرسان پرسان شهربازي را در طبقات بالا پيدا کرديم و بچه&zwnj;ها حسابي دلي از عزا درآوردند. همانجا در نمازخانه مرکز تجاري نماز خوانديم و کم&zwnj;کم راهي شديم به سمت فرودگاه. حدود هشت شب بود. ده و نيم پرواز داشتيم و جز يک کوله کوچک، وسيله&zwnj;اي همراهمان نبود که براي فرودگاه رفتن عجله کنيم. به حامد توصيه کردم با وجود خستگي آن روز، شب را همانجا بماند و صبح راهي شود. محمد و حسين هم شروع کردند به پختن علي&zwnj;اکبر که شب پيش آنها در خانه عمه نرگس بماند و تا صبح بازي کنند. علي هم خيلي ذوق ماندن داشت، اما دوست هم نداشت مادرش را تنها بگذارد. اصرار کردم بماند. شايد ديگر چنين تجربه&zwnj;اي دست نمي&zwnj;داد که کنار فاميل باشد. پدرش هم بود و خيالم راحت بود. به من هم خيلي اصرار کردند بمانم اما من عادت به اين مدل دورهمي ندارم. اگر مي&zwnj;ماندم تا صبح خوابم نمي&zwnj;برد و مي&zwnj;دانستم که اگر بفهمند هتل رفته&zwnj;ام هم خيلي دلخور مي&zwnj;شوند. بنابراين فرار را بر قرار ترجيح دادم! من را رساندند فرودگاه. شارژ موبايلم رو به پايان بود و مطابق معمول خودم را دعا و ثنا مي&zwnj;گفتم که ده تا پاوربانک دارم و هيچ&zwnj;وقت هيچ&zwnj;کدام همراهم نيست. دل خوش کردم به پاورباکس&zwnj;هاي فرودگاه که به محض ورود، متوجه شدم خبري از آنها هم نيست. فقط استندهاي شارژي در چند نقطه بود براي آنهايي که متوجه اين نکته هستند که وقتي سفر مي&zwnj;روند لااقل شارژر گوشي را با خود بردارند! که طبعا مخاطب اينها هم من نبودم. در اين اوضاع فقط مي&zwnj;توانستم به خداي متعال توکل کنم که اين چند درصد باقي مانده، تا منزل همينجور باقي بماند.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">شکر خدا پرواز تاخير نداشت و درحالي&zwnj;که نيمه&zwnj;جاني رو به پايان داشتم، به تهران رسيدم. ساعت دوازده شب، تاکسي فرودگاه، منزل. فاطمه نخوابيده بود. تا رسيدم علي زنگ زد. فهميدم بچه&zwnj;هاي نهاله به عادت هميشگي&zwnj;شان همان سر شب خوابيده&zwnj;اند و او حسابي رودست خورده که به هواي آنها مانده و حالا بايد در آن ازدحام مهمان&zwnj;ها روي -به قول خودش- بالشتي سفت بخوابد، اگر سر و صداي بزرگترهايي که مي&zwnj;خواهند تا دم صبح بلندبلند صحبت کنند، بگذارد البته! همه اينها را با بغضي سرشار از ندامت و پشيماني برايم گفت ولي ديگر کاري از دستم برنمي&zwnj;آمد. بنابراين با شعار هيچ&zwnj;جا خانه خود آدم نمي&zwnj;شود، به رختخواب نازنينم پناه بردم. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">فاطمه پا</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 18.6667px;">يه دوازدهم است و امسال در سفرها و مهماني&zwnj;ها غيبت موجه دارد! تلاش مي&zwnj;کند از هر فرصتي براي درس خواندن استفاده کند و گوشي را هم در ايام امتحانات ترم، تحويل مدرسه داده.&nbsp;</span><span style="font-family: &quot;B Nazanin&quot;; font-size: 14pt;">قرار بود بعد از پايان امتحانات، اردو بروند مشهد. خيلي ذوق اين سفر را داشتند. کلي با دوستانش برنامه ريخته بودند و تقسيم مسئوليت کرده بودند. يکي مسئول تهيه چيپس بود و يکي مسئول حمل اسپيکر! بنا بود که در هتل&zwnj;آپارتماني نزديک حرم اقامت کنند که به تاکيد مدير مدرسه بسيار تميز و مناسب بود! غذا هم قرار بود از کيفيت و سلامت مناسبي برخوردار باشد! کلي هم برنامه تفريحي و گردشي داشتند. از آنجايي که فرصت مغتنمي بود و ديگر در اين سال و با وجود کنکور فاطمه، ديگر دست نمي&zwnj;داد دو-سه روزي برويم مشهد، تصميم گرفتيم ما هم دورادور اردو را همراهي کنيم! که البته تا دقيقه نود همينجور بلاتکليف بوديم که قسمتمان مي&zwnj;شود يا نه.&nbsp;</span></p> <p>&nbsp;</p> Wed, 28 Jan 2026 11:49:00 GMT فرض کن دوباره انقلاب مي کنيم... http://emozionante.ParsiBlog.com/Posts/720/%d9%81%d8%b1%d8%b6+%da%a9%d9%86+%d8%af%d9%88%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%87+%d8%a7%d9%86%d9%82%d9%84%d8%a7%d8%a8+%d9%85%d9%8a+%da%a9%d9%86%d9%8a%d9%85.../ <p>&nbsp;</p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">دوست دارم خودم را بگذارم جاي اينها. دوست دارم فرض کنم دوباره انقلاب مي&zwnj;کنيم. يعني دوباره عين سال&zwnj;هاي منتهي به 1357، قلب&zwnj;هايمان حول&zwnj;محور يک کلام واحد چنان جمع مي&zwnj;شود که طوفان به پا مي&zwnj;کند. بدون اختلاف&zwnj;نظر و سليقه، بدون درگيري و تنش و بدون &laquo;من و تويي&raquo;&zwnj;هاي مکرر، واقعا اين اتفاق مي&zwnj;افتد و همه هم&zwnj;دل و هم&zwnj;صدا مي&zwnj;شويم. بي&zwnj;شک معجزه&zwnj;اي نياز است. قبول! دوست دارم فرض کنم اين معجزه هم اتفاق مي&zwnj;افتد. بعد چه؟ حکومت اسلامي را سرنگون مي&zwnj;کنيم و يک جمهوري معمولي بنا مي&zwnj;کنيم. همه هم به آن رأي آري مي&zwnj;دهيم. يک نفر را هم به اتفاق مي&zwnj;نشانيم صدر مملکت و مي&zwnj;شود نخست وزير مثلا يا اصلا پادشاه. بعد نوبت قانون است. بالاخره هر حکومتي قانون مي&zwnj;خواهد. جامعه را هم که قرار است خودمان بگردانيم و هيچ قرار نيست باز گرفتار ديکتاتوري شويم! پس مي&zwnj;نشينيم عقل&zwnj;هايمان را روي هم مي&zwnj;گذاريم. قانون اروپا؟ قانون امريکا؟ قانون کشورهاي عربي؟ نه! يک قانون منحصر به جامعه ايراني خودمان. چون هر ملتي، فرهنگ و عقايد و رسوم خودش را دارد که با ديگران متفاوت است. خب قريب به اتفاق ما مردم، شيعه&zwnj;ايم و عقايد خاص داريم. پس قانون بايد به فرهنگ و انديشه ما بخورد و تناقض نداشته باشد. اگر بگوييم عيسي به دين خود، موسي به دين خود، بعد سر مهريه چه کار کنيم؟ مهريه تعيين کنيم يا اصلا از آن بگذريم؟ سر ديه چطور؟ اگر با يکي تصادف کرديم، اول بپرسيم به دين عيسايي يا موسي؟ عقد ازدواج چطور باشد؟ فسخ عقد چطور؟ در جامعه&zwnj;اي که نمي&zwnj;دانيم چه کسي با چه عقدي ازدواج کرده، تکليف بچه&zwnj;ها و ازدواج بچه&zwnj;هايمان چه مي&zwnj;شود؟ مجازات&zwnj;ها را چطور تعيين کنيم؟ بالاخره يک قانوني مي&zwnj;خواهيم که سبک زندگي ما بخورد. اصلا وضع قانون يعني همين. يعني يک تکليفي تعيين شود. قانون براي رفع تنش و بهتر زندگي کردن است ديگر. خلاصه به مدل خودمان يک قانوني مي&zwnj;نويسيم و امضا مي&zwnj;کنيم. حالا مرد مي&zwnj;خواهيم به قانون عمل کند. رئيس جمهور تعيين مي&zwnj;کنيم و کابينه مي&zwnj;چيند. مجلس مي&zwnj;سازيم و کرسي اشغال مي&zwnj;کنيم. درنهايت، با اينهمه مصيبت، آيا غير از اين است که فقط هرکاري که تا امروز از ما برآمده را باز تکرار مي&zwnj;کنيم؟ و از اين بدتر، اصلا چه تضميني وجود دارد که اوضاع بهتر شود؟ چه تضميني وجود دارد که افراد لايق را سر کار بياوريم؟ چه تضميني وجود دارد که در اين بلبشوي تغيير نظام که سنگ روي سنگ بند نمي&zwnj;شود، با اينهمه دشمني که دندان تيز کرده براي اين آب و خاک که فقط يک موردش داعش در همسايگي ديوار به ديوار ماست، باز هم معجزات مکرر ببينيم و چيزي به اسم ايران باقي بماند؟ ساعت&zwnj;ها فکر مي&zwnj;کنم. به هر اتفاق ممکني و به هر ناممکني که معجزه اتحاد ما آن را شايد حل کند. نمي&zwnj;دانم. شايد اشتباه مي&zwnj;کنم. اما درنهايت به اين نتيجه رسيدم که ما اگر خيلي عرضه داشته باشيم، همين انقلابمان را حفظ مي&zwnj;کنيم و چالش&zwnj;ها و مشکلات را حل مي&zwnj;کنيم و امور مملکت را دست افراد نالايق نمي&zwnj;سپاريم. من عميقا فکر مي&zwnj;کنم هرچه غير از اين، تکرار مکررات است آن هم با ريسک بسيار بالا که کمترين آن فقط از دست دادن ميهن است و بيش از اين نمي&zwnj;توان به آن فکر کرد که چه بلاهايي بر سرمان خواهند آورد.&nbsp;&nbsp;</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">يک روز هم&zwnj;دل و هم&zwnj;زبان شديم و حکومتي را به دست خودمان بنا کرديم. پاي همه چيزش هم ايستاديم. غوغاي قتل و غارت مجاهدين خلق، جنايات کومله و پژاک، جنگ با يک جهان آن هم با دست خالي، يکه و تنها، بعد هم هجوم فرهنگي و تخريب اقتصادي و تحريم&zwnj;هاي ظالمانه که يک موردش داروهاي اضطراري و حياتي کودکان پروانه&zwnj;اي است. در همين وضعيت آشفته، رشد کرديم، ساختيم، نخبگان مشغول کار شدند تا به خوداکتفايي برسيم و بي&zwnj;نيازي از بيگانه، تحريم را خنثي کند. در خيلي موارد هم موفق بوديم. صنعت موشکي، هسته&zwnj;اي، حالا هم که فضايي. بله مشکلات زيادي داريم. انتخاب خودمان بوده که از دامنه&zwnj;هاي پست و از لگدمال شدن زير چکمه&zwnj;هاي استکبار و استبداد، بلند شويم و راه بيفتيم سمت قله. حرکت به سمت قله، سختي دارد، لغزش دارد، گرفتاري دارد، اما آخرش قله است. از زمين خوردن&zwnj;ها بايد عبرت گرفت. از انتخاب&zwnj;هاي غلط، از کوتاهي&zwnj;ها و بي&zwnj;توجهي&zwnj;ها. من فکر مي&zwnj;کنم انقلابمان را مي&zwnj;توانيم ترميم کنيم. ما نسبت به تصميمي که مي&zwnj;گيريم مسئوليم. هميشه اين را به بچه&zwnj;ها گفته&zwnj;ام و فرصت داده&zwnj;ام نتيجه تصميم&zwnj;هايشان را ببينند. اگر روزي همه به اين نتيجه رسيديم که بايد چنين حکومتي تشکيل دهيم، پس نسبت به آن مسئوليم و بايد پاي تصميم جمعي خودمان بايستيم. اگر هر ده سال يک&zwnj;بار بخواهيم به اين نتيجه برسيم که نياز به انقلاب جديد داريم، ديگر چيزي به نام ايران باقي نخواهد ماند. و به يقين مي&zwnj;گويم، چيزي به نام ايراني هم باقي نخواهد ماند. وقتي خياباني مي&zwnj;سازيم، باد و باران و سرما و گرما، خرابش مي&zwnj;کند. قرار نيست رهايش کنيم و خيابان ديگري بسازيم. بايد چاله&zwnj;چوله&zwnj;ها را پر کنيم و خرابي&zwnj;ها را اصلاح. اگر بفهميم ايراد کار را، بي&zwnj;شک مي&zwnj;توانيم از ريشه درمانش کنيم. به اين باور دارم که در انقلاب ما مردم، اشکال کار از آنجا پيدا شد که انقلاب کرديم و رفتيم خانه&zwnj;هايمان. خيال کرديم کار تمام شده. درحالي&zwnj;که کار تازه آغاز شده بود. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">فکر مي&zwnj;کنم همين که چنين وقايعي را از سر مي&zwnj;گذرانيم و هنوز هستيم، معجزه است و البته اثبات حقانيت اين نظام. همه ما تاييد مي&zwnj;کنيم که فقط همان ماجراي 1401 اگر در هر کجاي دنيا اتفاق افتاده بود، حتما زير و رو مي&zwnj;شد. اما با تمام دشواري&zwnj;ها، با همه خون دل خوردن&zwnj;ها که اين روزها نصيب تک&zwnj;تک ماست، جمهوري اسلامي همچنان برقرار است. اينجا سوريه نيست، لبنان و عراق و حتي يمن هم نيست. ما مردم بارها و بارها ثابت کرده&zwnj;ايم که وجب به وجب خاکمان را با تمام جانمان نگهداري مي&zwnj;کنيم. ناراحتيم. ناراضي و شاکي شده&zwnj;ايم. حق هم داريم. اما وطن براي ما يعني ناموس. پاي ايران که وسط باشد، نود ميليون فدايي پاي کارند.</span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">داشتم از سفر مي&zwnj;گفتم. بحث منحرف شد! </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">بازگشت شکوهمند فاطمه به منزل، يک&zwnj;شنبه اتفاق افتاد. با سلام و صلوات و در ميان تماس&zwnj;هاي مکرر بالاخره يازده شب رسيدند. سفر که رسما کوفتشان شد. تمام گردشگاه&zwnj;هايي که بنا بود ببينند، کنسل شد و براي حفظ جانشان، فقط در مسير هتل و حرم بودند. از همان دور، تلفني شرط کرد که اگر مدرسه&zwnj;شان باز باشد، به هيچ&zwnj;وجه نخواهد رفت. چون مدرسه اينها خودمختار است و از مزاياي بسيار خوبش که خيلي مورد علاقه ما پدر و مادرهاست، اين است که تحت هر شرايطي باز است؛ به قول شاعر &laquo;بارون بياد، دونه دونه برف بياد، سيل بياد، طوفان بشه ... اصلا جنگ بشه&raquo;. يا مرگ، يا کنکور! من هم که در هر شرايطي آماده سفرم، بلافاصله گفتم: &laquo;اگه بدونم تعطيلين که مي&zwnj;ريم شمال. شنبه ديگه هم مبعثه تعطيله&raquo;. او هم خيلي استقبال کرد و خلاصه طرح را با قيد فوريت با هم&zwnj;سفري&zwnj;هاي احتمالي يعني مامان و خواهران مطرح کردم و طي چند دقيقه برنامه سفر را چيديم و بار و بنديل را بستيم و ديگر فقط ماند رسيدن فاطمه. فاطمه که رسيد زد زير بساط که من خسته&zwnj;ام و تازه از سفر آمده&zwnj;ام. علي&zwnj;اکبر هم که حسابي با پسرخاله&zwnj;اش برنامه آتش&zwnj;افروزي صلح&zwnj;آميز چيده بودند، شروع کرد به جنجال که چرا سفر را به هم مي&zwnj;زني. در نهايت براي حفظ اتحاد، دو دسته شديم! من و علي&zwnj;اکبر و هم&zwnj;سفري&zwnj;هاي پايه رفتيم چالوس، فاطمه و پدرش ماندند تا يکي-دو روز ديرتر بيايند. </span></p> <p style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">روز دوشنبه بيست و دوم دي راهپيمايي بود براي اعتراض به اين آشوب&zwnj;ها و حمايت از نظام. علي&zwnj;اکبر و فاطمه مي&zwnj;ترسيدند. فکر مي&zwnj;کردند در اين اجتماع حتما خرابکاري يا آسيبي اتفاق مي&zwnj;افتد. اما من رفتم. چون هماني که امنيت اربعين را در آن شرايط عجيب و غريب حفظ مي&zwnj;کند، بي&zwnj;شک امنيت چنين جمعي را هم حفظ خواهد کرد. با بابا و مامان و زهرا رفتيم. آزاده هم با احسان رفته بود، بدون علي. چون يک هفته تعطيلي بود، فکر نمي&zwnj;کردم جمعيت زيادي بيايند. اما چيزي مشابه حضور در مراسم تشييع پيکر حاج قاسم اتفاق افتاد. با خودم فکر مي&zwnj;کردم اينمه آدم از کجا آمده؟ مدت زيادي است به آدم&zwnj;ها نگاه نمي&zwnj;کنم. بيشتر به آسمان نگاه مي&zwnj;کنم و به زمين زير پايم. به گياهان خودرويي که از لابه&zwnj;لاي جدول خيابان&zwnj;ها، بي&zwnj;صدا و بي&zwnj;آزار قد کشيده&zwnj;اند و گل هم داده&zwnj;اند. به پرنده&zwnj;ها، گربه&zwnj;ها. به برگ&zwnj;هايي که در باد مي&zwnj;رقصند يا خرده&zwnj;کاغذهايي که با عجله از اين سو به آن سو مي&zwnj;دوند. ولي به آدم&zwnj;ها نه. خيلي وقت است. اما آن روز با دقت به مردم نگاه کردم. چهره&zwnj;ها، لباس&zwnj;ها، خانواده&zwnj;ها، بچه&zwnj;ها، نوزادها، پيرها، نوجوان&zwnj;ها. چقدر آدم. اينبار بر خلاف هميشه، از ديدن اينهمه آدم سرگيجه نگرفتم. درعوض از کنار هرکدام که رد مي&zwnj;شدم، در دلم مي&zwnj;پرسيدم: &laquo;تو پاي چي وايستادي؟ با اين کفش داغون و اين لباس&zwnj;هاي مندرس، با اين صورت تکيده و اين موتور قراضه ... تو چرا اومدي؟ با اين بچه&zwnj;هاي کوچيک که يکي رو بغل گرفتي و دو تا رو دنبالت مي&zwnj;کشي ... تو چي با اين قد خميده و پاهاي لرزوني که الاناست زمين بزننت ... &raquo; جمعيت، خيلي بيشتر از چيزي بود که مي&zwnj;شد تصور کرد. آنقدر که از خيلي مانده به ميدان انقلاب، ديگر نمي&zwnj;شد جلوتر برويم. با اينکه ما زودتر از ساعت دو رفته بوديم. جاهايي، ازدحام بيشتر مي&zwnj;شد. دقت کردم ديدم پرچم مي&zwnj;دهند. پرچم ايران و پرچم زردرنگ مقاومت. مردم دست به دست مي&zwnj;گرفتند و مي&zwnj;رفتند جلوتر. ما اولين جايي که مي&zwnj;شد توقف کنيم و عملا جلوتر نمي&zwnj;شد رفت، ايستاديم. تقريبا همه پرچم داشتند. خيلي صحنه قشنگي بود. چقدر اين پرچم را دوست دارم. مدتي بوديم و بعد برگشتيم سمت ماشين که به خاطر ازدحال مجبور شديم خيلي دورتر پارکش کنيم. حالا با موج نوي جمعيتي مواجه بوديم که از روبه&zwnj;رو مي&zwnj;آمدند. دسته&zwnj;دسته مي&zwnj;رفتيم و دسته&zwnj;دسته مي&zwnj;آمدند. فکري شدم که اينها ديگر از کجا آمدند؟ ساعت را نگاه کردم. سه&zwnj;ونيم بود. هرگروهي که مي&zwnj;رفت، پرچمش را به گروه مقابلي مي&zwnj;داد که تازه از راه رسيده بود. صحنه جذابي بود. آن روز بعد از مدت&zwnj;ها شبکه خبر تلويزيون را روشن کرديم و راهپيمايي تهران و ديگر شهرها را بارها و بارها ديديم. چند روزي بود که صحنه&zwnj;هاي خشن و تکان&zwnj;دهنده&zwnj;اي که از اخبار پخش مي&zwnj;شد را نمي&zwnj;توانستيم ببينيم. گاهي که بچه&zwnj;ها در اتاق نبودند، در حد چک کردن زيرنويس شبکه خبر، مي&zwnj;ديدم اما اخبار و صحنه&zwnj;ها آنقدر وحشتناک بودند که از آن هم صرف&zwnj;نظر کردم. قبل&zwnj;تر که اينترنت بود هميشه اخبار را از صفحات مجازي دنبال مي&zwnj;کردم. مدت زيادي است که اخبار، قابل ديدن نيستند. </span></p> <p>&nbsp;</p> Wed, 28 Jan 2026 09:48:00 GMT کار خودشونه! http://emozionante.ParsiBlog.com/Posts/724/%da%a9%d8%a7%d8%b1+%d8%ae%d9%88%d8%af%d8%b4%d9%88%d9%86%d9%87!/ <p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">&laquo;کار خودشونه!&raquo;</span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">مي&zwnj;کشند، مي&zwnj;گويند نظام کشته. آن کودک سه ساله را، آن نوجوان و جوان را، نيروي انتظامي و بسيج را، مردم را، همه را نظام مي&zwnj;کشد تا بيندازد گردن معترضان که بگويد اينها وحشي&zwnj;اند و اينطوري بتواند اعتراضات را مديريت و سرکوب کند! همينجوري که اينها را مي&zwnj;خوانيم، خنده&zwnj;دار است تا چه برسد به اينکه باورش کنيم. کيِ و کجاي دنيا تا امروز، حکومتي با کشتن مردمِ خودش ماندگار شده و چطور ممکن است مردم را بکشي براي حفظ قدرت؟ اتفاقا هر کشتاري که ذيل حکومتي صورت بگيرد، چه از طرف حکومت باشد و چه حتي از طرف مخالفان حکومت اتفاق بيفتد، پيش از هر چيز، ضعف حکومت است. اين بديهي است. اگر ده نفر به هر علتي در خيابان کشته شوند، يعني حکومت عُرضه برقراري امنيت را ندارد. هر حکومتي در هر کجاي دنيا. پس کشتن، سبب قوت حکومت نيست، برعکس سبب ضعف است. نارضايتي ايجاد مي&zwnj;کند. تا چه برسد به اينکه مردم ببينند خود حکومت دست به کشتار مردمانش مي&zwnj;زند، ديگر کسي سکوت نمي&zwnj;کند. يک نفر را بکشد، ده نفر جايش را مي&zwnj;گيرند. بي&zwnj;طرف&zwnj;ها هم به معترضان مي&zwnj;پيوندند. يک جامعه برمي&zwnj;خيزد. مثل زمان شاه. قطعا سرنگوني اتفاق مي&zwnj;افتد. پس به نفع هيچ حکومتي نيست که مردمِ خودش را بکشد. مگر اينکه آنقدر بزدل باشد که نتواند به اعتراض مردم پاسخ دهد. </span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">حکومتي که مقابل امريکا و اسرائيل و اروپا يک&zwnj;تنه مي&zwnj;ايستد و حتي در کشورهاي همسايه&zwnj;اش يک پشتيبان واقعي ندارد، حکومت بزدلي نيست. قطعا نيست. پشتوانه اين حکومت، مردمند. در صحنه&zwnj;هاي مختلف، حمايت مردم از رهبري و نظام اسلامي را ديده&zwnj;ايم، با همه دلخوري&zwnj;هاي به حق. اين حکومت، نمي&zwnj;تواند پشتوانه خودش را بکشد. </span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">اصلا به فرض که بزدل باشد و بخواهد بکشد. آتش مي&zwnj;زند؟ با تبر، با قمه، با هرچه دستش بيايد، مثله مي&zwnj;کند؟ اين جنايت&zwnj;هاي عجيب و غريب، چطور توجيه پيدا مي&zwnj;کنند؟!</span></p> </p> Wed, 28 Jan 2026 09:44:00 GMT کلاهمان را بگذاريم بالاتر! http://emozionante.ParsiBlog.com/Posts/725/%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%87%d9%85%d8%a7%d9%86+%d8%b1%d8%a7+%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1%d9%8a%d9%85+%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa%d8%b1!/ <p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">به نام خدا</span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">سلام؛</span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">اينکه ماجراي دي&zwnj;ماه 1404 خيلي زودتر از قضاياي مهرماه 1401 خاموش شد، خب خدا را شکر، معلوم است مردم آگاه&zwnj;تر شده&zwnj;اند. مديريت بحران هم هرچند رضايت&zwnj;بخش نيست اما بهتر از قبل شده است. در هر صورت حوادث، با تمام آسيب&zwnj;هايشان خالي از رشد نيستند و بناي خلقت هم همين رشد است. وگرنه از ابتدا همه در بهشت برين بوديم و درخت سيبي هم خلق نمي&zwnj;شد که بيچاره&zwnj;مان کند. همه اين برنامه&zwnj;ها چيده شد، پيامبران آمدند و رفتند، از ابتداي خلقت تا امروز پوستمان غلفتي کنده شد و خيلي&zwnj;هايمان هم از دست رفتيم، تا که رشد کنيم و برگرديم همان بهشت برين! تا بفهميم. اين فهم و آگاهي اينقدر مهم بوده و هست که اگر اتفاق نيفتد، شرايط ما بهتر نخواهد شد. ولي خب تمام اين مصائب، آسيب&zwnj;هايي هم دارد. اين وقايع اخير، هرچند از نظر زماني کوتاه&zwnj;تر، اما از نظر حجم جنايت مي&zwnj;شود گفت بي&zwnj;نظير و تکان&zwnj;دهنده بودند. آسيب&zwnj;هاي مالي و جاني بسيار زيادي متحمل شديم با شدت خشونت فوق&zwnj;العاده&zwnj;اي که حجم آن قابل هضم کردن نيست.</span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">کاري ندارم که ايادي امريکا و اسرائيل در کار بوده يا نبوده. دشمن خارجي &ndash;به اذعان رسمي خودش- وسط ماجرا و ميان شهرهايمان و در کنار معترض يا آشوبگر بوده يا نبوده، اينها را بگذاريم کنار. صهيونيسم يک وجود مشخص و تعريف شده دارد. کارش و اصل وجودي&zwnj;اش نسل&zwnj;کشي و جرم و جنايت است. ابايي هم از ابرازش ندارد. هيچ واهمه&zwnj;اي ندارد و بلکه مشتاق است در جوامع جهاني به عنوان يک رژيم وحشيِ ديوانه شناخته شود که تابع هيچ قانوني نيست و هرکار بخواهد مي&zwnj;کند و کسي هم از پسش برنمي&zwnj;آيد، چنان که تا امروز. فلسفه وجودي&zwnj;اش همين است. اينها که معلوم&zwnj;الحالند. مزدوراني هم دارند که آموزش ديده و در جوامع مختلف به وقتش مثل زامبي از زير زمين سر درمي&zwnj;آورند و ماموريت&zwnj;هايشان را انجام مي&zwnj;دهند. مزدوراني که از خصوصيات انساني به کلي و فرسنگ&zwnj;ها فاصله دارند و خميرمايه&zwnj;شان را با قساوت و جنايت آميخته&zwnj;اند بدون اينکه کمترين احساس ترحم يا احساس گناهي داشته باشند.</span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">اما اين وسط بچه&zwnj;هاي ما وسط ميدان بوده&zwnj;اند. بچه&zwnj;هاي خود ما. نه مزدور، نه خارجي، نه جنايتکار جنگي! بزرگترها &ndash;حدود بيست و پنج سال به بالا- خيلي زود از آشوب&zwnj;ها فاصله گرفتند و متوجه ماجرا شدند، مگر آنها که تيم بودند و هدفمند وارد شده بودند و موضوعشان اصلا اعتراض و مسائل اقتصادي نبود. اما نوجوانان بسيار زيادي دستگير شده&zwnj;اند که بعضي به اعتراف خودشان آدم کشته&zwnj;اند. نوجواني که مي&zwnj;تواند دو نفر را به تيرکي ببندد و بنزين بريزد و آتش گرفتنشان را تماشا کند، نوجواني که مي&zwnj;تواند شليک کند و سر ببرد و به گفته خودش لذت ببرد، يا حتي با قساوت تمام به فردي زخمي حمله کند و او را آماج مشت و لگد و چاقو و سنگ و هرچه ممکن است، قرار دهد، اينها چيزي نيست که بشود به سادگي از کنارش گذشت. بايد تامل کرد. اينها از اسرائيل نيامده&zwnj;اند. اينها در موساد آموزش نديده&zwnj;اند. در همين جامعه بزرگ شده&zwnj;اند. اينهمه خشونت در آغاز مسير بالندگي، نگران&zwnj;کننده نيست، وحشت&zwnj;زاست، تکان&zwnj;دهنده است. بايد فکر کرد! چه چيزي موجب اين ماجراست؟</span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">بسياري از مسائل روشنند. اثرپذيري از فضاي مجازي، بيداد مي&zwnj;کند. از يک سلطنت&zwnj;طلب ميان&zwnj;سال هم پرس و جو کنيم، اطلاعات درستي از رژيم پهلوي و پادشاهانش ندارد. دو تا سوال بپرسيد، مي&zwnj;بينيد يک مشت خزعبلات تحويل مي&zwnj;دهد که خودش هم نمي&zwnj;داند چطور به آن باور پيدا کرده. تا چه برسد به نوجوان. از يکي از نوجواناني که دستگير شده بود پرسيدند اسم وليعهد چيست؟ گفت: جاويد! شنيده بود هي مي&zwnj;گويند جاويد شاه، جاويد شاه، فکر کرده اسم وليعهد جاويد است! اسمش را هم نمي&zwnj;داند. از هرکدام سوال کنند يک سري اطلاعات مشابه و ديکته شده تحويل مي&zwnj;دهند: رضاشاه خيلي خوب بود، راه ساخت، جاده ساخت، پاسپورت ايراني اعتبار داشت، و ... . چرا؟ چون پروپاگانداي مجازي چنان اين واژگان را ترويج و تکرار مي&zwnj;کند که فرزند ما باورش مي&zwnj;شود که چنين بوده. اگر ما عدالت و نظام مردمي مي&zwnj;خواهيم، آيا ممکن است صدر اين نظام يک سيستم پادشاهي بنشانيم؟ اصلا واژه پادشاه با واژه مردم هم&zwnj;خواني دارد؟ پادشاه با رعيت طرف است نه مردم. پادشاه يعني قدرت مطلقي که هيچ جايگاهي براي هيچ نظري در آن تعريف نشده. يعني يک نفر، يک خانواده سلطنتي. ديگر اسمش دموکراسي نيست. نمي&zwnj;تواند باشد.</span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">اين نوجوان که منبع آگاهي و دانشش فضاي مجازي است که هر لحظه يک خوراکي به او مي&zwnj;خوراند و بي هيچ قيد و بندي در آن رهاست که اگر در کوچه و خيابان اينطور رها بود کمتر آسيب مي&zwnj;ديد، اين نوجوانِ طوفانِ احساسات و هيجانات، معلوم است که قرباني مي&zwnj;شود. سر بزنگاه، آن بازي&zwnj;هاي خشني که با گرافيک بسيار بالا برايش توليد کرده بودند و رايگان تقديمش کردند، آن محتواهاي هدفمندي که در پلتفرم&zwnj;هاي بسيار قوي به رايگان در اختيارش گذاشته بودند، آن موسيقي&zwnj;ها، فيلم&zwnj;ها، و همه و همه&zwnj;اي که دايگان مهربان&zwnj;تر از مادر ميلياردها دلار خرج کردند تا مفت و مجاني به دستش برسد، کار خود را خواهند کرد. اين ناآگاهي و بي&zwnj;سوادي در ارتباط با رسانه، فقط و فقط يکي از علل خشونت است. در مقابل اينهمه کار ضد فرهنگي که براي نوجوانان ما شده و مي&zwnj;شود و اينهمه سرمايه&zwnj;اي که برايش هزينه مي&zwnj;شود، ما دقيقا چه کرديم؟ بزرگترين و مهم&zwnj;ترين کار ما در زمينه رشد فرزندانمان، تعطيلي وقت و بي وقت مدارس است؛ يک بار به بهانه آلودگي هوا، يک بار به بهانه برودت، و اصلا بي بهانه. ما دشمن خارجي نياز نداريم. خودمان تيشه به دستيم!</span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">خشونت، دلخوري&zwnj;اي است که به مرور زمان حاصل شده. سال&zwnj;ها ناراحتي، عقده، احساس کم بودن و نداشتن و نتوانستن، ذره ذره روي هم انباشته شده و خشونت مي&zwnj;سازد. مي&zwnj;شود انبار باروت. با يک جرقه همه&zwnj;چيز را نابود مي&zwnj;کند. نوجوان ما در بستر جامعه&zwnj;اي مصرف&zwnj;گرا که از تبليغات و برنامه&zwnj;هاي تلويزيون و سينمايش، تا آموزش و پرورش و هر بستر فرهنگ&zwnj;ساز ديگري، همه و همه تبليغ مصرف&zwnj;گرايي و تجمل دارند، و در عوض سيستم اقتصادي&zwnj;اش متلاشي است و غير قابل اعتماد، که از يک ساعت ديگرت خبر نداري و خيالت راحت نيست که لااقل در يک سال پيشِ&zwnj;رو ثباتي وجود دارد، در اين جامعه نوجوان طلبکار مي&zwnj;شود. بايد هم طلبکار باشد. مدام در محاصره تبليغات است، سلبريتي&zwnj;ها و زندگي رويايي&zwnj;شان جلوي چشمش هستند، زندگي&zwnj;هاي لاکچري، پولدار شدن يک شبه و بي زحمت، ارجحيت قيافه و تيپ و ظاهر به اخلاق و اعتقادات، ترندها و مدهاي رنگارنگ، همه را مي&zwnj;بيند و البته که هرآنچه ديده بيند، دل کند ياد. اما دستش نمي&zwnj;رسد. اينهمه سرخوردگي کجا مي&zwnj;رود؟ انباشت مي&zwnj;شود، انباشت مي&zwnj;شود، انباشت مي&zwnj;شود، تا چنين روزي سربرآورد، آن هم چه سربرآوردني! جاي ديگري براي بروز و ظهور دارد؟ فضايي دارد که بتواند خشمش را بدون آسيب خالي کند؟ جايي را دارد که بتواند حرف بزند؟ اصلا حرفش شنيده مي&zwnj;شود؟ ما، خود ما پدر و مادرها، چقدر با فرزندانمان صحبت مي&zwnj;کنيم؟ اين بچه&zwnj;ها درددلشان را کجا مي&zwnj;برند؟ رفيق و غم&zwnj;خوارشان اگر ما نيستيم، پس کيست؟ کدام رفيق دلسوز و دانايي هست که راهنمايي&zwnj;شان کند؟ صحبت کردن، بار روحي آدم را سبک مي&zwnj;کند. آن تابوهاي سخت، آن کوه بزرگي که مقابلمان ساخته&zwnj;ايم، همه را خرد مي&zwnj;کند و پايين مي&zwnj;ريزد. دلمان سبک مي&zwnj;شود. حالمان خوب مي&zwnj;شود. نوجوانان ما کجا چنين فضايي دارند؟ در خانه؟ در مدرسه؟ در جامعه؟ </span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">دل نوجوان، عين خمير است. شکل مي&zwnj;پذيرد. نمي&zwnj;شود آن را در قالبي بريزي و توقع خروجي ديگري را داشته باشي. اين بچه&zwnj;هايي که همه دغدغه&zwnj;شان شده بلاگري، که علم و دانش و آگاهي&zwnj;شان شده سطحي&zwnj;نگري&zwnj;هاي عجيب و غريب و اعتبار کلام را از تعداد فالوورهاي يک پيج تشخيص مي&zwnj;دهند، و در حوادث، چشم و گوششان به سلبريتي بي&zwnj;سوادي است که دري به تخته خورده و شهرتي به هم زده، مدرسه هم که ندارند و اهل مطالعه هم نيستند، اينها قرار است آينده&zwnj;سازان مملکتمان باشند. قرار است فردا از ميان اينها رئيس جمهور انتخاب کنيم، وزير و وکيل شوند، پزشک و خلبان شوند. </span></p> <p style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><span style="font-size: small;">من با جنايتکار و جاني کار ندارم. اين بچه&zwnj;ها، همين&zwnj;ها که حالا الکي الکي سوءسابقه&zwnj; پيدا کرده&zwnj;اند، اينها مال همين جامعه&zwnj;اند. در همين جامعه، در دل همين خانواده&zwnj;هاي خودمان، تربيت شده&zwnj; يا بي&zwnj;تربيت شده&zwnj;اند. کلاهمان را بگذاريم بالاتر!</span></p> </p> Wed, 28 Jan 2026 09:44:00 GMT کسي که بر تن خورشيد خاک ريخت منم http://uld.ParsiBlog.com/Posts/882/%da%a9%d8%b3%d9%8a+%da%a9%d9%87+%d8%a8%d8%b1+%d8%aa%d9%86+%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%b4%d9%8a%d8%af+%d8%ae%d8%a7%da%a9+%d8%b1%d9%8a%d8%ae%d8%aa+%d9%85%d9%86%d9%85/ <p><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><span style="font-size: medium;">سم الله الرحمن الرحيم<br /><br /></span></span><img class="sFlh5c FyHeAf" style="max-width: 1280px;" src="https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcT7iMnGyhpQ98dNT7TfuGjhVe62Vlc7Zr3ASPb_0t4P3DCy4DyWidGcVRsq-JbLNNvvVJQ&amp;usqp=CAU" alt="ان فاطمه صديقه شهيده" /><br /><br /><span style="font-family: tahoma, arial, helvetica, sans-serif;"><span style="font-size: medium;">تقديم به اميرالمؤمنين علي عليه السلام به خاطر شهادت صديقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله عليها<br />&nbsp; <br /><strong>ز داغ روي تو سيناي سينه سوزان است <br />ز اشک هجر تو درياي چشم طوفان است<br />تو را شبانه سپردم به خاک و برگشتم<br />به خانه اي که بدون تو بيت الاحزان است.<br />براي قويي کز دست داده جفتش را<br />دگر تمامي درياچه ها پريشان است <br />به دست خويش سپردم به خاک جانم را<br />عجيب نيست که اينگونه بر لبم جان است<br />گل کبود نشسته به صورتت کار<br />کدام وحشي نامرد نا مسلمان است!؟<br />به بازوان ورم کرده ات قسم زهرا<br />هنوز حيدر کرار سخت حيران است<br />هجوم آوردند و بروي چادر تو<br />لگد زدند و نگفتند جلد قرآن است<br />اگرچه مي گريد ذوالفقار هم با من<br />ولي تحمل بايد که صبر فرمان است<br />شبيه کوه ز چشمم گدازه مي ريزد<br />که سرنوشت هواي گرفته باران است<br />کسي که بر تن خورشيد خاک ريخت منم<br />خدا کند که نبيني، شنيدن آسان است!<br />هنوز بر لب من جاري است &laquo; فاطمه جان! &raquo;<br />هنوز در گوشم &laquo; جان من علي جان! &raquo; است<br />هنوز، آب براي تو اشک مي ريزد<br />هنوز از هق هق پشت ماه لرزان است<br />دلم ز آتش اين در هنوز مي سوزد<br />که جبرئيلش با افتخار دربان است<br />برو مکوب در سينه مرا اي غم!<br />که در ميان دلم عشق دوست مهمان است </strong><br /><br /><br />#زين&zwnj;_العابدين_آذرارجمند_لنگرودي<br /><br />آدرس کانال شعر من در ايتا:<br />@beyt_haaye_sargardaan</span></span></p> Tue, 27 Jan 2026 13:40:00 GMT پارسا صفار کشته شده توسط تروريستهاي مسلح http://pejhwak.ParsiBlog.com/Posts/202/%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%b3%d8%a7+%d8%b5%d9%81%d8%a7%d8%b1+%da%a9%d8%b4%d8%aa%d9%87+%d8%b4%d8%af%d9%87+%d8%aa%d9%88%d8%b3%d8%b7+%d8%aa%d8%b1%d9%88%d8%b1%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d9%87%d8%a7%d9%8a+%d9%85%d8%b3%d9%84%d8%ad/ <p>کشاندن جواني نخبه&nbsp; فارغ اتحصيل از مدارس تيزهوشان و دانشجوي رشته پزشکي دانشگاه مشهد به قتلگاه وقتل او توسط تروريستهاي مسلح بهانه&zwnj;اي شد که چند جمله قلمي کنم.<img title="پارسا صفار" src="http://www.ParsiBlog.com/PhotoAlbum/pejhwak/2737b8c6dbf4f973038ab47230a07711.jpg" alt="پارسا صفار" /></p> <p>&nbsp;در دشمني و عناد صهيونيستها با دانشمندان ايراني شکي نيست در سياست کشته سازي عناصر مسلح نيز شکي نيست.</p> <p>کاش افرادي که پاي اين جوان را به محل آشوبها کشاندند مواخذه شوند و بررسي شود که چه دستهاي پنهان و آشکاري وي را به محل آشوبها&nbsp; کشانده&zwnj; است.</p> <p>مسلم است که کشته شدن چنين فرد و افرادي براي دشمن با يک تير دو نشان زدن است هم يک جوان نخبه را از ملت ايران گرفته&zwnj;اند هم کشته شدن او را گردن نيروهاي امنيتي مي&zwnj;اندازند.</p> <p>اميداوارم زواياي پنهان آن توسط مسئولين امر هر چه زودتر روشن شود.</p> <p>&nbsp;</p> <p>پ ن : گويا ايشان شهيد اعلام شدند.</p> Fri, 23 Jan 2026 13:24:00 GMT تعبير سرد http://sazeandisheh.ParsiBlog.com/Posts/174/%d8%aa%d8%b9%d8%a8%d9%8a%d8%b1+%d8%b3%d8%b1%d8%af/ <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;همه&zwnj; بوديم. من و دو خواهر و دو برادرم. آخرين باري بود که همه اينقدر مهربان و خوب، کنار تخت مادر بوديم.</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; از پنجره اتاقش محوطه زيبا و سبز بيمارستان نمايان بود. آسمان هم ازين راه نزديک زيباتر ديده مي&zwnj;شد. نور زيادي از بيرون به اتاق هجوم آورده بود. اين همه نور و روشنايي را تا به حال يکجا در اتاقي نديده&zwnj;بودم.&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; مادرم لباس آبي بيمارستان به تن داشت و از هميشه، مظلومتر و ساکت&zwnj;تر ديده مي&zwnj;شد. روسري قهوه&zwnj;اي مشکي به سر داشت. خيلي بهش ميامد.&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; مادرم روي تخت بيمارستان همه ما را دورش جمع کرده بود. همه خود را رسانده بوديم. برادر کوچکترم حتي از مشهد آمده&zwnj;بود.&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; خواهر کوچکم، روي ويلچر مامان نشسته&zwnj;بود و هي جلو و عقب مي&zwnj;رفت و شوخي مي&zwnj;کرد.</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; برادر ديگرم کنار تخت مامان روي صندلي نشسته بود و در سکوت، مادرم را با نگاهش تعقيب مي&zwnj;کرد.</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; دوربين موبايل را رو به مادرم کردم تا عکس بگيرم. فهميد و سريع روسري&zwnj;اش را جلو کشيد و گفت...</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; :&laquo;ديشب مادر و پدرم و دايي&zwnj;تون اينجا بودند....&raquo;</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;تا مادرم اين حرفو زد، قلبم يک هو ريخت پايين. انگار يک تشت آب سرد رويم ريختند. صداي ضربانهاي بلند قلبم را مي&zwnj;شنيدم. چشمانم گرد شد روي مادرم. يک نفر انگار محکم قلبم را چنگ مي&zwnj;زد! خون در بدنم از جريان افتاده&zwnj;بود سردي دستهايم را خيلي خوب احساس مي&zwnj;کردم نوک ناخنهايم از سردي، کبود شده&zwnj;بود...شنيده بودم ارواح رفتگان هنگام نزديک شدن مرگ کسي، پيشش مي&zwnj;آيند يا به خوابشان مي&zwnj;آيند و اين .....</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;همين موقع بود که پرستار وارد اتاق شد و گفت:&laquo;مريض رو حاضر کنيد مي&zwnj;خواهيم ببريم اتاق عمل.&raquo;</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp;مادرم را روي تخت گذاشتند. از نگاه همه&zwnj;مان دلواپسي مي&zwnj;باريد!</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp; &nbsp; &nbsp; &nbsp; مادرم آرام سرش را برگرداند&nbsp; رو به ما و با التماسي خاص گفت:&laquo;من رفتم اگه برنگشتم از هم جدا نشيد!&raquo; و از در ورودي اتاق عمل رد شد.</p> <p style="text-align: justify;">فردا صبح، خواب مادرم تعبير شد و ما مانديم و سيل غمي ناتمام</p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Mon, 19 Jan 2026 11:35:00 GMT دستان نسيم http://nader58.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%af%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86+%d9%86%d8%b3%d9%8a%d9%85/ <p>گره از روسري وا کرده دستان نسيم امشب&nbsp;</p> <p>پريشاني نمي فهمد طراط المستقيم امشب&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>خطا کرده است رسوايي که دور از عشق افتاده&nbsp;</p> <p>بيا آتش بپا کن در دلم مثل قديم امشب&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>پريشان کن همه مو را که ابر تيره برخيزد&nbsp;</p> <p>به جلد من فرو رفته است شيطان رجيم امشب</p> <p>&nbsp;</p> <p>ندارد اختياري عقل و دل در محفل عاشق&nbsp;</p> <p>که پا را مي برد عاقل فراتر از گليم امشب&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>تو آرامي من آرامم ولي يک ساعت ديگر&nbsp;</p> <p>ز توفاني که در راه است بايد بگذريم امشب</p> <p>&nbsp;</p> <p>از مجموعه غزليات درد و بي درد</p> Mon, 05 Jan 2026 13:07:00 GMT اربعين عشق http://rezvani110.ParsiBlog.com/Posts/100/%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b9%d9%8a%d9%86+%d8%b9%d8%b4%d9%82/ <p>بهشت رضوان:</p> <p>اربعين آمد ، وَ سيلِ عاشقان</p> <p>گشته از هر سو، به اين کشتي روان</p> <p>سخت و شيرين و پُر از عرفانِ ناب</p> <p>از کفِ مردم رها گشته حساب</p> <p>مي روي، گاهي تو را هم مي برند</p> <p>کاهِ ما را هم به قيمت مي خرند</p> <p>سنّ و سال و قدرت و فقر و غنا</p> <p>هيچ کس ، خود را نکرد از او جدا</p> <p>هر کسي از بهرِ کاري آمده</p> <p>بر کرامتخانه ي او سر زده</p> <p>آمده بهرِ ارادت، سويِ او</p> <p>مي کند گَه زمزمه، گَه گفتگو</p> <p>ديگر اين دل راهِ خود را مي رود</p> <p>پا و تن را همرهِ خود مي بَرَد</p> <p>بينِ سيلِ جمعيت ، گُم مي شوي</p> <p>از خوديت دور و، مَردُم مي شوي</p> <p>هر که هستي، ذرّه مي گردي، غبار</p> <p>با همه گَردان شوي، بر دُورِِ يار</p> <p>او تو را در خويش، پيدا مي کند</p> <p>لايقِ الطافِ والا مي کند</p> <p>هستِ خود يابي اگر با او شَوي</p> <p>گُم نگردي ، گر به پايِ او رَوي</p> <p>دست در دستش بِنِه، چون کودکان</p> <p>او دهد راهِ حقيقت را نشان</p> <p>همچو او هر آنچه را داري بده</p> <p>دين حق، با جان خود، ياري بده</p> <p>ديده ام در اين مسير اربعين</p> <p>پاره هايي از قيامت در زمين</p> <p>هر چه دارد، با دل و جان مي دهد</p> <p>تا مدال ميزباني آوَرَد</p> <p>ميزبان با هر بضاعت آمده</p> <p>بر پذيرايي و رحمت آمده</p> <p>در طَبَق آورده، داراييِ خود</p> <p>تا نمايَد، اوجِ شيداييِ خود</p> <p>تا خوشآمد گويد او بر زائران</p> <p>هر چه را دارد به جان سازد عيان</p> <p>بس که اصرارت کند ،مهمان شَوي</p> <p>افتخارش اينکه، آن موکب رَوي</p> <p>شربتِ آبي، رُطب، چاي و طعام</p> <p>نانِ تازه، جايِ خواب و احترام</p> <p>سفره دارِ اصلي اين ره حسين</p> <p>ما همه خدّامِ آن نور دو عين&nbsp;</p> <p>او به هر زائر براتي مي دهد</p> <p>تشنه را آب حياتي مي دهد</p> <p>از نجف تا کربلا، پر مي کشي</p> <p>هستي خود را به آذر مي کشي</p> <p>خستگي، بي طاقتي، آزردگي</p> <p>آمده جسمت براي بردگي</p> <p>تا که همپاي رقيه يا رباب</p> <p>همچنان زينب، صبوري بي حساب</p> <p>زينب و سنگ و کلام ناسزا</p> <p>واي بر من،اين کجا و آن کجا؟