وااااااااااي که چه دنيايي داشتيم ما تو اون روزها ؛ با خودم تصور مي کردم که هاجر خانم هميشه وقتي بارون مياد يک عروسي شاد تو خونه داره و الان داره تو بارون واسه خودش مي خونه و شادي مي کنه تو اون خونه ي خيالي من جشن وپايکوبي بود و من ...
کاش اغتشاش فرکانس برق نگاهت از طول موج جدايي ما بيشتر بود... قلبي که بر مدار تو ميگشت از کار افتاده .ديگر شوک هاي الکتريکي چشمت هم کار ساز نيستند . ديشب هنگام حل معادله ي چشمت ، رياضيات عاشق شد...
پيشه ام تعليم است/ نسبم ميرسد آخر به درختي پربار/ گاه گاهي که هوا تاريک است/ کاسه صبرغمم لبريز است/ من براي دل خويش شعر ها مي گويم/ تاکه آرام شود اين دل تنهايي من...
خاطرات خودم رو که مرور مي کنم مي بينم من هموني شدم که ديسيپلين هنجاري خانوادم تعريف کرده بود و البته من کاملاً به اين نظام هنجاري که توش تربيت شدم، معتقدم: يه سيستم تربيتي خيلي خيلي اخلاقي-انساني. وقتي باهام قهر مي کرد، واقعاً عذاب مي کشيدم! يعني...
گفتند اينکه کوچه سيه پوش اوست کيست/ گفتم که وصف دختر خورشيد ساده نيست/ قربان دست کوچک آن دختري که نرم/ مي بست زخم هاي پدر را و مي گريست / فربان آن نگاه که مي گشت گاه گاه/ در خاطرات تار پي مادري که نيست/ قربان رد مشک بر آن شانه نحيف / قربان پينه اي که بر آن دست ساده زيست/
خيانت بزرگي که حاشيهسازها و حاشيهپردازها به جامعه ميکنند همين است که مخاطب را از اصل ماجرا، از آنچه که به آن نياز حياتي دارد دور ميکنند و بهجاي آن، حاشيه را پررنگ ميکنند و بهعنوان متن بهخورد مخاطب بيچاره ميدهند.
آن روز برف آمده بود و هوا حسابي سرد . تو اتاق کار نشسته بوديم که دانش آموري را نزد ما فرستادند تا چشمم به او افتاد قلبم يکباره فرو ريخت. چهار تا از انگشتان او...
.. ناگهان در اتاقم به شدت باز شد و اين فرياد من بود که با صداي محکم قدمهايي که به من نزديک مي شد در فضاي تاريک قبرستان ودر دل کوه پيچيد و طنين دهشناکي را به وجود آورد....
اگر ما خوب مُحرم شويم، مَحرم مي شويم، رسيدن به حقيقت عمل براي خواص است، سعي کنيد لباس صدق و صفا بپوشيد، دانشجوئي بمن مي گفت: من از اين حج چهار درس گرفتم، 1- در صفا به خود بگويم: اي با صفا 2- در مروه بگويم: اي با مرام 3- در عرفات بگويم: اي با معرفت 4- در مشعر بگويم: اي با شعور...
يه عالمه خاطره داشتم ، 4 سال خاطره ، 4 سالي که هر روزش رو در اين مدرسه گذرونده بودم ... درو ديوار ، پله ها ، کلاسا ، حياط ، تور واليبال ، حلقه بسکتبال ، نماز خونه ، آبخوري ، کف راهرو ... مثل روح سرگردان داشتم تو مدرسه قدم مي زدم...
طنين بغض صدايش پر از تلاطم درد......کنار بستر زهرا شروع به زمزمه کرد سلام ياس کبود به خون تپيده ي من...سلام مادر طفلان رنج ديده ي من. سلام بنت محمد سلام نور دو عين...سلام هستي زينب سلام عشق حسين سخن بگو به علي آفتاب اطهر من...بگو زچه خاموش گشته اي برابر من..
پرسيد اهل کدام کشوري ؟ گفتم :ايران. در همين حال هم قفسه ها را براي پيدا کردن ماکاروني و تن ماهي"شام شب" جستجو مي کردم . اين بنده ي خدا هم دنبال من راه مي رفت .من هم که کمي ترسيده بودم خودم را جلوي باجه ي خانم فروشنده رساندم و ايستادم بلکه ايشان انصراف بدهد و برود .نخير...
-بهت گفتم خفه شو پيرزن . و تفنگش را به سمتت گرفت . دنيا ديگر برايت ارزشي نداشت و مگر خون تو رنگينتر از خون پسرت بود و خون پسرانت که در خيابان و بيمارستان جانشان را تقديم کرده بودند .و خون قاسم و علي اکبر و عون و... -بزن . مرا هم بکش ..."الله اکبر الله اکبر "
بهش ميگم تا لباستو عوض کني و يک آبي به دست و رويت بزني من هم برات يک چاي تازه دم ميارم. به آشپزخانه مي روم و مشول ميشم. گاهي سرک ميکشم ببينم کارش تموم شده يا نه. وقتي مي ره توي اتاق من هم چاي رو مي ريزم و براش به اتاق مي برم.خسته است اما به روي خودش نمياره. بهش ميگم چيه؟به نظرم... شروع مي کنه کلي برام از اتفاقات روزش حرف مي زنه. همراهيش مي کنم و ...
اين ترکها در هيبت حجاب چقدر زيبا مي شوند ، طفلکي ها با هزار رنج و مصيبت اين حجاب را از آن خودشان کرده اند و چنان از آن مراقبت مي کنند که گويا تمام هستيشان همين حجاب است دقيقا مثل خودمان ولي با 30 سال اختلاف!
متاسفانه خود تلويزيون دارد تبديل به رسانه اي بد آموز ميشود که به جاي دنبال کردن اهداف بلندي مثل تربيت درست و اسلامي اجتماع , هدف خود را تفريح و پرکردن اوقات فراغت به هر نحوي قرار داده است.
بيرون رفتم اما باورکردني نبود روي پشت بام چند خانه آنطرف تر پر از زن ومرد بود که درحال کندن وبرداشتن سقف يکي ازخانهها بودند آن هم دراين فصل سرماي زمستان، نمي دانستم قضيه چيست، ازبعضي ازاهالي که بيرون بودند پرسيدم...
در اوان کودکي و در سن هفت سالگي با اختلافي که ميان والدينش رخ داد از حمايت پدر محروم شد و پدر وي محمد با ترک خانه و کاشانه به سبزوار کوچيد. با رفتن پدر، شهربانو مادر مهربان و فداکار حاج مراد، به ناچار بار سنگين سرپرستي او را به دوش گرفت. شهربانو...
اگر کسي باشد که خيلي گناه کرده ولي هميشه توبه بکند دوباره نتواند خود را اصلاح کند ول سرش به سنگ خورده و بخواهد ديگر درست شود. آيا خدا او را قبول مي کند و ميگذارد که يکي از بندگانش باشد؟ دلم خيلي از خودم گرفته و مي دونم هيچ کسي...
آدم فروشي خيلي کار بدي است... کودک فروشي هم کار زشتي است... خريد و فروش کودکان کار خيلي بي شرمانه ايست... اصلا جرم است...حکمش هم فکر کنم اعدام باشد..شايد هم شبيه اعدام باشد..شايد هم نباشد...