<   <<   191   192   193   194   195   >>   >

بارون مياد جرجر...
 بارون مياد جرجر...
وااااااااااي که چه دنيايي داشتيم ما تو اون روزها ؛ با خودم تصور مي کردم که هاجر خانم هميشه وقتي بارون مياد يک عروسي شاد تو خونه داره و الان داره تو بارون واسه خودش مي خونه و شادي مي کنه تو اون خونه ي خيالي من جشن وپايکوبي بود و من ...
اغتشاش
 اغتشاش
کاش اغتشاش فرکانس برق نگاهت از طول موج جدايي ما بيشتر بود... قلبي که بر مدار تو ميگشت از کار افتاده .ديگر شوک هاي الکتريکي چشمت هم کار ساز نيستند . ديشب هنگام حل معادله ي چشمت ، رياضيات عاشق شد...
پيشه ام تعليم است
 پيشه ام تعليم است
پيشه ام تعليم است/ نسبم ميرسد آخر به درختي پربار/ گاه گاهي که هوا تاريک است/ کاسه صبرغمم لبريز است/ من براي دل خويش شعر ها مي گويم/ تاکه آرام شود اين دل تنهايي من...
يقه رو ول کن!!
 يقه رو ول کن!!
خاطرات خودم رو که مرور مي کنم مي بينم من هموني شدم که ديسيپلين هنجاري خانوادم تعريف کرده بود و البته من کاملاً به اين نظام هنجاري که توش تربيت شدم، معتقدم: يه سيستم تربيتي خيلي خيلي اخلاقي-انساني. وقتي باهام قهر مي کرد، واقعاً عذاب مي کشيدم! يعني...
شعري که ساده نيست
 شعري که ساده نيست
گفتند اينکه کوچه سيه پوش اوست کيست/ گفتم که وصف دختر خورشيد ساده نيست/ قربان دست کوچک آن دختري که نرم/ مي بست زخم هاي پدر را و مي گريست / فربان آن نگاه که مي گشت گاه گاه/ در خاطرات تار پي مادري که نيست/ قربان رد مشک بر آن شانه نحيف / قربان پينه اي که بر آن دست ساده زيست/
کودتاي رسانه‏اي
 کودتاي رسانه‏اي
خيانت بزرگي که حاشيه‏سازها و حاشيه‏پردازها به جامعه مي‏کنند همين است که مخاطب را از اصل ماجرا، از آنچه که به آن نياز حياتي دارد دور مي‏کنند و به‏جاي آن، حاشيه را پررنگ مي‏کنند و به‏عنوان متن به‏خورد مخاطب بي‏چاره مي‏دهند.
آي قلبها بيدار شويد
 آي قلبها بيدار شويد
آن روز برف آمده بود و هوا حسابي سرد . تو اتاق کار نشسته بوديم که دانش آموري را نزد ما فرستادند تا چشمم به او افتاد قلبم يکباره فرو ريخت. چهار تا از انگشتان او...
شبي با ارواح!
 شبي با ارواح!
.. ناگهان در اتاقم به شدت باز شد و اين فرياد من بود که با صداي محکم قدمهايي که به من نزديک مي شد در فضاي تاريک قبرستان ودر دل کوه پيچيد و طنين دهشناکي را به وجود آورد....
سفر عشق نرو....
 سفر عشق نرو....
اگر ما خوب مُحرم شويم، مَحرم مي شويم، رسيدن به حقيقت عمل براي خواص است، سعي کنيد لباس صدق و صفا بپوشيد، دانشجوئي بمن مي گفت: من از اين حج چهار درس گرفتم، 1- در صفا به خود بگويم: اي با صفا 2- در مروه بگويم: اي با مرام 3- در عرفات بگويم: اي با معرفت 4- در مشعر بگويم: اي با شعور...
خاطرات (دبيرستان صابرين)
 خاطرات (دبيرستان صابرين)
يه عالمه خاطره داشتم ، 4 سال خاطره ، 4 سالي که هر روزش رو در اين مدرسه گذرونده بودم ... درو ديوار ، پله ها ، کلاسا ، حياط ، تور واليبال ، حلقه بسکتبال ، نماز خونه ، آبخوري ، کف راهرو ... مثل روح سرگردان داشتم تو مدرسه قدم مي زدم...
زمزمه اي براي ياس
 زمزمه اي براي ياس
طنين بغض صدايش پر از تلاطم درد......کنار بستر زهرا شروع به زمزمه کرد سلام ياس کبود به خون تپيده ي من...سلام مادر طفلان رنج ديده ي من. سلام بنت محمد سلام نور دو عين...سلام هستي زينب سلام عشق حسين سخن بگو به علي آفتاب اطهر من...بگو زچه خاموش گشته اي برابر من..