</p> <p>کفشِ راحت، پا برهنه روي خار</p> <p>از دو ديده، سيلِ اين غم را ببار</p> <p>دعوتي دائم به شربت، بر طعام</p> <p>&nbsp;گشنگي و تشنگيِ در شهر شام</p> <p>مرکبِ راحت، به موکب در رفاه</p> <p>بر اسيران مرکبي از اشک و آه</p> <p>جان سپارم گر بر آن بي حرمتي</p> <p>از ستم هاي يزيدِ لعنتي</p> <p>کم بُوَد، بايد به تَن، رنجش کشم</p> <p>اندکي از غصّه اش، بر جان چِشَم</p> <p>تا بفهمم اين زيارت بهر چيست؟</p> <p>تا بدانم صاحبِ اين خانه کيست؟</p> <p>دل گرو آورده ام نذري دهم</p> <p>سر به راه عشق پاکِ او نَهَم</p> <p>من همينم، مي پذيري بنده را؟</p> <p>برده ي بي ارزشِ شرمنده را؟</p> <p>طوقِ حُبَّت را ، بِنِه بر گردنم</p> <p>يک زِرِه ايمان، بپوشان بر تنم</p> <p>تو نگهدارم ، چنان که بُردي ام</p> <p>حافظم شو چون به رَه آوردي ام</p> <p>اي چراغِ من، هدايت کن مرا</p> <p>کشتي ام شو نزدِ طوفانِ بلا</p> <p>يا حسين جان، تا ابد مديونتم</p> <p>اربعين آوردي ام، ممنونتم</p> Mon, 05 Jan 2026 13:05:00 GMT تفاوت نوري چيست؟ http://ERTEBATswitch.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa+%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%8a+%da%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa%d8%9f/ <p> <p align="right">تفاوت نوري چيست؟ در اين مقاله سعي داريم معني فيبر نوري را به زبان ساده براي شما توضيح دهيم. فيبر نوري يا فيبر نوري رشته اي بلند و باريک از مواد شفاف مانند شيشه (سيليکا) يا پلاستيک مي باشد که مي تواند نور را از يک سر به سر ديگر منتقل نمود. فيبر نوري از پهناي باند بسيار بالاتري نسبت به کابل هاي معمولي برخوردار مي باشد و با آن مي توان ويدئو، صدا و ساير داده ها را با پهناي باند بالا تا 100 گيگابيت بر ثانيه و بالاتر به راحتي انتقال داد. امروزه ارتباط فيبر نوري به دليل پهناي باند بالاتر نسبت به کابل شبکه مسي و تاخير کمتر در مقايسه با ارتباطات ماهواره اي يکي از مهمترين ابزارهاي انتقال اطلاعات هست.</p> <p align="right"><strong>فيبر نوري چيست و چه کاربردهايي دارد؟</strong></p> <p align="right">با جستجو در گوگل و کليک بر روي يک لينک، اطلاعات با سرعت بسيار بالايي از سروري در آن سوي کره زمين از طريق فيبر نوري به شما منتقل مي شود. شايد نوع اينترنت شما هنوز بر اساس فناوري قديمي مانند ADSL باشد، اما در واقع تنها اتصال شما به مرکز تماس (مرکز خدمات) بر اساس چندين سيم مسي و اتصال مرکز تماس به اينترنت جهاني است. شبکه بايد از نوع فيبر و سبک باشد. بدون اغراق مي توان گفت که 99 درصد از کل ترافيک ارتباطات بين المللي توسط فيبرهاي نوري انجام مي شود.</p> <p align="right">فيبر نوري چيست و امروزه چه کاربردهايي در زندگي ما دارد؟ فيبر نوري در زمينه هاي مختلفي مانند: مخابرات، حسگرها، نظامي، پزشکي، روشنايي کارايي دارد. حال توضيح مختصري در مورد هر کدام به شما خواهيم داد. کاربرد در مخابرات: يکي از رايج ترين کاربردهاي فيبر نوري، انتقال اطلاعات توسط نور ليزر مي باشد. بد نيست بدانيد که تمامي سرورهاي اطلاعات دنيا و تمامي روترهاي تشکيل دهنده شبکه جهاني اينترنت توسط فيبر نوري به يکديگر متصل هستند.</p> <p align="right">کاربرد در حسگرها: استفاده از حسگرهاي فيبر نوري براي اندازه گيري کميت هاي فيزيکي مانند جريان الکتريکي، ميدان مغناطيسي، فشار، گرما، جابجايي، آلودگي آب دريا، سطح مايع، تابش گاما و اشعه ايکس در سال هاي اخير آغاز شده است. در اين نوع سنسورها از فيبر نوري به عنوان عنصر اصلي حسگر استفاده مي شود به گونه اي که خواص فيبر تحت ميدان کميت اندازه گيري شده تغيير مي کند و تحت تاثير شدت کميت قرار مي گيرد.</p> <p align="right">فيبرهاي نوري تا 90 درصد سبک تر از کابل هاي مسي هستند. اين امر باعث شده است که از آنها در اتصالات در هواپيما و هليکوپتر استفاده شود. جدا از بحث وزن، همانطور که قبلا هم اشاره کرديم، تحت تاثير قرار نگرفتن نويز خارجي در حين پرواز موضوع مهمي است و فيبرهاي نوري در اين زمينه بسيار موفق هستند.</p> <p align="right">کاربردهاي نظامي: فيبر نوري کاربردهاي بي شماري در صنايع نظامي دارد که از آن جمله مي توان به ارتباط و کنترل با آنتن هاي رادار، کنترل و هدايت موشک ها، ارتباطات زيردريايي (هيدروفن) اشاره کرد. فيبرهاي نوري به دليل قيمت پايين تر نسبت به جفت سيم مسي، نازکي، وزن کمتر، پهناي باند و ظرفيت کمتر و امنيت بالا گزينه مناسبي براي ارتباط بين پايگاه ها و ايستگاه هاي نظامي هستند. از آنجايي که فيبرهاي نوري سيگنال هاي الکتريکي را حمل نمي کنند، تشعشعات الکترومغناطيسي ساطع نمي کنند، بنابراين توسط آشکارسازهاي دشمن قابل شناسايي نيستند.</p> <p align="right">کاربردهاي پزشکي: فيبر نوري به طور گسترده در تشخيص بيماري ها و آزمايشات مختلف در پزشکي از جمله دزيمتري غدد سرطاني، شناسايي عيوب داخلي بدن، جراحي ليزر، استفاده در دندانپزشکي و اندازه گيري مايعات و خون استفاده مي شود. فيبرهاي نوري نيز در دستگاه هايي به نام آندوسکوپ استفاده مي شود تا به ناي، مري، روده و مثانه فرستاده شود و داخل بدن انسان مستقيماً ديده شود.</p> <p align="right">کاربرد فيبر نوري در نورپردازي: از جمله کاربردهاي فيبر نوري که در اواخر قرن بيستم به عنوان يک فناوري نورپردازي رايج شد و در چند سال اخير پيشرفت و رشد زيادي داشته است، کاربرد آن در سيستم هاي روشنايي است. . در اين فناوري نور از منبع نوري که مي تواند نور مصنوعي (لامپ الکتريکي) يا نور طبيعي (نور خورشيد) باشد وارد فيبر نوري شده و به نقطه مصرف منتقل مي شود. به اين ترتيب نور به هر نقطه اي که در جهت تابش مستقيم آن نباشد، منتقل مي شود. مزيت اين نور که باعث رشد سريع استفاده از آن و توجه زياد به اين فناوري شده است، عدم وجود برق، گرما و تشعشعات خطرناک فرابنفش (نور خالص و ايمن) است و نکته ديگر اينکه از طريق اين فناوري استفاده از نور روز (بدون گرما و همچنين پرتوهاي فرابنفش را به حرکت در مي آورد) در داخل ساختمان ها و مکان هاي غيرقابل دسترس نور خورشيد.</p> <p align="right"><strong>نحوه ي کار فيبر نوري</strong></p> <p align="right">فيبر نوري بر اساس بازتاب کلي داخلي کار مي کند. مي توان از پرتوهاي نور براي انتقال حجم زيادي از داده ها استفاده کرد، اما در اينجا يک مشکل وجود دارد. مشکل اين است که پرتوهاي نور در خطوط مستقيم حرکت مي کنند. کابل هاي نوري طوري طراحي شده اند که تمام پرتوهاي نور را به داخل خم مي کنند. پرتوهاي نور به طور مداوم در حال حرکت هستند، از ديواره هاي فيبر نوري پريده و داده ها را از سر به آنها منتقل مي کنند. اگرچه سيگنال&zwnj;هاي نوري در طول مسافت طي شده کاهش مي&zwnj;يابند، بسته به خلوص ماده مورد استفاده، تلفات آنها بسيار کمتر از استفاده از کابل&zwnj;هاي مسي است.</p> <p align="right">فيبر نوري چيست؟ در اکثر کاربردها، نور به هسته فيبر شيشه اي تزريق مي شود و به دليل انعکاس داخلي بين هسته ها، لبه روکش که به عنوان يک آينه عمل مي کند، نقطه فيزيکي الياف را دنبال مي کند. هنگامي که هسته فيبر از نظر قطر کوچکتر است، بازتاب هسته و روکش کمتر رخ مي دهد و اجازه مي دهد نور بيشتري منتقل شود. اين امکان را براي سرعت انتقال سريعتر فراهم مي کند.</p> <p align="right">فرستنده: سيگنال هاي نوري توليد مي کند و آنها را به گونه اي رمزگذاري مي کند که براي انتقال مناسب باشند. فيبر نوري: وسيله اي براي انتقال سيگنال به صورت پالس هاي نوري. گيرنده نوري: پالس نور ارسالي (سيگنال) را دريافت کرده و آن را براي استفاده مناسب رمزگشايي مي کند. تقويت کننده نوري: انتقال اطلاعات در فواصل طولاني ضروري است. امروزه مخابرات و شبکه هاي کامپيوتري به يکي از مهم ترين حوزه هاي زيرساختي براي همه کشورها تبديل شده است و در اين زمينه سرعت شبکه ها بيش از گذشته اهميت پيدا کرده است. با اختراع فيبر نوري، پيشرفت عمده اي در افزايش سرعت انتقال اطلاعات تلفني تحت شبکه VIP ايجاد شد.</p> <p align="right">يکي ديگر از مواردي که نور را در لوله نگه مي دارد ساختار کابل است که از دو قسمت مجزا تشکيل شده است. قسمت اصلي کابل در وسط هسته نام دارد و مدتي طول مي کشد تا نور از آن عبور کند. در اطراف هسته يک لايه شيشه ديگري به نام روکش وجود دارد. وظيفه روکش نگه داشتن سيگنال هاي نور در داخل هسته است، روکش فلزي مي تواند اين کار را انجام دهد زيرا از نوع ديگري از شيشه ساخته شده است. (از نظر فني، روکش فلزي داراي ضريب شکست پاييني است.)</p> <p align="right">نور بارها و بارها از طريق سوراخ هاي فيبر نوري عبور مي کند. هر فوتون کوچک (پرتو نور) حلقه را باز مي کند و به سمت لوله مي پرد. اکنون مي توانيد صبر کنيد تا نور از يک لوله شيشه اي شفاف عبور کند. به آرامي اما اگر نور با زاويه بسيار کم (کمتر از 42 درجه) به شيشه برخورد کند، دوباره منعکس مي شود، گويي شيشه واقعا يک آينه است. به اين پديده انعکاس داخلي مي گويند و يکي از موارد اين است که نور در داخل لوله نگه داشته مي شود.</p> <p align="right"><strong>مزايا و معايب فيبر نوري</strong></p> <p align="right">فيبر نوري چيست؟ استفاده از فيبر نوري داراي مزاياي گسترده اي است که در مورد آنها صحبت خواهيم کرد. فيبرهاي نوري نازک و غير قابل اشتعال هستند و در مقايسه با کابل هاي نوري وزن بسيار سبکي دارند و انعطاف پذيري بيشتري دارند. اين نوع کابل ها ظرفيت انتقال بالايي دارند و مي توانند صدها هزار کانال تلفن را با کسري کمي از ظرفيت تئوري حمل کنند. علاوه بر اين، با تلفات کمتر، در مصرف انرژي صرفه جويي مي کند و امکان انتقال داده ها را براي ده ها کيلومتر بدون تقويت سيگنال فراهم مي کند. با توجه به سرعت انتقال بالايي که مي توان به آن دست يافت، هزينه هر بيت انتقالي مي تواند بسيار کم باشد، بنابراين توليد اين کابل ها مقرون به صرفه و مقرون به صرفه است</p> <p align="right">همانطور که مي دانيد همه کابل ها داراي معايبي هستند و کابل فيبر نوري نيز از اين قاعده مستثني نيست. توجه داشته باشيد که قيمت سيم مسي اغلب ارزانتر از فيبر نوري است که يکي از معايب فيبر نوري است. از طرف ديگر، اگر از فيبرهاي شيشه اي يا فيبرهاي نوري استفاده مي کنيد، بايد نسبت به کابل هاي مسي بيشتر مراقب آنها باشيد. در ادامه بهتر است به اين نکته اشاره کنيم که نصب فيبرهاي نوري جديد به کارگران دستي بيشتري نياز دارد و در نهايت بهتر است بدانيد که کابل هاي فيبر نوري به دليل جنس هسته اي که ساخته مي شود در مقايسه با کابل هاي مسي شکننده تر هستند.از شيشه</p> <p align="right">&nbsp;</p> <p align="right">&nbsp;همچنين شما عزيزان ميتوانيد جهت تهيه&nbsp;<strong><span style="text-decoration: underline;"><a href="https://www.imenertebat.org/rack/"><span>رک</a></span></span></strong>&nbsp;&nbsp;به فروشگاه آنلاين ايمن ارتباط مراجعه نماييد.