گربه ي بي پناهي توي کوچه ناله ميکند. برف و باران نمي آيد، اما شايد گرسنه و سرمازده باشد... اما حالا احساس ميکنم چقدر اين روزها دل رحم نيستم ... بايد همين روزها بروم آزمايش خون بدهم که ببينم درجه خودخواهي ام چند است، شايد از حد مجاز بالا رفته و بي خبرم...
سلام ... هنوز بيدار نشدي ؟ ! مرد نگاهي به او مي اندازد و کنارش روي تخت مي نشيند . - ببخشيد که تنهات گذاشتم ... خب بايد مي رفتم ... دست او را در دستش مي گيرد . - ... ترو خدا يه حرفي بزن ... يه چيزي بگو ....
اين روزها همه صحبت از نرخ طلا و ارز و تحريم است ... بياييد با مشارکت هم و با بر روي هم قرار دادن افکار و انديشه هايمان دولت و حکومت اسلاميمان را از اين بحران اقتصادي و سياسي يا به تعبير ديگر و خوشبينانه تر در اين وضعيت نا مناسب نجات دهيم ...
داغ از دست دادن اولاد مادر بيچاره را مجنون و آواره کرد نه شب داشت نه روز مدام وزوز مي کرد و ناله هاي دلخراش از ته دل مي کرد دچار افسردگي شديد از نوع مگسي اش شده بود ..ساعت ها بر روي يک تکه شيريني مي نشست و مات و مبهوت به آن خيره ميشد ...
از غريبي تو گفتن زباني پاک مي خواهد و از سکوتت حرف زدن لباني مطهر. قلب مکدر ما کجا و ورود به حرم بهشتي جمال صفات تو کجا! سرم را پايين مي اندازم و مي آيم، مي دانم جاي ديگر ندارم که بروم ، با توشه اي ناچيز . . .
اشتباه نکنيد ، اصل عزاداريِ آخر صفر بسيار پسنديده است،زيرا در اين ايام وجود دو مصيبت عُظمي قطعي است،يکي شهادت پيامبر اعظم صلوات الله عليه و آله و ديگري شهادت امام رضا عليه السلام است.اين دو مراسم ميوه ي عزاداري چهل روزه . . .
مي نشينم اما نه ميان دغدغه هاي رهباني ام... مي نشينم امروز ميان خيال ها تا تفسير شان کنم... تا صداقت با خويشتن را بار ديگر بياموزم... تو فقط ياريم کن، وقتي عقلم خودش را به خواب ميزند...بيدارش کنم. عقل را همراهم کن محبوب تا بيابم انچه را يافتني است... تا بيابم تو را ... محبوب عالميان...
در تمام دنيا ملت يا بي حجابند يا با حجاب! فقط در ايران است كه ملت بد حجابند.... اين جمله را جايي خواندم. به نظر مي رسد عبارت بدحجاب سرپوشي بيش نيست. زيرا بانوان مسلمان را بي حجاب خواندن کمي سخت است و مخصوصا زماني که اميد داشته باشي اين رذيله در فرد اصلاح بشود. وگرنه . . .
قرآن کريم معجزه جاودانه حضرت حق تا روز قيامت است از آن روي باري تعالي رسالت خويش در رسول امين خود ختم کرد که دروازه انوار قدسي خود را در کره ارض به نزد بندگان به امانت نهاد و طبيعي است که . . .
امروز نيز ما خطاب به اين جريانهاي تمامت خواه گوشزد ميكنيم، همانطور كه در طول اين سه دهه گذشته "خط تحريم" در داخل كشور خريداري نداشته، امروز نيز ملت غيور ايران به اظهارات اين بازيگران سوخته فراري توجهي نخواهند داشت.
انسانها پناه مي برند به خدا از شر شيطان و ترس دارند که مبادا شيطان در زندگي آنها رخنه کرده و آنان را گمراه نموده و به تباهي بکشاند. ليکن بايد دانست که تا هنگامي که عالم،عاقل و هوشيار نشويم ،شيطان را با ما کاري نيست. پس بايد پناه ببريم به خدا از شر جهل و ناداني!
يکروز که در حرم بوديم، وقتي از زيارت آمد به وعدگاه، خيلي سرحال بود. يکي از بزرگان را ديده بود. مي گفت دوشادوشم ايستاده بودند و ... گفتم: خب بهشان در مورد مشکلت مي گفتي. حتما مي توانند حلش کنند.
آقاي احمدي نژاد! شما را به خون شهداي فتنه قسم! خودتان و دولت تان را جمع و جور کنيد! خودتان را دوباره در راه ولايت رسول الله که همان ولايت فقيه است قرار بدهيد و با ولايت تجديد ميثاق نماييد! امام زمان تان و دستوراتش را و جانشينش را درست بشناسيد!
سلام ارباب...بال دل گشوده ام، براي پرواز، براي پابوسي ات، براي زانو زدن مقابل ايوان طلايت ، براي نگاه عاشقانه و حريص ، کنار سقاخانه ، به گنبد طلايي ات . ايستاده ام ميان هجمه ي خيالاتم، يکّه و تنها ، در حياط اَمن آستانت، فقط من،افتاده به خاک ، براي تو...
هميشه علاقمند مرگ بودم اما اينروزها مي ترسم با مرگم فرصت زيارت مولاي رئوفم را براي هميشه از دست بدهم واين دردناک ترين عذاب است . هميشه اين عبارت دعاي کميل را از عمق جان برزبان آورده ام که صَبَرتُ علي عَذابِک فکيف اصبِر علي فراقک
حال اين مرحله ي آخر هم دقيقا همين ماندن در مرحله ي آخر است. مثال اين که مثلا يک امتي انقلاب مي کند ... خوب ايمان دارد ... به پا مي خيزد ... براي خود نظامي را طراحي مي کند و ... ولي فکر مي کند کار تمام شده است!
سلام بر ولي نعمت من و همهي شيعيان در اين سرزمين كه قبله دومش مشهد است. رضاي او ، رضاي خداست او كه دري از درهاي بهشت است. اين ناقابل به عشق او سروده شده است و صد البته مرحمت خود اوست ...
بار خدايا دوبار لذت شهادت را بر من چشاندي ولي از شهادت محرومم ساختي در آن لحظه اي که تنها و مجروح در دل شب تاريک روي زمين افتاده بودم آنچنان آرامش قلبي به من دست داده بود که هيچگاه اينقدر راضي نبوده ام به اين دنيا . . .
من همسايه شما هستم در همين کوچه ومحله هر روز صداي مرا ميشنويد وگنبد فيروزه اي مرا مي بينيد .خيلي از شما از کنارم عبور ميکنيد مثل اين که مرا نديده ايد وصداي اذان مرا نشنيده ايد من براي شما دلم تنگ ميشود من جان دارم و . . .
سرم را گم کردم بين شانه هايش ، اشک هايم که معلوم نبود دق و دلي کدام يک از لحظه هاي نبودنت بود را رها کردم ... دلم را گم کردم در خند هايش... خنده هايش شيرين بود. سعم همان قندهايي را مي داد که توي دلم آب مي کردي... عطر تنش مثل همان عطر يوسف بود که ...