لاغر شدن و به اصطلاح امروزي باربي شدن، دغدغه هميشگي بشر بوده است. اين مطلب را من از خودم در نياوردهام، در واقع سنگ نوشتهها و نقاشيهاي روي غارها همه تاکيد ميکنند که بشر از آن زمانها هم دوست داشته خودش را سيخکي و ...
شهـيـد دوران کودکي و تحصيلات قديمه را درکنار پــدر بزرگــوار خود گـذرانـد، و روحيه سخت کوشي و نيز علاقمندي به اسلام و خاندان پيامبر و ائمه طاهرين و دفاع از حق، روز بروز در او تقويت ميشد...
در بند بغض هاي فرو خورده باد را به ميهماني ميخوانم هوايي شده ام رفتنهايي دوردست خاک بازي هايي عاشقانه گدايي هايي مطلق و رسيدن به واژه ي منـ هيچم! ترا مي خواهم...دمي کنارت...زيارت لبهاي تشنه ات بغض هايي که ...
حال ِ اين روزهايش را نميفهمم وقتي که صدايش ميزنم با اين که چشمانش مي خندد اما اشک در چشمان ِ ميشي رنگش چه قشنگ حلقه ميزند.. شايد هنوز قدکشيدن ِ من را باور نکرده.. شايد هم.. وقتي ميگويم بابا..
تنها کساني بر ذهنم تاثير گذارده اند و توانسته اند گوشه اي از شخصيت ايشان را بر من جوان نسل سومي بشناسانند که به صورت چهره به چهره و به اصطلاح فيس تو فيس همکلام شده ايم، نه از سخنراني ها و برنامه ها و همايش ها و ...
بار ديگر به نيمه خرداد پر حادثه رسيديم وعجيب است که سوگ اين مرد تمام شدني نيست براي ما که توفيق حيات در زمان رهبري امام راحل را داشته ايم درک قدرت و نفوذ معنوي ائمه هدي را حتتر است جوانان عزيزي است که ...
آنروز صبح زود بعد از نماز صبح با يک دستگاه نيسان اداره به طرف تهران حرکت کرديم کنار جاده در جاهاي مختلف انبوه جمعيت منتظر ماشين بودند و ما جرات نگه داشتن نداشتيم زيرا همه بسوي ماشين هجوم مي آوردند.
ميشود آروزي دلت...لمس ِ دوباره ي ِ آن روزها... نـــ جـــــــ فـــــ ...ايوان طلا...حس ِ نابي که به خاطر ِ بودن در دامان ِ پدرت مولا عـــــلي عليه السلام داري ...سحرهاي ِ پر رمز و راز ِ نجف... اشکـــــ هاي بي وقفه ات...بغض هاي ِ گلوگيرت...
باز دنيا شده آماج همه خوبي ها/ باز از طرف چمن سرزده مسروري ها/ باز هم سفره سرمستي ما پر بار است/ باز هم دل شده آماج همه خوبي ها/ باز هم عيد رسيده سله بردار اي دل/ باز هم غصه شده محو در اين شادي ها ...
رهبر بزرگ انقلاب اسلامي ايران هر روز که از تاريخ وفاتش مي گذرد، تفکراتش از ابعادي الهي مورد توجه همه ي انسانهاي آزاده عصر حاضر قرار مي گيرد و زنده بودن تفکراتي را به ما يادآور مي شود که ما را ...
همش دعوا داشتم با اين قضيه : سهميه فرزندان شهدانمي دونم چرا...نمي دونم کجاي اونجايي رو که نداشتمو پر کرده بودند...بحث بحث//هر جا...همش مي گفتم اين نوعي تبعيضه...معترض بودم به اينکه حقم پايمال شده...
احتمالا تا به حال کلمه فايروال (Firewall) يا ديواره آتش را زياد شنيده باشيد. اما بسياري از ما هنوز درک درستي از چيستي و فايده آن نداريم. به همين دليل بهتر است قبل از هر چيزي به معرفي فايروال بپردازيم.
اينجا مسجد است، خانه هميشه آباد ِ خدا، و تو اين سه روز را ميهمان شده اي بر صاحب ِ کريم ِ اين خانه... و خدا ملائک را بر در خانه اش گماشته تا تو را خوش آمد گويند «سَلامٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ ».... « ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنينَ »...
نـام خــداونــدي است كه گمشدگان را بر سر راه آرد، و شاهان از درگاه او حشمت و جاه برند، كه بر هـرچيزي قادر و بر هـر شاهي شاه است، ناتوانان را دستگيـر و درماندگان را پنــــاه است. رحمــن است روزي گمار و دشمن پرور، خالق خيـر و شـرّ،...
در زمينه تربيت کودک نيز مختصصان مربوطه عقيده دارند آنچه ما در سال هاي نخست زندگي کودک آنجام مي دهيم ، تاثير بسزايي در شخصيت آتي وي خواهد داشت.همين موجب نگراني روز افزون در مورد اشتباهاتي که مرتکب مي شويم ، مي گردد.
گوشي ام را برمي دارم،پوشه ي آهنگ ها،وارد پوشه ِ ارام دل مي شوم و دعاي ندبه را پيدا ميکنم دعاي ندبه با صداي فرهمند...عجيب آرامش دارد صوت خواندنش او دعارا ميخواند و من روضه اش را براي دلم مي خوانم و هق هق گريه ام بلند مي شود حال عجيبي دارم حال يک مضــــــــــطــــ ــ ـ ــر ...
مثل باران شد دلش باريد و رفت / عشق را آنسوي اينسو ديد و رفت / زخمهاتان تا فلک بگشود بال / زخمهاي کهنه تان را ديد و رفت / اشک ها و غصه ها و درد ها / زخم ها را يک به يک خنديد و رفت / دال دل را قاف عشقش وانهاد / زانکه خود معشوق خود را ديد و رفت ...
کتاب را يکبار ديگر نگاهي انداخته و در گوشه کي از صفحاتش نوشتم براي سلامتي امامم به جز دعا ديگر چه کرده ام. اکنون بيش از بيست سال از آن شب مي گذرد و من يکبار ديگر آن کتاب را برحسب اتفاق از انباري پيدا کردم.
مادر تمام دردها و خطرات زايمان را تحمل مي كند به عشق شنيدن صداي فرزندش . و آرام نمي گيرد تا لحظه اي كه صداي گريه ي تولد فرزندش را بشنود و بعد از ان آرام ميگيرد انگار نه انگار كه دردي عظيم و سخت را تحمل كرده ...
من ساده بودم آنقدر ساده که وقتي درختي زير شلاق باد کمر خم مي کرد شانه هايش را به شانه هاي من تکيه مي داد و گنجشککان جوجه هايشان را به دايگي من مي سپردند اما...چنديست سنگ شده ام ...