از هور که دور مي شوي به بيابان مي رسي.... به يک صحراي بي سنگر.... از هور که دور مي شوي بي سر پناه مي شوي... رسوا مي شوي... از هور که دور مي شوي شايد بي هوا غرق در دريا شوي.... از هور که دور مي شوي شايد درست در مسير يک تير بي سر و پا ظاهر شوي..... حواست باشد ...
دختر همانطور که به گلهاي قالي زل زده بود، منمن کنان گفت: من ميتونم يه چيزي بگم!؟ هيچ کس جوابش را نداد. - من ميخوام مهريهام خيلي بالاتر از اين چيزي باشه که شماها راجع بهش دعوا ميکنين. همه دهانشان باز مانده بود و با تعجب به دختر نگاه ميکردند ...
اتاق آقاي افتخاري کوچک و در عين حال پر محتوا بود نشتيم و در مورد جشنواره اول به صورت خلاصه وار در حد چند دقيقه وقتي که گرفته بودم، صحبت کردم و بين صحبتها فقط به صداي آقا افتخاري فکر ميکردم و به اين فکر ميکردم که اين صدا دقيقا آن صدايي بود که از راديو پخش ميشد ...
نفس با خدا بودن مهم است. نبايد دنبال خواسته ديگري بود. خودش هر وقت صلاح بدونه، مي ده. ما فقط بايد بخواهيم که با او باشيم. همين و بس. بعد خودش هر چه را که صلاح داند، مي دهد. شما هرچه از خدا بخواهيد، به پايه خواسته پيامبر اسلام نخواهد بود که مي خواست بر مشرکان مکه غالب شود ...
بخير ياد شب حمله آه آه ، بخير / عروج آن سنگرهاي بي پناه ، بخير / بخير ياد دعاي كميل در سنگر / نگاه حق بينان بود و سيل در سنگر / و...خوب و بد ديگر هرچه هرچه بود گذشت / چقدر زود ، خدايا چقدر زود گذشت / به پاكبازي عادت نداشتيد شما ...
گويي كه امشب از سماء ، دُر و جواهر آمده/ زيرا به جمع اوصيا ، نوري چو باقر آمده/ امشب كه از ميلاد او ، گشتم سرافراز حرم/ تركِ بقيعش چون كنم ، بر عمره حاضر آمده/ بر تربتش گريان شوم ، از غربتش حيران شوم ...
رجب يکي از ماه هاي با فضيلت خداست که جنگ در آن ماه حرام است و روزه در آن بسيار فضيلت دارد، در اين ماه که مقدمه ي ماه رمضان است، استغفار بسيار توصيه شده. من از خودم چيزي ندارم که بگويم،لذا ...
چه خوش به حال زمين شد امروز که شما پايت را بر زمين گذاشتي... من نمي دانم چه برايت بنويسم اقاي من! و قلم لحظه اي وا مي ماند از نوشتن! شرمنده!ولي نه انکه آنقدر عظمتت را درک کرده باشد که کم بياورد!نه...
نمي داند روزها بود که با آن گوشه ي عزلتي داشتم...! نمي فهمد گونه هايم به نوازشش عادت کرده بود درک ندارد تنها سجاده ام در تاري آسمان بود دلم برايش تنگ شده... شانه هايم جايش را به چه پر کند نمي دانم تمام حرص هايم از اين است ...
طول مسير را خوب آمدم ولي چون خيلي خسته بودم براي اولين بار در تمامي مسافرتهايي که به جاهاي مختلف داشتم اينبار مجبور شدم بين راه بخوابم و اين شد که بعد از شهر آبيک ده دقيقه خوابيدم و بعد بيدار شدم و حرکت کردم و بعد از وارد شدن به تهران با ترافيک صبح گاهي همت و چمران را پشت سر گذاشتم
يک لحظه به جثه کوچيک پسرک و مشتاي کوچيک ترش که سکه هاي خيلي کوچيکي رو تو خودش جا داده بود ومحکم نگه داشته بودشون خيره شد چقدر پسرک قدر سکه هاشو مي دونست و مراقب بودش که گم شون نکنه به سکه هاش نگاهي انداخت ...
من از عشق ننوشتم .. من از شيدايي نسرودم... من نشاني را يافتم و تا درب خانه دوست آمدم.اما نتوانستم وارد شوم... وقتي قطرات باران همچو سمفوني عشق بر سر و رويم چکيد من خيلي زود چتر غفلت بر سر کشيدم... من سوار بر قايق راهيان شدم اما به دريا پشت کردم...
شهري که با تمام ويرانيش به من حيات دوباره مي بخشيد.. شهري که پر بود از لاله و شقايقهاي عاشق . شهري که از آنجا کوچ پرستوها آغاز مي شد. ياد نگاهشان و کلامشان که مي افتم نفسهايم به شماره مي افتد..
لم که در دست ميگيرم، چشمهايم را به افق ميدوزم و تقويم را ورق ميزنم، به هزار و چند صد سال پيش بر ميگردم، شادي در چشمهايم برق ميزند، قلم بي تابانه مينويسد و تقويم، روي تاريخي هميشه زنده خشک ميشود.
امام موسي کاظم(عليه السلام) پس از وفات پدرش امام جعفر صادق(عليه السلام) در سال 148 ق رهبري شيعيان اثني عشري را بعهده گرفت. امام موسي کاظم(عليه السلام) به تقوا و پارسايي و شکيبايي در برابر اذيت و آزار مشهور بود بدان حد که او را «کاظم» (فروخورنده خشم) خواندند ...
اولين گام اين است که از خودمان شروع کنيم و هر خواسته اي را که با نوعي حس زرنگي توأم است را مورد مداقه قرار دهيم تا مبادا در پس اين حس زرنگي، ظلم به فرد يا جمعي مستور و يا نقض قانوني در کار باشد. و اما گام دوم که بسيار هم تأثير گذار است ...
حضرت علي ( عليه السلام ) و ساير امامان معصوم ( عليهم السلام ) در مدار حكم خداوند به عنوان تابعِ محض دور مي زنند و هرگز عمداً يا سهواً يا نسياناً از آن جدا نخواهند شد، به شكلي كه اگر كسي حكم خدا را يافت، امام معصوم(عليهالسلام) را همان جا خواهد ديد ...
در مستي خود غرقند اصحابِ ضرار انگار / اين قوم نمي ترسند از نار و شرار انگار / بحرين عزادار است در سوگ عزيزانش / ازشرِّ همين اشرار، اربابِ دلار انگار / ما بينِ دو دريا هست اين اشک و دگر هم خون / يک شيخ نشين امّا باحال نزار انگار ...
براي نوشتن داستان ، بايد بدانيم که داستان چيست ؟ يا مي توانيم بگوييم "داستان چه چيزي نيست؟" قطعا دا ستان ، گزارش نيست که از طريق مشاهده و تحقيق نوشته شود.مقاله هم نيست.که با اسناد و ارجاع ، نتايج تازه اي ارائه دهد.
فضايي آروم دور از هر نوع تنش و آزده خاطري.....انواع انرژهاي مثبت. نورافشاني آرام بخش...صداي ملکوتي قرآن....صداي راز و نياز.....پخش کردن نذري ميان مردم و زائران....چراغهاي روشن و سبز بر بالاي گنبد....سوسو زدن چراغهاي چشمک زن انواع ماشين ها در خيابان و ...