<   <<   116   117   118   119   120   >>   >

زندگي با شهدا
 زندگي با شهدا
هنوزم که هنوزه مي شينه از از اون موقعها ميگه نمي دونم دلش چرا اينقدر گرفته ..... مي گفت ناراحته که ترفيع درجه نگرفته و خوشحاله که تنزيل هم نگرفته .... مي گفت از همون اول يه جا کار مي کرد الانم همون جاست ...فقط محل کارش يه ذره جاش تغيير کرده... مي گفت خوشحال که از بعد جنگ تا حالا ...
مدعيان عصمت
 مدعيان عصمت
روزنامه ي دولتي ايران امروز در مقاله اي ضمن سياسي خواندن حکم ديوان عدالت اداري در خصوص آقاي مرتضوي، اين گونه آرا را موجب سرخوردگي نيروهاي انقلابي دانسته و کشور را در فتنه هاي بعدي مشکل ساز معرفي نموده است. جالب است که اين عبارت سرخوردگي نيروهاي انقلابي چقدر آشناست...
ورود اسلام به ايران
 ورود اسلام به ايران
طبري سني در تاريخش آورده:مرزوان دو پسر داشت که يکي از آنها عربي را دوست مي داشت.او را پادشاه يمن کرد و خودش از دنيا رفت،وقتي خبر به کسري رسيد که اين شخص به زبان عربي شعر مي گويد و از زبان عربي خوشش مي آيد،او را عزل کرد و باذان ايراني، را به جاي او فرمانده کرد و باذان آخرين
قدر ِانسان در شب قدر
 قدر ِانسان در شب قدر
وقتي شب هاي قدر را به عبادت و شب زنده داري مي گذراني و از گناهان اظهار پيشيماني کرده و از آنها توبه مي کني و با غسل و توبه به درگاه خدا مي آيي مقدرات خودت را تغيير داده اي . مثلا اگر قرار بود شرّي براي شما مقدر شود در همان شب فرشتگان مأمور مي شوند آن را به خير و سلامتي برگردانند و خير و سلامتي را براي شما مقدر کنند . اين معني سلامتي شب قدر است .
بزور رساني
 بزور رساني
راستش را بخوايد اين روزها نقل محافل المپيک هست و کنکور. براي ما که نه ورزشکاريم و نه بچه خرخون روزهاي کسالت آوري هست. صبح (فرض کن ساعت14 به وقت تهران) از خواب بلند مي شي و تيز تلويزيون را روشن ميکني تا اخبار سوريه را رصد کني! اما تلويزيون داره نفرات برتر کنکور را نشون ميده...
اين ما و اين تحريم ها
 اين ما و اين تحريم ها
چندي است که تحريم ها عليه ايران تشديد شده است... تحريم هايي که از سوي غربي ها کشورمان را نشانه کرفته است باعث تغييراتي در وضعيت اقتصاد کشورمان شده که بارز ترين نمونه آن تاثير بر قيمت کالا ها ميباشد...طبعا مردم کشور عزيزمان شرايط سختي را اين بار با تحريم ها تجربه مي کنند...
افطاري بي ريا
 افطاري بي ريا
جاي همه دوستان خالي بدون تعارف چنان لذتي از اين افطاري بابرکت و بي ريا بردم که تاکنون درک نکرده بودم همه دنيا به پيرزن داده شده بود که چند مهمان براي افطار دارد در آن سوي روستا دختري که اسمش را نميدانيم از پدرش سنش را ميپرسيم نميداند!! در نوجواني، در بيابان برهوت و خطرناک چوپاني ميکند! ...
خودت مي شوي ...
 خودت مي شوي ...
گاهي عجيب دلت ميگيرد...گاهي خودت هم نميداني چرا به يک نقطه خيره مي شوي و اصلا چرا آن نقطه مي شود سنگ صبور تمام بغض هاي تو........ گاهي نميداني چرا اصلا چرا مي شوي سربار احساس يک نگاه مهربان....بي آنکه خودت بداني مي شوي يک سربار بي هدف....
توليد ملي
 توليد ملي
به محض پايان پيام نوروزي ايشان ، ارسال پيامهاي تبريک و نصب پلاکاردها و پيامهاي تلوزيوني و تبليغاتي ، آغاز شد .... .در اين مدت تا کنون ، اکثر تيرهاي نشاندار به سوي مردم روانه بود و از مردم مي خواستند که به توليد ملي کمک کنند ، آنهم با خريد کالاهاي ايراني ... همونطور هم که حتما ملاحظه کرديد ، تقريباً تمام شبکه هاي...
دوس دارم پر بزنم...
 دوس دارم پر بزنم...
باز دوباره دل من تنگِ خدا ... قلب آدما چقد سنگِ خدا ... چرا بي وفا شدن اين آدما ... اينجا مردم چرا اينجورن خدا ... دوس دارم پر بزنم تا آسمون ... برم اونجا که نداره هيچ نشون ... خودمو تو آسمون رها کنم ... به همه ستاره ها نگا کنم ... بشينم کنار مـــاه مهربون ... سر بذارم روي شونه هاي اون ... دست گرمشو ...
چه کنم...
 چه کنم...
