رمضان ميآيد با سحرهاي ملکوتي و غروبهاي بهشتياش. رمضان ميآيد با مناجاتهاي شبانه و دعاي سحرگاهانش. رمضان ميآيد با شميم خوش دل کندگيها و عطر دلنواز دلبستگيهايش. خدايا! ماه يگانهات در راه است و همگان را به ضيافت پر شکوهت ميخواند. نه در «رجب» از گناهان خارج شدم و نه در «شعبان» به خوبيها مزيّن! خوبان آستانت لباس بندگي بر تن کردند و غافلين از درگاهت، جامهي گناه از هم ندريدند! خدايا! وقتي به خود مينگرم، جز شوق گناه و لباس معصيت چيزي نمييابم، و وقتي به اوليايت نظاره ميکنم
وزش بادهاي بي خبر را حس مي کنم . ميان اين همه تکرار روزهاي نيامدنت که سرفصل تمام عصرهاي جمعه است . ستاره هاي بي فروغ را بنگر و زميني را که دو زانو زده و فرياد العجل سر داده است . پشت سر تمام روزها ، اسپند هاي دود نشده و کوچه هاي بي حضور نقش بسته اند . عقربه ها مي گريند و ثانيه ها خاکستر مي شوند . همه آمدنت را جار مي زنند. کي مي آيي اي آخرين طلوع هستي ؟ قفس ها زياد شده اند و پرنده ها در قفس زيادتر و تقويم ، روزهاي به تکرار نشسته اش را گم کرداه است . بشمار پنجره هاي فولادي بسته را و کودکان بي گنا
ـ آهاي غلامعلي! لنگ ظهر شد ، چقد خواب ؟! پا شو ، ببين برادراي عراقي برات چي فرستادن ! كنسرو لوبيا ، هموني كه خيلي دوس داري ! ... دِ پاشو !! غلامعلي پتوي جنگي را دوباره بر روي خودش كشيد . ساعت هنوز هفت و نيم بود . اسم كنسرو لوبيا وسوسه برانگيز بود امّا او ديشب نتوانسته بود درست و حسابي پلك روي هم بگذارد . به قول حاج محمود : « برادراي عراقي نامطمئن بودند ! » ـ نميپاشم !! بازم كله سحر رفتي سراغ اين بدبختا ، چرا دست از سرشون بر نميداري ؟! ـ بايد بگي « پاشيده نميشم » بي سواد !! امّا من وا
صداي موسيقي غمناکي که از دهه 60 در نفس هاي مردمانت کوک شده بود، هنوز از درزهاي شهرهايت به گوش مي رسد؛ صداي طاقت فرساي سرفه هاي جانبازان شيميايي... هنوز بي دست، بي پا، بي چشم ولي با دلي پر از عشق بر خاک اين وطن گام بر مي دارند تا مبادا صداي ظلمت، برگي از شاخه ميهن را بلرزاند. ولي امروز غبار سرخي روي تابش خورشيد شهرت را پوشانده... ديگر صداي خمپاره، توپ، تانک، مسلسل از مرزهاي اهواز، سوسنگرد، دهلاويه، طلايه، مجنون، دهلران و ايلام به گوش نمي رسد.
فيلمنامه ي بسيار متفاوت "شور شيرين" از هر فيلم ديگري که درباره ي سرداران شهيد ساخته شده، وجه تمايزش است و حالت داستاني اش، بيننده را از فکر عدم شايستگي نويسندگان و کارگردان هاي زمينه ي دفاع مقدس رها مي کند. فيلم فقط قسمت کوتاهي از حضور شهيد گرانمايه را در جبهه نشان داده بود ...
در خيابان قدم ميزنم ،خيانت و بي غيرتي مردان و زنان را در قبال همسرانشان ميبينم...صداي قهقه خنده زني در کنار همسرش و نگاههاي هرزه ي فروشنده باعث ميشود از خريد پشيمان شوم...چادر بر سر دارم اما اگر متوجه نگاههاي غريبه و ايجاد مزاحمت از جانب او شوم همسرم را مطلع ميکنم، اما بارها در تاکسي متوجه رد و بدل نگاههاي راننده و خانمي که حلقه به دست دارد شده ام ...در محيط دانشگاه همکلاسيهاي متاهلم را با دختران غريبه مشغول درد و دل و ابراز احساسات ديده ام...من پيرمرد چشم چراني را ديدم که شايد چندين نوه داشته ب
کافيست نوري بتابد، آينه اي روشن شود، گذشته اي پيدا شود، حقيقتي روشن شود!آينه چون عيب تو بنمود راست، خود شکن آينه شکستن خطاست!! هي آقا! با توام! تو که خودتو پشت لباست پنهان کردي! يک نگاه به آينه ات بنداز! بدون که هميشه ي نوري وجود داره! فريب امروزت را نخور..از روزي بترس که آينه ها تمام قد نشونت بدن...بي پوشش...بي...
چندي ايست که دشمنان قسم خورده نظام و نوچه هاي داخلي شان دم از رفراندوم هسته اي ميزنند! که اولا" لازم است بررسي شود که آيا مشکل غرب با ايران فقط مسئله هسته اي است ؟کاملا واضح است که اين مسئله يک بهانه در دست غرب ميباشد ،تمام مشکل آمريکا واياديشان استقلال سياسي و اسلامي بودن جمهوري ماست!
گاهي تو اشک مي شوي روي گونه هايم.....وقتي که به حالا فکر ميکنم که نيستي......وقتي که بر مي گردم و جاي خالي ات....وقتي که يک راه بن بست مي بينم در مقابلم.....حالا تو کجاي اين فاصله ها ايستاده اي و داري مرا مرور مي کني........هوا تاريک است.....و من نه شانه هايم ديگر صبوري مي کنند و نه چشم هايم.....هوا تاريک است و من غرق در يک بغض شکسته.....غرق در يک درياي شور و خسته..........هوا تاريک است انگار چشم هايت بسته.....هوا تاريک است چقدر اتفاق تلخ روي قلبم نشسته........