</p> <p>&nbsp;</p> </p> Sun, 28 Sep 2025 23:03:00 GMT آشنايي با جديدترين تکنولوژي ساخت کلاه کاسکت دوچرخه http://Bicyclenews.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%a2%d8%b4%d9%86%d8%a7%d9%8a%d9%8a+%d8%a8%d8%a7+%d8%ac%d8%af%d9%8a%d8%af%d8%aa%d8%b1%d9%8a%d9%86+%d8%aa%da%a9%d9%86%d9%88%d9%84%d9%88%da%98%d9%8a+%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa+%da%a9%d9%84%d8%a7%d9%87+%da%a9%d8%a7%d8%b3%da%a9%d8%aa+%d8%af%d9%88%da%86%d8%b1%d8%ae%d9%87/ <p>&nbsp;</p> <p>تصادفات دوچرخه سواري علت اصلي آسيب هاي سر مرتبط با ورزش در ايالات متحده است. </p> <p>کلاه ايمني دوچرخه معمولي معمولاً از پوسته پلي کربنات بر روي فوم پلي استايرن منبسط شده (EPS&nbsp;&nbsp;&nbsp;) تشکيل شده است و با تست هاي افت براي ارزيابي توانايي کلاه ايمني در کاهش سينماتيک سر مورد آزمايش قرار مي گيرد.</p> <p>&nbsp;در دهه گذشته، فن&zwnj;آوري&zwnj;هاي <strong><a href="https://revobike.ir/product-category/bike-parts/bike-apparel/bike-helmets/">کلاه دوچرخه سواري</a> </strong>جديد براي کاهش آسيب&zwnj;هاي مغزي در هنگام تصادفات دوچرخه پيشنهاد شده&zwnj;اند که ارزيابي اثربخشي آن&zwnj;ها در تست ضربه را در مقايسه با کلاه&zwnj;هاي ايمني معمولي ضروري مي&zwnj;سازد. </p> <p>در اين مقاله، ما ادبيات را براي جمع&zwnj;آوري و تجزيه و تحليل داده&zwnj;هاي سينماتيک آزمايش&zwnj;هاي تست قطره انجام&zwnj;شده بر روي کلاه&zwnj;هاي ايمني با فناوري&zwnj;هاي مختلف مرور کرديم. به منظور ارائه يک مقايسه منصفانه بين انواع مختلف آزمايش، مجموعه&zwnj;هاي داده را با توجه به سرعت ضربه طبيعي، تکانه زاويه&zwnj;اي ضربه و نوع دستگاه گردن دسته&zwnj;بندي کرديم. </p> <p>هنگامي که داده&zwnj;ها را بر اساس سرعت ضربه و خوشه&zwnj;هاي تکانه زاويه&zwnj;اي تجزيه و تحليل کرديم، متوجه شديم که کلاه&zwnj;هاي دوچرخه&zwnj;اي که از فناوري مبتني بر ميرايي چرخشي، يعني MIPS استفاده مي&zwnj;کنند، داراي شتاب چرخشي اوج (PRA) و مدل شتاب تعميم&zwnj;يافته براي آستانه آسيب مغزي (GAMBIT) هستند.</p> <p>&nbsp;در مقايسه با کلاه ايمني معمولي EPS (p &lt;0.01). کلاه&zwnj;هاي اسپين عملکرد بهتري در PRA در مقايسه با کلاه&zwnj;هاي معمولي (05/0p&lt;) در گروه تکانه زاويه&zwnj;اي ضربه داشتند، اما در مقايسه&zwnj;هاي خوشه&zwnj;اي سرعت ضربه عملکرد بهتري داشتند. ما همچنين ساير کلاه ايمني&zwnj;هاي اخيراً توسعه&zwnj;يافته را که عمدتاً از ساختارهاي جمع شونده در آسترهاي خود استفاده مي&zwnj;کنند، مانند WaveCel و Koroyd، تحليل کرديم.</p> <p> در هر دو گروه سرعت ضربه و تکانه زاويه اي، کلاه هاي ايمني مبتني بر فناوري WaveCel به ترتيب در مقايسه با کلاه هاي ايمني معمولي، شتاب خطي اوج (PLA)، PRA، و GAMBIT به طور قابل توجهي کمتري در سرعت هاي ضربه کم داشتند (05/0p&lt;).</p> <p>&nbsp;تجهيزات محافظ با فناوري کيسه هوا، يعني H&ouml;vding، در مقايسه با کلاه ايمني معمولي در معيارهاي آسيب ديدگي مبتني بر سينماتيک تجزيه و تحليل شده (p &lt;0.001)، احتمالاً به دليل مزيت آن در اندازه و سفتي کلاه، به طور قابل توجهي بهتر عمل کرد. ما همچنين مشاهده کرديم که تفاوت&zwnj;ها در مجموعه داده&zwnj;هاي سينماتيکي به شدت به نوع دستگاه گردن بستگي دارد.</p> <p> يافته&zwnj;هاي ما اهميت و مزاياي توسعه فناوري&zwnj;هاي جديد و استانداردهاي تست ضربه براي طراحي&zwnj;هاي کلاه ايمني دوچرخه براي پيشگيري بهتر از آسيب مغزي تروماتيک (TBI) را برجسته مي&zwnj;کند.</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 28 Sep 2025 23:03:00 GMT همه ايمان در برابر همه کفر http://PRRSI.ParsiBlog.com/Posts/517/%d9%87%d9%85%d9%87+%d8%a7%d9%8a%d9%85%d8%a7%d9%86+%d8%af%d8%b1+%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b1+%d9%87%d9%85%d9%87+%da%a9%d9%81%d8%b1/ <p><span style="font-size: medium;">آمريکائيان چه طور مي خواهند با ما بجنگند وقتي که از درک قدرت ما عاجزند، آمريکا با سه کشور چپاولگر اروپايي در شک خود از يقيني که ما در کار خود داريم پايدارتر و پا برجا تر نيستند اين بچه هاي انقلابي ماست که در جهان به پهلوان جنگ هاي محال و فاتح ميادين دشوار لقب داده اند.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">خداوند انقلاب اسلامي را از راه رحمت به راهنمائي ما مسلمانان شيعه فرستاد&nbsp;انقلاب اسلامي&nbsp;اميد مستضعفان جهان است انقلابي که براي ما ايرانيان لطف و رحمت و نعمت است انقلاب اسلامي نظر کرده حضرت حق است چرا که اسلام انقلابي را به ما تحويل داد اسلام انقلابي ايران همه ايمان است که در برابر همه کفر جهاني ايستاده است دشمنان ما از صهيونيست هاي آمريکائي اسرائيلي و انگليسي و ايادي اش هستند که لعنت خدا بر آنها باد.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">انقلاب اسلامي روزي بزرگ خواهد شد هم به مقام و مرتبت هم به جايگاه معنويت و معرفت،&nbsp;عشق به ارزش هاي انقلاب اسلامي بصيرت هر انسان آزادي خواه و عدالت طلبي را در جهان بينا مي کند.</span></p> <p>&nbsp;</p> <p><img src="https://s8.uupload.ir/files/11_loio43_i6p6_u6ac.jpg" alt="آمريکائيان چه طور مي خواهند با ما بجنگند وقتي که از درک قدرت ما عاجزند" width="600" height="418" /></p> <p><span style="font-size: medium;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: medium;">ما مردم ايران قرن هاست در سرزميني پهناور و بزرگي زندگي مي کنيم زماني که دو سه کشور بزرگ در جهان آن زمان نبود ما جز آن دو سه کشور بوديم مردمي هستيم با فرهنگي پيچده و مردماني بسيار مومن به خداوند، مردمي که مقيد به شعاعر مذهبي شان هستند مردمي که با تمام وجود براي مذهب شون زندگي مي کنند و فرهنگ و مذهب را مقدم بر خوردن و خوابيدن مي دانند.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">در منطقه ما و اگر بهتر بگويم در همه جهان دو قدرت در حال تکوين است جبهه حق و جبهه باطل، ديگر جنگ سرد و جهان دو قطبي و تک قطبي و جنگ سرد به پايان رسيده و تبديل به جبهه حق و جبهه باطل در جهان تبديل شده است</span></p> <p><span style="font-size: medium;">اتحاد متحدين منطقه اي ايران و اجلاس شانگهاي از برکات انقلاب اسلامي ايران است انقلاب اسلامي خانه اخوت و برابري و صفاست انقلاب اسلامي کعبه دلهاي ستم ديده گان ، آزادي خواهان و عدالت طلبان جهان شده است.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">انقلاب اسلامي تا توانسته حجاب ها را دريده و مناقشات ديني و فرقه اي را به آشتي تبديل کرده است و اين کار را ادامه مي دهد مذاکرات سوري سوري بدون دخالت خارجي مذاکرات يمني يمني بدون دخالت خارجي مذاکرات عراقي عراقي بدون دخالت خارجي و قس علي هذا...، در انقلاب اسلامي نه رنگ پوست و نه نژاد فضيلت است و نه ثروت و نه تملُک و اينها باعث افتخار ما ايرانيان است که از انقلاب اسلامي به ما ارث رسيده است.</span></p> <p>&nbsp;</p> <p><img src="https://s8.uupload.ir/files/11_98hjlk_isxo_6pov.jpg" alt="مردم ايران خدا را سپاسگزارند که اين انقلاب بزرگ را بر آنها ارزاني داشت و مردم انقلابي ايران را قدرتمندترين انسانهاي روي زمين از لحاظ عقيده، ايمان و قدرت قرار داد." width="500" height="319" /></p> <p><span style="font-size: medium;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: medium;">امام خميني (رضوان اله تعالي عليه) رهبر بزرگ ما مرد شجاعي بودند و حالا ما ثابت مي کنيم که آن بزرگوار بي هدف زندگي نکردند ما ثابت مي کنيم که خون پاک شهداي ما بيهوده بر زمين نريخته است همه دنيا مي دانند که آنها انسان هايي بزرگ و شجاعي بودند و حالا اين وظيفه ماست که به دنيا بگوييم که به آرمانهاي امام راحل و مردم ايران و آرمان هاي شهدا احترام مي گذاريم و ثابت مي کنيم که شهداي ما بيهوده و بي جهت شهيد نشدند ما انتقام خون آنها را مي گيريم و شما آمريکائيان و امثال شما و هم فکران تان را خصوصا رژيم صهيونيستي را همان اول زير پاهايمان له مي کنيم.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">تفکر انقلابي توانسته قدرتِ يکپارچه ايران و محور مقاومت را که از (دمشق تا بيروت و بغداد و تا منامه و صنعا) متجلي شده را مايه افتخار اسلام و همه مسلمانان جهان کرده است طوري که اينک مقاومت به مرزهاي شمالي رژيم جعلي اسرائيل رسيده است و ما رسيدن نيروهاي مقاومت به مرزهاي شمالي فلسطين را طليعه يک پيروزي راهبردي مي دانيم و اين طليعه پيروزي را به همه مسلمانان آزاديخواهان و عدالت طلبان جهان تبريک مي گوئيم.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">ارزش هاي انقلاب اسلامي برخلاف آنچه که عمده دشمنان ما تصور مي کنند به قلوب انسان&zwnj;ها راه باز کرده به افکار آنها نفوذ کرده و با فطرت آنها ارتباط گرفته است و در اين چهل و پنج سال به تجربه ثابت شده که هر اندازه ملت ايران در نيل به اهداف انقلابي خود با ملت هاي ديگر وجه اشتراک داشته اند به همان نسبت استقبال از اين انقلاب گسترده تر بوده است.</span></p> <p>&nbsp;</p> <p><img src="https://s8.uupload.ir/files/gku_6vg6_ndeb.jpg" alt="آمريکائيان چه طور مي خواهند با ما بجنگند وقتي که از درک قدرت ما عاجزند" width="600" height="728" /></p> <p><span style="font-size: medium;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: medium;">هدف انقلاب اسلامي اين است که بشريت به تکامل برسد و توانايي&zwnj;هاي بالفعل انسان تبديل به توانايي &zwnj;هاي بالقوه شود&nbsp;مردم ايران کم کم پي مي برند که قدرت ويرانگر يک راي اشتباه مي تواند مسئولاني را به روي کار بياورد که مملکت را به قهقرا ببرند.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">اين انقلاب از عنايات خاصه خداوند به ما ايرانيان و شيعيان است تا براي برپايي حکومتي جهاني اسلام ناب سعي و تلاش کنيم خداوند عالم به ما ايرانيان بعد از 14 قرن از امپراطوري اسلام ناب را به ما و به شيعيانش عنايت کرد و انقلاب اسلامي را در سال 1400 قمري که مصادف بود با سال 1357 که انقلاب اسلامي اتفاق افتاد بود و حتي من چندي قبل سخنراني امام را ديدم که در اسفند 1357 فرمودند در زمان پيامبر که 14 ستون کسري در ايران فرو ريختند فرمودند که شايد چهارده ستون کسري که فرو ريخت شايد 14 قرن بوده چرا که سال 1357 که انقلاب شد دقيقا سال 1400 قمري بود مي توانيد از گوگل دريافت کنيد فقط در گوگل بنويسيد سخنراني امام خميني در باره 14 قرن و 14 ستون کسري اينقدر از آپارات و سايت هاي ديگر مي آيد البته من خودم دوباره پيدا مي کنم و برايتان مي فرستم.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">امويان يکصد و بيست و هفت سال حکومت کردند و اعراب با کمک موثر ابومسلم خراساني و با کمک ايرانيان حکومت را به عباسيان دادند و آنها حدود 600 سال امپراطوري اسلام را به دست گرفتند و بعد از آن چهار صد سال امپراطوري عثماني امپراطوري اسلام را به دست گرفتند ولي حتي نتوانستند يک کشور اروپايي را مسلمان کنند فقط به شهرهاي بي دفاع مي رفتند و اسير و برده مي گرفتند حکومت کردن امپراطوري عثماني بدتر از عباسيان بود آنها فقط به قصد اشغال سرزمين ها و برده گرفتن و غارت کردن اموال آنها را با اسيران زن و مرد و جوان و نوجوانان به امپراطوري عثماني تحويل مي دادند و دختران مال خود امپراطوري عثماني بود&nbsp;&nbsp;.</span></p> <p>&nbsp;</p> <p><img src="https://s8.uupload.ir/files/11_2jjjk_hzx_6byu.jpg" alt="خداوند انقلاب اسلامي را از راه رحمت به راهنمائي ما مسلمانان شيعه فرستاد " width="600" height="1000" /></p> <p><span style="font-size: medium;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: medium;">اينک امپراطوري اسلام توسط انقلاب اسلامي به ايران رسيده و در کمتر از نيم قرن فخر مسلمانان شده است&nbsp;&nbsp;&nbsp;مردم ايران خدا را سپاسگزارند که اين انقلاب بزرگ را بر آنها ارزاني داشت و مردم انقلابي ايران را قدرتمندترين انسانهاي روي زمين از لحاظ عقيده، ايمان و قدرت قرار داد.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">&nbsp;&nbsp;&nbsp;.&lt;** ادامه مطلب... **&gt; .&nbsp;</span></p> <p>.