دلم مي خواهد حرفي بزنم که لبخند بياورد....دلم مي خواهد وقتي تو مي خواني آرام و مهربان بگويي خوب است...دلم مي خواهد از سر و روي حرف ها و واژه هايم چراغ هاي رنگارنگ و نقل هاي شيرين ببارد...دلم مي خواهد روبان حرف هايم صورتي و سبز باشد....ولي چه کنم...پريشانم...دلم مي خواهد سوار بر موج شادابي و پيوند...
عشق مجازي ما!!!
 عشق مجازي ما!!!
مي گفت : بيچاره تويي که محبت خدا تو را پر نمي کند ، چگونه مي خواهي محبت غير او تو را سرشار کند. حرفش با جواني بود که فکر مي کرد زندگي با دخترکي که هيچ وقت بدستش نياورده چقدر برايش مفيد هست. فکر مي کرد دچار يک شکست عشقي شده است ...
ورقي از عشق
 ورقي از عشق
چشم هاي زيبايش را به زحمت مي گشايد. نور اين دنيا در چشمانش مي دود... پلک مي زند و دوباره چشم هايش را مي گشايد... اين بار دقيق تر مي بيند، صورتي نوراني و دلنشين و مهربان به او چشم دوخته و زير لب چيزي زمزمه مي کند... زمزمه اش با کودکش نيست... با افراد حاضر در اتاق ساده ي ...
وحدت ملي
 وحدت ملي
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي نيز گروه‌هاي تجزيه‌طلب قومي در جنوب ، جنوب شرقي و غرب کشور با عناوين مختلف و پشتيباني مستقيم و آشکار و يا پنهان قدرت‌هاي خارجي ، به خصوص آمريکا ، در ساز تجزيه‌طلبي دميدند . و بالاخره سرتيپ دوم بازنشسته‌ي ارتش آمريکا "رالف پيترز" در سال گذشته با ارايه‌ي نقشه‌اي ، پيشنهاد کرد کشور ايران به کردستان ...
تشکر آرميتا از سربازان
 تشکر آرميتا از سربازان
اين روزها وقتي آرميتا عزير را از تلوزيون ميديديم ، همه مان احساسي عجيب و شايد پدرانه براي او داشتيم ..... همه مان دوست داشتيم به بهانه اي او را خوشحال کنيم ( اگرچه آرميتا ، فقط با امام خامنه اي زود جوشيد و او را همچون پدر خويش مي پنداشت )..... تا اينکه در سالروز شهادت فرزند برومند ايران اسلامي ( پدر آرميتا ) خبري از اخبار به گوش...
آخوندهاي مفت خور
 آخوندهاي مفت خور
چند سال پيش که تازه در مسلک طلاب قرار گرفته بودم والبته خيلي هم مشتاق بودم يه جوري به همه بفهمونم که من هم جزو طلبه هاي گرامي هستم و دارم راه ،مقدس اردبيلي ها رو طي ميکنم. واسه همين رفتم دو دست لباس طلبگي قشنگ با يقيه ديپلمات سفارش دادم اما اي کاش سفارش نميدادم.... حالا تا آخر داستان رو بخونيد،شما هم به اين حقير حق ميديد..... خلاصه اينکه اين لباس رو پوشيدن همان و سيل انبوه سوالات مردم عزيز هم همان.
عجله ما ايراني ها
 عجله ما ايراني ها
ما ايرانيها با اين جمله کاملاً آشنا هستيم ....." شش ماهه اي مگه ؟!! " يعني در واقع شده يه جور عادت براي ما ..... چه عادتي ؟! عادت عجله ديگه ...... . خيلي جالبيم ، هميشه از اين ضرب المثل که ميگه " عجله کار شيطونه " استفاده مي کنيم و همچنين از جمله اول مقاله ولي ....
خواب مرگ
 خواب مرگ
هيچي احساس نميکردم.... نه دردي نه بيماري.... ! انگار سالم سالم شده بودم .... باورم نميشد خوبه خوب بودم ....!!!! احساس ميکردم سبک شدم.... تو آسمونا دارم پرواز ميکنم!..... اين من بودم؟ بدون هيچ درد و رنجي؟ اصلا نه خبري از جيغ و دادهاي ننه بود و نه خبري از تهديد هاي آقا جانم ...
پسر شير خدا
 پسر شير خدا
هر كسي داند حسن ، حُسنِ خداست / ديده و دل از فروغش با صفاست / مي كشد بر شانه بارِ بي كسي / اي خدا، پس كي به دادش مي رسي؟ / او، حسن، پورِ عليّ و فاطمه / كي نمايد از ستم ها واهمه / سايه يِ لطفش به ايتامِ فقير / بر سرِ نَفْسْش چنان مولا امير
الفبايي که مجرم شد!
 الفبايي که مجرم شد!
يادتون هست ، چقدر روز اول برامون جذاب بودن .وقتي ياد گرفتيم يکي از اونها رو درست بنويسيم ، چه ذوقي مي کرديم... هر چي که بود هميشه براي ما خيلي مهم بودند و بدون اونها حتي نمي تونستيم ساده ترين حرفهاي دل مون رو بگيم .ولي حالا نمي دونيد چه بلايي به سر شون اومده ...

<   <<   116   117   118   119   120   >>   >
By: ParsiBlog.com ® Team © 2003