اتل متل يه مادر خيلي دلش گرفته بچه ي نازنينش رفته و برنگشته يادش بخير محمد عزيز مادرش بود فقط برادر نبود رفيق خواهرش بود
ما دو گزينه بيشتر نداريم يا بپذيريم كه جهان واقع در حال حركت و تغيير است و يا قائل به سكون ِ مطلق در واقعيت شويم (يعني هيچ تغيير و تبديل و حتي جابهجايي در واقع رخ نميدهد) اگر گزينه دوم را نپذيريم راهي جز نفي عليّت نخواهيم داشت.
اين خاطرات بايد سينه به سينه انتقال داده شوند... يادمان نرود که اين امنيت و آرامش را مديون ايثار و جانفشانيهاي دلاورمردان اين مرز و بوم هستيم. .بايد بدانيم.چه عناصري باعث مقاومت و ايثار و از جان گذشتن رزمندگان غيور شده است.
آسمان غوغا مي شود ، مريم و هاجر و آسيه به زمين آمده اند تا خديجه را کمک کنند... و فاطمه بدنيا آمد آسمانيها چقد زمين را زيبا مي بينند مي پرسند چه شده؟ مي گويد منصوره بدنيا آمد.
تو از لطافت ابري و من سلاله ي خاک.. من آن سکوت غم انگيز و تو ترانه ي پاک.. تو آفتاب صداقت در آسمان دلي.. من آن سياهه ي نورم به سايه ي افلاک.. تو شعر خوب خدايي براي آرامش.. من آن سکوت غم انگيز و چهره اي برخاک..
دروازه هاي آسمان، گشوده مي شود و باراني شگفت، زمين را فرا مي گيرد مکه، لبريز عطر ياس، با چشماني گشاده تر از هر روز، بيستمين روز جمادي الثاني را ديدار مي کند.دروازه هاي آسمان گشوده مي شود و فرشتگاني بي شمار، هلهله کنان فرود مي آيند.
قور قوري جون اظهارات جناب مار را که استماع کردي! ديدي که دفاعيات ايشون دادگاه را مجاب کرد، اما از اونجايي که روباه شش ماهه بدنيا نيومده و صبرش زياد هست، اگر شاهدي داري به دادگاه معرفي کن و گرنه، ...
زن يعني هي جارو و پاروکردن / غذاي سوخته رو همش بوکردن / پتو و بالش وتشک آوردن / صبحها تمام اين سه چيزو بردن / پيرهن و شلوار آقا چطو شد؟ / آخ کت مشکي آقا اتو شد؟ / يه ليوان آب براي شوهر بيار / از يه ليوان يه خورده بيشتر بيار ...
براساس قوانين كنفدراسيون فوتبال آسيا كشور ميزبان بايد اجازه ورود تماشاگران را بدون توجه به جنسيت آنان بدهد. علي كفاشيان رييس فدراسيون فوتبال ايران نيز در گفتوگو با رسانهها بر پايبندي فدراسيون فوتبال ايران به قوانين ...
سالها بود که دنبال يه چيزي ميگشتم يه چيزي مثل آرامش يا احساس دوست داشته شدن خودمو به هر دري ميزدم تا پيداش کنم اما هيج جا اوني که من مي خواستم نبود حالم بد شده بود از اين همه گشتن و نيافتن هيچ چيز آرومم نمي کرد
هر چند که امروزه در کنار جنگ هاي مسلحانه، جنگ ها و حملات آفندي غير مسلحانه نيز شکل گرفته است و به نظر مي رسد که خوني ريخته نمي شود ولي اگر به کف خيابان ها و پياده روها نگاهي بياندازيم ...
هي نشسته ايم و دعا ميکنيم که زود بياييد تعداد ندبه و سمات ها از دستمان در رفته است تسبيحمان تريت ِ اصل است سجاده مان عطر ِ گلاب ِ حرم را ميدهد مواظبيم کرم ضد ّ آفتابمان يک وقت سفيد کننده نباشد چادرمان را نگاه . . .
باز تابستان در راه است . باز شادي و غم توأمان دارد ميآيد . شادي از رسيدن اوقات فراغت و غم مواجهه با معضل بد حجابي كه كم كم دارد به بيحجابي تبديل ميشود.البته الأن هم بدحجابي هست امّا با آمدن تابستان و آمدن مسافر و گرما صد چندان ميشود.
اين خط بايد بشکند، اينجا مرز بين اسلام و کفر است. ما همه مي رويم آن طرف آب، خودم هم مي روم آن طرف، اگر چه قاعده ي لطف خدا اين طور نيست. اما ما نباشيم ببينيم به حال جنگ و انقلاب و امام و خداي نکرده چه مي آيد.نصر، وعده ي حتمي خداست، خيلي محکم دندانها را روي هم بفشاريد
ماسهها را به دست ميگيرم. روايت از اشکهاي اروند ميکنند. به صدفهاي ريز ساحل با دقت مينگرم. چه صدفهاي زيبايي! هر کدامشان، سفري از اعماق تا ساحل داشتهاند و اينک در مقابل من خود نمايي ميکنند.
چه زيباست عاشقانه قلم زدن. چه زيباست نقش دل را بر پيکره کاغذ بي جان زدن. زيبايي آنگا هست که دلت مي خواهد آسمان را به زمين پيوند بزني و عرشيان را به فرشيان و فرشيان را به عرشيان نزديک کني آنگاه که حس ميکني ميتواني از زمين به آسمان برسي
10 ماهه اي با کفش هاي صورتي تند تند پاهاي سفيد کوچکش را روي زمين جابه جا ميکرد مثلا قدم برميداشت قدم هاي نُقلي آنقدر که گاهي زن و مرد جوان را مجبور به توقف ميکرد انگار از صداي بوق کفش هايش به وجد آمده بود سعي مي کرد کمي تند تر "تاتي تا تي" کند مادر همينطور که با همسرش صحبت ميکرد کودکش را ميپاييد و کودک هرچند قدم يک بار پشت سرش را نگاه ميکرد ميخنديد و شهد به کام پدر و مادرش ميريخت . . . صداي کفش هاي کوچکش سمفوني ِ شيرين ِ زندگي بود
فرشته ي مهربون زندگيم، تنهاتکيه گاه زندگيم ،سنگ صبورم بي نهايت دوستت دارم هميشه دوست داشتمو دارم که سرتا پاتو غرق بوسه کنم و ميکنم حاضر نيستم خم به ابروت بيوفته از خدا ميخام هميشه دلت شاد و لبت پرخنده باشه خدايا تو کمک کن که هيچ وقت شرمنده ي فرشته ي مهربون زندگيم نشم خدايا تو سلامتش بدار خدايا خودت مراقب عزيز دل من باش
گويـــــي باز مرا خوانده بودي که دلم ياد ِ تو کرد... حرف ِ ديروز و امروز نيست... مهماني ات هميشگي ست... . . . هر وقت دلم بي هوا؛هوائي ميشود تو مرا ميخواني... راستي تو همان نيستي که هميشه با من هستي؟! نميدانم... . . . دلم ميخواست هميشه کنار ِ تو بدون ِ کفش... سر به زير...بنشينم... اما اين بار شکسته تر آمدم... يعني دعوتم کردي...فقط کمي شکسته تر... کمي تنهاتر...کمي پر بغض تر... کمي...
من و دلواپسيِ اين روزها تو و آرامشي هميشگي... من و بي قرار ي و بي تابي تو و آرامي هميشگي... من و بي سر و ساماني و در به دري تو و آرامشي هميشگي... من و غربت و دلتنگي تو و آرامشي هميشگي...