</p> <p>&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 28 Sep 2025 23:03:00 GMT خواست خدا انتخاب برترين مردم براي رهبري آنهاست http://PRRSI.ParsiBlog.com/Posts/516/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%b3%d8%aa+%d8%ae%d8%af%d8%a7+%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8+%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d8%b1%d9%8a%d9%86+%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85+%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%b1%d9%87%d8%a8%d8%b1%d9%8a+%d8%a2%d9%86%d9%87%d8%a7%d8%b3%d8%aa/ <p> <p><span style="font-family: times new roman,times;"><strong><span style="font-size: 14pt; color: blue;">خواست خدا انتخاب برترين مردم براي رهبري آنهاست</span></strong></span></p> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size: medium;">ملاک برتري انسانها چيست؟ خداوند انسانها را بر اساس ايمانشان نسبت به يکديگر برتري مي دهد، نشانه هاي ايمان چه هستند؟ اطاعت از خداوند و انجام دستورات الهي که توسط پيامبران به انسانها ابلاغ شده اند و ايمان به روز جزا.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">خواست خدا انتخاب برترين مردم براي رهبري آنهاست و اگر کسي تقوي، شجاعت و درايت بيشتري از کسي که کمتر داراي اين صقات است را دارا بود قطعا به رهبري مردم لايق تر است.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">اي آقاي ما آيت الله العظمي سيد علي خامنه اي (دام بقاء) اي پيشواي دين، اي پرتو درخشان انوار ائمه اطهار، اي زبان گوياي شريعت، پروردگار نيابت امام عصر (عج الله تعالي فرجه الشريف) را به شما اختصاص داده و از ميان طايفه شيعه شما را به رهبري ما برگزيده و حفظ حقوق ملت را به شما واگذار کرده است، مردم ايران و اکثريت ملت هاي مسلمانان منطقه، کوچک و بزرگ، شهري و روستايي، دارا و نداربه اين عظمت اقرار نموده و در برابر اين بزرگي، آن مقام عالي را تکريم مي کنند.</span></p> <p>&nbsp;</p> <p><img src="https://s8.uupload.ir/files/عکس_خوب_رهبري_zv58.jpg" alt="مهمترين ويژگي انقلاب اسلامي با ساير انقلاب ها خصوصيت خدايي بودن و الهي بودن انقلاب اسلامي است " width="470" height="601" /></p> <p><span style="font-size: medium;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: medium;">مهمترين ويژگي انقلاب اسلامي با ساير انقلاب ها خصوصيت خدايي بودن و الهي بودن انقلاب اسلامي است چون امام خميني (رضوان اله تعالي) با نگاهي الهي در اين راه قدم برداشتند و سختي هاي زيادي را متحمل شدند.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">احترام هر انساني در بين مردم بستگي به هويت آن فرد دارد و هويت ما به دو چيز است مذهب و مليت.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">ريشه تعصب در جهل است و ريشه دانش در بصيرت و اولين شرط رسيدن به بصيرت براي يک ملت خودباوري و خود آگاهي و ما مي توانيم است.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">انقلابي بودن يعني مردم را در جهت آرمان هاي والاي انساني الهي به حرکت در آوردن، نه همچون غير انقلابي هائي که در درون دولت روحاني و گاها در مجلس به نام امام در پي نابودي افکار والاي امام بودند.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">تفکر انقلابي مديون انقلابي است که امام راحل پرچمدار آن بود هم از نظر شکل و محتوا و هم از لحاظ حرکات و الگوها، تفکري که سرمشق حال و آينده ماست.</span></p> <p>&nbsp;</p> <p><img src="https://s8.uupload.ir/files/شهيد_تهراني_مقدم_8833_6xc3.jpg" alt="" width="600" height="600" /></p> <p><span style="font-size: medium;"><br /></span></p> <p><span style="font-size: medium;">انقلاب اسلامي شاهکار بزرگ تاريخ بشر بعد از صدر اسلام است که با عشق و ايمان بوجود آمده است انقلابي که جلوه گاه کرامت مردم ايران و بلنداي مقام جمهوري اسلامي ايران است و در برازندگي اش همين بس که پايبند به اصول خود است و با اين همه بيداد عليه آن هنوز سلاحش در غلاف است و صلح را مقدم بر جنگ مي داند.</span></p> <p><span style="font-size: medium;">خداوندا از تو مي خواهيم که انقلاب اسلامي نشانه اي از قدرت تو بر روي زمين باشد خداوندا بزرگي و عظمت از آن توست و سپاس تو را که مرداني بزرگ به رهبري ما گمارده اي، پروردگارا به مردم ايران قدرتي عطا کن تا انقلاب اسلامي را در زمين محکم کنند و آناني را که به عهد خود به انقلاب وفادار مانده اند عزت ببخش که توئي قادر متعال و توانا به هر چيزي. &nbsp;</span></p> <p><span style="font-size: medium;">&lt;** ادامه مطلب... **&gt; ..<br /></span></p> <p>&nbsp;</p> </p> Sun, 28 Sep 2025 23:02:00 GMT بالاتر از سياهي http://cactus.ParsiBlog.com/Posts/127/%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa%d8%b1+%d8%a7%d8%b2+%d8%b3%d9%8a%d8%a7%d9%87%d9%8a/ <p style="text-align: center;">گــرمـعـتـقـدي اخـر رنـگ اســت، ســـــــيـاهي</p> <p style="text-align: center;">يـعـني کـــه شــتابان شــده اي رو بـه تـــباهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">آن کس که تو را گفت غمي نيست، چو بگذشت</p> <p style="text-align: center;">او را تـــو بــــگو عــــاقبت انـــدر تــه چـاهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">پيش تــو کــند مــدح و پس از تو کند او قــدح</p> <p style="text-align: center;">بــد گــويـي مـــکــتوب و ثـنـاگـوي شـــفـاهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">از ايــن هــمـه تـــزوير و ريــا زار و مــلـولم</p> <p style="text-align: center;">ســنـگــيـنـي ايـن غـــم بــــه دلــــم لايتنــاهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">خـــواهــي نـشــوي پير و زمين گير و فسرده</p> <p style="text-align: center;">يا مــــست شــو يا غـافـل و يا احمق و ساهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">گـــر عـاقـل و هــشيار بماني تــو در اين دير</p> <p style="text-align: center;">نــه دوست تـــو را مــاند و نــه پشت و پناهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">انــدوه جماعــت بــــکشــم يا غـــــم غربت</p> <p style="text-align: center;">من مانــدم و عـقل و دل و تصميم و دو راهي</p> <p style="text-align: center;">&nbsp;</p> <p style="text-align: center;">*کاکتوس*</p> Sun, 21 Sep 2025 08:36:00 GMT دمي با رباعي http://Hasanebnealipour.ParsiBlog.com/Posts/4/%d8%af%d9%85%d9%8a+%d8%a8%d8%a7+%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d8%b9%d9%8a/ <div style="around;margin;"> <table border="0" cellspacing="0" cellpadding="0" align="left"> <tbody> <tr> <td style="padding-top:0in;padding-right:9.0pt;&#xA; padding-bottom:0in;padding-left:9.0pt" align="left" valign="top"> <p style="text-align:justify;text-justify:kashida;&#xA; text-kashida:0%;direction:rtl;unicode-bidi:embed;&#xA; paragraph;&#xA;">&nbsp;</p> </td> </tr> </tbody> </table> </div> <p>&nbsp;</p> <p><span style="font-size:14.0pt;line-height:107%;font-family:&#xA;&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;Calibri;EN-US;">رباعي شماره 3</span></p> <p><span style="font-size:14.0pt;line-height:107%;font-family:&#xA;&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;Calibri;EN-US;">اي با خبران راه خرابات کجاست؟</span>&nbsp;</p> <p><span style="font-size:14.0pt;&#xA;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;minor-latin;&#xA;">ما جمله خرابيم ملاقات کجاست؟</span></p> <p><span style="font-size:14.0pt;&#xA;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;minor-latin;&#xA;">با مطرب و مي خانه به بنياد کنيم</span></p> <p>&nbsp;<span style="font-size:14.0pt;&#xA;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;minor-latin;&#xA;">از زرق بپرسيد خرافات کجاست؟</span></p> <p><span style="font-size:14.0pt;&#xA;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;;&#xA;minor-latin;&#xA;">رباعي شماره 4</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">با ديدن گل سيل روان شد چه کنم؟</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">خون قلب دلم بود عيان شد چه کنم؟<br /> </span><br /><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;"> تيري که جگر سوخت ندارد رحمي</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">عشق است که مشهور جهان شد چه کنم؟<br />&nbsp;<br />رباعي شماره 5</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">از خوان کرم طعمه گرفته&zwnj;است برت</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">خنجر ز قفا بود ندانست درت</span><br /><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;"> ني نان و نمک داند و ني حرمت کس</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">آن را که زرت خورد بريده&zwnj;است سرت</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">رباعي شماره 6</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">يک نکته بلند است نگفته&zwnj;است کسي؟</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">اين قصه از آن است شنيديم بسي</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">ما را سر آن است بگوييم دگر</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">هر ديده عزيز است نديده&zwnj;است خسي</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">رباعي شماره 7</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">بلبل چو خزان است دلش تار&nbsp;بُوَد</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">تا بوي بهار است دلش نار بُوَد</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">انبار غمم بود نبوده&zwnj;است خزان</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">پيوسته خزان است چه در کار&nbsp;بُوَد ؟</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">از کتاب دمي با رباعي</span></p> <p><span style="font-size: 14.0pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">سروده حسن ابن عليپور الموتي<br /></span></p> Sun, 21 Sep 2025 08:33:00 GMT آ مثل آب http://kosara.ParsiBlog.com/Posts/307/%d8%a2+%d9%85%d8%ab%d9%84+%d8%a2%d8%a8/ <p>بسم الله الرحمن الرحيم</p> <p>&nbsp;</p> <p>وقتي مي خواهند مثالي براي پاک بودن بزنند؛&nbsp;</p> <p>مي گويند فلاني مثل &laquo;آب&raquo;&nbsp; زلال و پاک است.&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>به اين فکر مي کنم که چه قدر با آب نسبت دارم؟</p> <p>&nbsp;</p> <p>آدم هايي که روحشان به زلالي آب است،&nbsp;</p> <p>به ثانيه اي با هم يکي مي شود..&nbsp;&nbsp;</p> <p>اما اگر درون روح آب و روغن قاطي باشد چه؟&nbsp;</p> <p>زمان براي يکي شدن با روح هاي از جنس آب بيشتر مي شود.&nbsp;</p> <p>و حتي</p> <p>زمان براي فهميدن</p> <p>تصميم گرفتن</p> <p>عمل کردن</p> <p>و...</p> <p>&nbsp;</p> <p>آب جاري است..&nbsp; اما روغن چه؟&nbsp; توقف و کندي با خود دارد.&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>عيب هايمان همين ذره هاي روغنند.&nbsp;</p> <p>هرچه که ما را از خدا دور کند يک ذره چربي در ما به وجود مي آورد..&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> <p>شايد بچه ها هم براي همين اين قدر سريع با هم مانوس مي شوند</p> <p>چون همه شان از جنس آبند..</p> <p>&nbsp;با يک نگاه کافي است تا با هم يکي شوند</p> <p>حتي اگر اداي موج هاي متلاطم را درآورند، باز هم</p> <p>با هم يکي و همبازي ميشوند...&nbsp;</p> <p>گاهي از خودمان خنده ام مي گيرد&nbsp;</p> <p>که فکر مي کرديم از بچه ها بيشتر و بهتر فهميده ايم...&nbsp;</p> <p>رسوب هاي روغن رسوخ کرده در روح ما کجا...&nbsp;</p> <p>زلالي و يکدستي روح در بچه ها کجا...