ماجراهاي من و خودم
 ماجراهاي من و خودم
پرسيد اهل کدام کشوري ؟ گفتم :ايران. در همين حال هم قفسه ها را براي پيدا کردن ماکاروني و تن ماهي"شام شب" جستجو مي کردم . اين بنده ي خدا هم دنبال من راه مي رفت .من هم که کمي ترسيده بودم خودم را جلوي باجه ي خانم فروشنده رساندم و ايستادم بلکه ايشان انصراف بدهد و برود .نخير...
و تو يك مادر بودي ...
 و تو يك مادر بودي ...
-بهت گفتم خفه شو پيرزن . و تفنگش را به سمتت گرفت . دنيا ديگر برايت ارزشي نداشت و مگر خون تو رنگينتر از خون پسرت بود و خون پسرانت که در خيابان و بيمارستان جانشان را تقديم کرده بودند .و خون قاسم و علي اکبر و عون و... -بزن . مرا هم بکش ..."الله اکبر الله اکبر "
تو که جنبه نداري!
 تو که جنبه نداري!
بهش ميگم تا لباستو عوض کني و يک آبي به دست و رويت بزني من هم برات يک چاي تازه دم ميارم. به آشپزخانه مي روم و مشول ميشم. گاهي سرک ميکشم ببينم کارش تموم شده يا نه. وقتي مي ره توي اتاق من هم چاي رو مي ريزم و براش به اتاق مي برم.خسته است اما به روي خودش نمياره. بهش ميگم چيه؟به نظرم... شروع مي کنه کلي برام از اتفاقات روزش حرف مي زنه. همراهيش مي کنم و ...
زائرهاي تبليغاتي
 زائرهاي تبليغاتي
اين ترکها در هيبت حجاب چقدر زيبا مي شوند ، طفلکي ها با هزار رنج و مصيبت اين حجاب را از آن خودشان کرده اند و چنان از آن مراقبت مي کنند که گويا تمام هستيشان همين حجاب است دقيقا مثل خودمان ولي با 30 سال اختلاف!
چگونه تلويزيون بر ماهواره پبروز ميشود؟
 چگونه تلويزيون بر ماهواره پبروز ميشود؟
متاسفانه خود تلويزيون دارد تبديل به رسانه اي بد آموز ميشود که به جاي دنبال کردن اهداف بلندي مثل تربيت درست و اسلامي اجتماع , هدف خود را تفريح و پرکردن اوقات فراغت به هر نحوي قرار داده است.
خاطره اي از بهورز 15 ساله
 خاطره اي از بهورز 15 ساله
بيرون رفتم اما باورکردني نبود روي پشت بام چند خانه آنطرف تر پر از زن ومرد بود که درحال کندن وبرداشتن سقف يکي ازخانه­ها بودند آن هم دراين فصل سرماي زمستان، نمي دانستم قضيه چيست، ازبعضي ازاهالي که بيرون بودند پرسيدم...
براي سلامتيش دعا کنيد
 براي سلامتيش دعا کنيد
در اوان کودکي و در سن هفت سالگي با اختلافي که ميان والدينش رخ داد از حمايت پدر محروم شد و پدر وي محمد با ترک خانه و کاشانه به سبزوار کوچيد. با رفتن پدر، شهربانو مادر مهربان و فداکار حاج مراد، به ناچار بار سنگين سرپرستي او را به دوش گرفت. شهربانو...
آيا خداوند توبه ام را ميپذيرد؟
 آيا خداوند توبه ام را ميپذيرد؟
اگر کسي باشد که خيلي گناه کرده ولي هميشه توبه بکند دوباره نتواند خود را اصلاح کند ول سرش به سنگ خورده و بخواهد ديگر درست شود. آيا خدا او را قبول مي کند و مي­گذارد که يکي از بندگانش باشد؟ دلم خيلي از خودم گرفته و مي دونم هيچ کسي...
نفروشيد...دختر بچه ها آدمند...
 نفروشيد...دختر بچه ها آدمند...
آدم فروشي خيلي کار بدي است... کودک فروشي هم کار زشتي است... خريد و فروش کودکان کار خيلي بي شرمانه ايست... اصلا جرم است...حکمش هم فکر کنم اعدام باشد..شايد هم شبيه اعدام باشد..شايد هم نباشد...

<   <<   191   192   193   194   195   >>   >
By: ParsiBlog.com ® Team © 2003