&nbsp;</p> <p>&nbsp;</p> Sun, 21 Sep 2025 08:30:00 GMT پيمانه شکستن http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/77/%d9%be%d9%8a%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87+%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%d9%86/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حتّي پس از آن توبه و پيمانه شکستن<br /></span></span><span style="font-size: medium;">از طعم سبويت نتوان ساده گذشتن</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">طوفان شده درياي غزل در دلم اما<br /></span></span><span style="font-size: medium;">با لب زده اي بر لب من مُهر نگفتن</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين حسرت ديرينه به دل مانده که ايکاش<br /></span></span><span style="font-size: medium;">قسمت بشود ثانيه اي با تو نشستن</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">گيسوي تو در باد و چه آسان شده بر من<br /></span></span><span style="font-size: medium;">با ديدن اين منظره ها شعر نوشتن</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">هر تار تو تيري به دل و پود تو توري<br /></span></span><span style="font-size: medium;">کي مي شود از اين همه پيوند گسستن؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">"تا بوده چنين بوده و تا هست چنين است"<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اين عادت دل دادن و دل پس نگرفتن</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">جمع دو سه تا قافيه هرگز شدني نيست<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مثل من و عاقل شدن و دل نسپردن!</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمد عابديني</span></span></p> Sun, 21 Sep 2025 08:22:00 GMT در هواي تو http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/75/%d8%af%d8%b1+%d9%87%d9%88%d8%a7%d9%8a+%d8%aa%d9%88/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حالا که پَر کشيده دلم در هواي تو<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بايد کمي غزل بنويسم براي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين جا کنارِ سفره ي دل... پاي حرف هام<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مثلِ هميشه باز چه خاليست جاي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بگْذار تا خيالِ تو باشد کنارِ من<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بگْذار تا قدم بزنم پا به پاي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پيچيده چون طنينِ خوشِ نغمه ي "بَنان"<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در کوهسارِ خاطره هايم صداي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">انگار دستِ گرمِ خدا با اشاره اي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">انداخت حبّه قلبِ مرا توي چاي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بايد سراغِ سوز تو از مولوي گرفت<br /></span></span><span style="font-size: medium;">پيچيده در تمامِ نيستان نواي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">تو بي نظير هستي و تاکيد مي کنم:<br /></span></span><span style="font-size: medium;">"چيزي که يافت مي نشود" هست تاي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حالا که رفته اي و دلم داغدارِ توست<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بگْذار تا ابد بنِشينم به پاي تو</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمد عابديني</span></span></p> Sun, 21 Sep 2025 08:22:00 GMT بي تاب http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/74/%d8%a8%d9%8a+%d8%aa%d8%a7%d8%a8/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">حال و روزش بد نبود امّا کمي بي تاب بود<br /></span><span style="font-size: medium;">صبح تا شب خيره بر تصويرِ توي قاب بود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">شوقِ مشهد در دلش غوغا به پا مي کرد و او<br /></span><span style="font-size: medium;">عادتش هر شب زيارتنامه قبل از خواب بود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">داشت در رويا قدم مي زد ميانِ صحن ها<br /></span><span style="font-size: medium;">در مشامش دم به دم عطرِ گلابِ ناب بود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">دست هايش را گره زد در ضريح و اشک ريخت<br /></span><span style="font-size: medium;">بعد از عمري تشنگي حالا کنارِ آب بود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">مرغِ روحش داشت پر مي زد در اطرافِ حرم<br /></span><span style="font-size: medium;">جسمش امّا در کلاسِ درسِ استصحاب بود</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: small;">محمد عابديني</span></p> Sun, 21 Sep 2025 08:22:00 GMT چنديست من وضعيت خوبي ندارم http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/72/%da%86%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%b3%d8%aa+%d9%85%d9%86+%d9%88%d8%b6%d8%b9%d9%8a%d8%aa+%d8%ae%d9%88%d8%a8%d9%8a+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چنديست من وضعيّت خوبي ندارم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">خشکيده طبعم... شعر مرغوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">هر چند گاهي مي نويسم شعري اما<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در چنته ام ابيات مطلوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">قحطي شده در شهر اشک و بغض انگار<br /></span></span><span style="font-size: medium;">غم دارم... اما چشم مرطوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">در ذهن خود دارم غزل بسيار اما<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مثل هميشه شعر مکتوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين را خودم هم خوب مي دانم... به هر حال<br /></span></span><span style="font-size: medium;">من چهره ي مشهور و محبوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مي خواستم طوفان کنم... اما نکردم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اين بار هم جز شعر معيوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">من را ببخشيد... از همان اوّل که گفتم:<br /></span></span><span style="font-size: medium;">چنديست من وضعيّت خوبي ندارم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمد عابديني</span></span></p> Sun, 21 Sep 2025 08:22:00 GMT چنديست زيارت حرم مي خواهم http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/70/%da%86%d9%86%d8%af%d9%8a%d8%b3%d8%aa+%d8%b2%d9%8a%d8%a7%d8%b1%d8%aa+%d8%ad%d8%b1%d9%85+%d9%85%d9%8a+%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d9%85/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چنديست زيارت حرم مي خواهم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">از فاطمه احسان و کرم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چنديست قدم زدن به عشقت بانو<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در طول خيابان ارم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">از دست کريم تو هزاران حاجت<br /></span></span><span style="font-size: medium;">يک يک به ازاي هر قدم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">لبخند و سُرور و عشق و شيدايي و مهر<br /></span></span><span style="font-size: medium;">حتي شده گاهي از تو غم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حالا که تو بانوي کرامت هستي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">من نعمت بي حد و رقم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين جا حرم دل است و من از بانو<br /></span></span><span style="font-size: medium;">توفيق حضور دم به دم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">وابسته به حجم ظرف ايمان من است<br /></span></span><span style="font-size: medium;">گاهي چه زياد و گاه کم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">سوهان که به جاي خود... ولي از بانو<br /></span></span><span style="font-size: medium;">يک ظرف پر از نبات هم مي خواهم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمد عابديني</span></span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:57:00 GMT چقدر شکر کنم اين همه محبت را http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/68/%da%86%d9%82%d8%af%d8%b1+%d8%b4%da%a9%d8%b1+%da%a9%d9%86%d9%85+%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d9%87%d9%85%d9%87+%d9%85%d8%ad%d8%a8%d8%aa+%d8%b1%d8%a7/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">چقدر شکر کنم اين همه محبّت را<br /></span><span style="font-size: medium;">چقدر سجده کنم اين شکوه و شوکت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">دلم خوش است به الطافِ بي نهايتِ تو<br /></span><span style="font-size: medium;">تويي که فرض نمودي به خويش رحمت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">هميشه حفظ نمودي تو آبروي مرا<br /></span><span style="font-size: medium;">مني که حفظ نکردم حريم و حرمت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">برس به داد منِ خسته اي رحيمِ غفور<br /></span><span style="font-size: medium;">که بارِ معصيتم کرده طاق طاقت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">به فکر و جان و تنم قوّتي عنايت کن<br /></span><span style="font-size: medium;">که با شکيب تحمّل کنم مشقّت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">شنيده ام که مناجات و ذکر شيرين است<br /></span><span style="font-size: medium;">به کامِ من بچشان طعمِ اين حلاوت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">به شوقِ وصل تو در اين مسير خواهم ماند<br /></span><span style="font-size: medium;">که طي کنم به هواي تو اين مسافت را</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمّد عابديني<br /></span><span style="font-size: medium;">1398.8.11</span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:55:00 GMT پلکي زدي دار و ندارم را گرفتي http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/54/%d9%be%d9%84%da%a9%d9%8a+%d8%b2%d8%af%d9%8a+%d8%af%d8%a7%d8%b1+%d9%88+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85+%d8%b1%d8%a7+%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa%d9%8a/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پـلـکي زدي، دار و نـدارم را گرفتي<br /></span>آرامش و خـواب و قـرارم را گرفتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يک عـمر مردم اشک در چشمم نديدند<br /></span>بـا تــار گــيــسـويـي وقـارم را گـرفـتـي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">من را از عمق خنده هاي خاک آلود<br /></span>بـيـرون کشيدي و غـبـارم را گرفتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با گندمي از من بـهشتم را گرفتي<br /></span>ارديـبـهـشـتـم را، بـهـارم را گرفتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">در خلسه ي موسيقي آرام چشمت<br /></span>از دسـت هاي تـيـره تـارم را گـرفتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">جانم پريد از بام جسمم ساده، انگار<br /></span>از شانه هاي خسته بـارم را گرفتي</span></p> <div style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></div> Wed, 20 Aug 2025 08:52:00 GMT شهر لبريز از ترافيک است http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/53/%d8%b4%d9%87%d8%b1+%d9%84%d8%a8%d8%b1%d9%8a%d8%b2+%d8%a7%d8%b2+%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%81%d9%8a%da%a9+%d8%a7%d8%b3%d8%aa/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پشتِ فرمانم و دلم با توست، شهر لبريز از ترافيک است<br /></span></span><span style="font-size: medium;">حسّ و حالم به قولِ غربي&zwnj;ها، اصطلاحاً کمي رمانتيک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چند روزيست غرق در فکري، من حواسم به توست، مي&zwnj;دانم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">آسمانِ دلِ پرِ از رازت، گاه پُر نور و گاه تاريک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مي&zwnj;رسد کارِ دل به جايي که، گاه احساس مي&zwnj;کند ديگر<br /></span></span><span style="font-size: medium;">جاي انگشت روي ماشه و بعد...، آري انگار وقتِ شليک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">آدميزاد عادتش اين است، لحظه&zwnj;اي شاد و لحظه&zwnj;اي غمگين<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مرزِ بينِ عذاب و خوشبختي، غالباً بسيار باريک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">زندگي کن ولي مواظب باش، عشق اخلاقِ مبهمي دارد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">رند و بي&zwnj;رحم و سرکش و مغرور، عشق مانندِ اسبِ تاجيک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">حالِ تو ناخوش است... اين را من، کاملاً درک مي&zwnj;کنم، امّا<br /></span></span><span style="font-size: medium;">پاي احساسِ خود زنانه بايست، کارِ شيطان فريب و تشکيک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">گرچه دلسرد و خسته&zwnj;اي امّا، همسرم صبر کن بخاطرِ من<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اندکي بيشتر تحمّل کن، موسمِ عاشقانه نزديک است</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">محمّد عابديني</span></span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:51:00 GMT باور نکن اين قصه جز افسانه اي نيست http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/45/%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1+%d9%86%da%a9%d9%86+%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d9%82%d8%b5%d9%87+%d8%ac%d8%b2+%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87+%d8%a7%d9%8a+%d9%86%d9%8a%d8%b3%d8%aa/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">باور نکن... اين قصّه جز افسانه اي نيست<br /></span></span><span style="font-size: medium;">شمعم ولي اطراف من پروانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مهمان شهرستاني چشم تو ام... حيف<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در پايتخت عشق مهمانخانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ديروزِ من... امروزِ من... فرداي من پر!<br /></span></span><span style="font-size: medium;">از حال من ويرانه تر ويرانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ديوانه و مجنون اگر من هم نباشم...<br /></span></span><span style="font-size: medium;">پس زير سقف آسمان ديوانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">خواهد شکست اين بغض آخر مثل قلبم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">افسوس اما در کنارم شانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">جايي که صيّادش تو باشي در کمندش<br /></span></span><span style="font-size: medium;">حتّي براي صيد بودن دانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">هر روز در گوش خودم مي خوانم اين را:<br /></span></span><span style="font-size: medium;">باور نکن اين قصّه جز افسانه اي نيست</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:48:00 GMT با من از ابتدا سر سازش نداشتي http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/44/%d8%a8%d8%a7+%d9%85%d9%86+%d8%a7%d8%b2+%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d8%af%d8%a7+%d8%b3%d8%b1+%d8%b3%d8%a7%d8%b2%d8%b4+%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%8a/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با من از ابتدا سرِ سازش نداشتي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">کارِ تو قهر کردن و کارِ من آشتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پُر کرد باغِ قلبِ مرا شاخ و برگ تو<br /></span></span><span style="font-size: medium;">اين بذرِ عشق بود که در سينه کاشتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مانندِ اسبِ خسته و مغرور و سرکشي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">يک بار در مسير قدم بر نداشتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با هر بهانه بيشتر عاشق شدم ولي<br /></span></span><span style="font-size: medium;">با هر بهانه سر به سرم مي گذاشتي</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ميخواهم عاميانه بگويم... اجازه هست؟<br /></span></span><span style="font-size: medium;">مي خواستم براي تو باشم... نذاشتي!</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:47:00 GMT با کوله بار ندبه و بر بغض ها سوار http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/43/%d8%a8%d8%a7+%da%a9%d9%88%d9%84%d9%87+%d8%a8%d8%a7%d8%b1+%d9%86%d8%af%d8%a8%d9%87+%d9%88+%d8%a8%d8%b1+%d8%a8%d8%ba%d8%b6+%d9%87%d8%a7+%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با کوله بارِ ندبه و بر بغض ها سوار<br /></span>مي آيد از مسير، کسي مثلِ جويبار</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با واژه هاي سردِ زمستانِ غيبتش<br /></span>ده قرن عاشقانه سروديم از بهار</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ده قرن خشکسالي و ده قرن تشنگي<br /></span>ده قرن استغاثه و ده قرن انتظار</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چيزي نمانده در دلِ تقويم ها مگر<br /></span>شب هاي سالخورده و يک صبحِ بي قرار</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مولاي جمکراني من! مثلِ ابر ها<br /></span>بر تشنه زارِ خسته اين بيت ها ببار</span></p> <div style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></div> Wed, 20 Aug 2025 08:47:00 GMT اين بار قرار است که بيدار بمانم http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/36/%d8%a7%d9%8a%d9%86+%d8%a8%d8%a7%d8%b1+%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b1+%d8%a7%d8%b3%d8%aa+%da%a9%d9%87+%d8%a8%d9%8a%d8%af%d8%a7%d8%b1+%d8%a8%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%85/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين بار قرار است که بيدار بمانم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">تا صبح در اين حالت تبدار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">انگار قرار است در اين شور شبانه<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در حسرت يک ثانيه ديدار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">پشت در و ديوار غزل با دل خسته<br /></span></span><span style="font-size: medium;">انگار قرار است که اين بار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يک عمر غزل گفتم و انگار قرار است<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در خلسه ي عطر خوش گلزار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با حسرت پرواز قرار است که يک عمر<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در دايره ي بسته ي پرگار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">رخصت بده تا آخر اين رزم شبانه<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در لشگر گيسوي تو سردار بمانم</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Wed, 20 Aug 2025 08:46:00 GMT ايراني ام فرزند ابر و باد و باران http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/35/%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86%d9%8a+%d8%a7%d9%85+%d9%81%d8%b1%d8%b2%d9%86%d8%af+%d8%a7%d8%a8%d8%b1+%d9%88+%d8%a8%d8%a7%d8%af+%d9%88+%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d9%86/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">ايراني ام... فرزندِ ابر و باد و باران<br /></span></span><span style="font-size: medium;">انگشتِ دنيا از شکوهِ من به دندان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">بر باد داده نقشه ي مستکبرين را<br /></span></span><span style="font-size: medium;">طوفانِ جمهوريِ اسلاميِ ايران</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">نمرود ها آتش به پا کردند صد بار<br /></span></span><span style="font-size: medium;">امّا خدا مي کرد ايران را گلستان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">دستِ خدا را بار ها ديديم در جنگ<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در فتحِ خرّمشهر... آزاديِ بُستان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يادش نرفته آسمانِ پيرِ بغداد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">پروازِ استثناييِ عبّاسِ دوران</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">امروز هل من ناصرِ خشمِ "نِمِر"ها<br /></span></span><span style="font-size: medium;">زانوي فرعونِ عرب را کرده لرزان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">مي آيد از بيروت بوي نصر امروز<br /></span></span><span style="font-size: medium;">جايي فرا تر از بلندي هاي جولان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">سجّيل هاي سنگ در دستانِ غزه<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در مشت هاشان خشم و غيرت هر دو پنهان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">روزي نمازِ جمعه مي خوانيم با هم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">در مسجد الاقصي به يادِ حاج رضوان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يک روز خواهد گشت اسرائيل نابود<br /></span></span><span style="font-size: medium;">با همّتِ مردانِ حزب اللهِ لبنان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">اين جا ولي در سايه ي تدبير و امّيد<br /></span></span><span style="font-size: medium;">گم مي شود در شهرمان عطرِ شهيدان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">چشمي به مسئولينِ راه آهن ندارم<br /></span></span><span style="font-size: medium;">بايد فداکاري کند هر بار دهقان</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">دنياي موهومِ سرانِ فتنه گر را<br /></span></span><span style="font-size: medium;">يک روز خواهد کرد حزب الله ويران</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">دارد صداي اربعين مي آيد انگار<br /></span></span><span style="font-size: medium;">درياب بوي سيب را از مرزِ مهران</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></p> Sun, 13 Jul 2025 12:12:00 GMT آيا شبي براي دلم ماه مي شوي ؟ http://aqayemohamad.ParsiBlog.com/Posts/34/%d8%a2%d9%8a%d8%a7+%d8%b4%d8%a8%d9%8a+%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d9%8a+%d8%af%d9%84%d9%85+%d9%85%d8%a7%d9%87+%d9%85%d9%8a+%d8%b4%d9%88%d9%8a+%d8%9f/ <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">آيا شبي براي دلم ماه مي شوي؟<br /></span>يا باز هم مساوي يک آه مي شوي؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">سرباز زخم خورده ي شطرنج عاشقي!<br /></span>يک شب براي دلخوشي ام شاه مي شوي؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">با کام تشنه بر سر چاهي رسيده ام<br /></span>يوسف ترين ترانه ي اين چاه مي شوي؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">يک بيت وصف چشم تو ، يک بيت وصف زلف<br /></span>با من در اين مشاعره همراه مي شوي؟</span></p> <p style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;"><span style="color: #000000;">سر مي کشد غم از در و ديوار بيت هام<br /></span>آيا شريک اين غم جانکاه مي شوي؟</span></p> <div style="text-align: center;"><span style="font-size: medium;">محمد عابديني</span></div> Sun, 13 Jul 2025 12:11:00 GMT