بزرگانمان را شناسنامه اي بشناسيم مثلا علي فرزند فلان در تاريخ فلان به دنيا آمد تحصيلاتش را در قم انجام دادهمين طور... اما شناخت شناسنامه اي دردي را دوانمي کند ومعرفت صحيحي نسبت به روح ،شخصيت ميزان علم و رفتار ومنطق عملي آن بزرگ به دست انسان نمي دهد .....
آقاي سلحشور اگر چه جزء معدود کارگردانهايي هستيد که فقط دست به کارهاي قرآني و ارزشي مي زنيد، و اگر چه در چند جا قبلاً از شما و زحمات شما در اين عرصه تشکر کرده ام، اما اين صحبت اخير شما در خصوص مصرف 100 کيلو ترياک در يکي از سريالهايي که 7-8 سال ساخت آن به طول انجاميده است و...
وقتي از شدّت غم خون دلت گشت خوراک / يا رسد جان به لبت يا شوي از درد هلاک / اشک هايي که ز چشمت بچکد تا پايت / پاره هاي جگرت هست که ريزند به خاک / پيش چشمت همه دنيا بشود تيره و تار / بس که باشد شب و روزت ز بلا فاجعه ناک / بس که دلخور شوي از چرخ تصوّر شودت...
پنجره اتاقم را باز کردم کمي به حياط چشم دوختم مادرم تازه حياط را آب و جارو کرده بود هنوز زمين خيس بود بوي رطوبت مي آمد ، هوا نه گرم بود و نه سرد ، از بي کاري همه جارا ديد مي زدم ، آجر هاي ديوار همسايه را که بعضا درزهايي نور را براي رها شدن به سختي وا مي داشت ديده مي شد ، لبه ديوارمان گنجشکي نشست که او هم تنها بود ، قدري دورو برش را ديد زد اما مرا نديد آرام توي حياط نشست ، درست روي همان موزائيکي که تکه اي از آن پريده بود و کمي فرو رفته بود
روي حرف من در حال حاضر فقط با خود رضا عطاران است رضا عطاراني که در دوران کودکيم با سيب خنده شناختمش سيب خنده اي که به راحتي خنده را بر لب هاي من و امثال من مينشاند رضا عطاراني که با دنياي شيرينش همزاد پنداري ميکردم با مجيد جان دلبندمش پاي تلويزيون ميخ کوب ميشدم ، نحوه ي بازي کردنش را ميپسنديدم شايد اسمش را هم نميدانستم اما فقط ميدانستم فيلمي که او ايفاگر نقشي در ان باشد فيلم خوبي است
يه ويژگي خاصِ اين فيلم اينه که کاملا علم گرا هست و در اون هيچ ماورايي وجود نداره. مثلا لباس هاي بتمن اصلا ساختار پيچيده اي نداره و در کل فيلم بتمن بيشتر با قدرت بدني خودش خلافکارها رو نابود مي کنه.شايد تنها چيز محير العقول ماشين بتمن باشه که اون هم در آزمايشگاه سري توسط دانشمندها ساخته شده. جدايِ از جلوه هاي ويژه و فيلم برداري بي نظير اين فيلم، کلمه کلمه ديالوگ ها هم طراحي شده اند!
زهرا مثل همه دختربچه ها از ديدن ماشين عروس حسابي ذوق زده شده بود.در حالي که سعي مي کرد نگاه دقيق تري به ماشين عروس بندازه به شوخي بهش گفتم:زهرا خوب شد با ما اومدي وگرنه ماشين عروس نمي ديدي آره واقعا؛ولي وقت بدي عروسي مي گيرند،اين طوري كي نماز مي خونه.همه ساکت شدند. هيچ حرفي براي گفتن نبود.الله اکبر ، الله اکبرصداي اذان راديو بود ...
جايي که مي روم خوب است.. جايي که ميروم ... آيينه کاري است.. يک عالمه آيينه ي کوچک و بزرگ.. که تو در همه ي آن ها منعکس ميشوي.. آيينه هايش هي تورا در هم تقسيم ميکنند.. هي تورا تکثير ميکنند.. هي تورا دست به دست ميبرند . . .ميبرند تا چند شبکه ي طلايي و نقره اي.. دستانت را به پنجره هايش گره ميزنند .. و به دام مي افتي.. به دام صيادي که ضامن تمام آهو هاست . . . به دام مي افتي و از همان پنجره.. پر پروازت را باز ميکني و . . . .
هرگز پاکت خوراکيهايش را در کوچه و خيابان نميانداخت، و قوانين راهنمايي و رانندگي را زير پا نميگذاشت. برايش فرقي نداشت که مأمور شهرداري و يا راهنمايي و رانندگي آنجا باشد يا نباشد. او وظيفهاش را به خوبي انجام ميداد؛ ميدانيد چرا او اينگونه بود؟ زيرا او خود را انساني متشخص و با فرهنگ ميدانست.
سلام بر تنها يار دلها مدتي است در حال تفکر به ارتباط بين ايام و ماهها هستم و از اين فکرها فهميدم خبرهايي در عالم ملکوت هست اما من بي اطلاعم.ايا شما رمز اين وقايع را ميدانيد؟ شعبان از شعبه شعبه شدن مي ايد و معناي ان :شعبه شدن و پخش شدن انوار و خيرات است و در حديث داريم که شعبه ها و شاخه هاي طوبي و نيز زقوم به زمين نزديک شده و اهل بهشت وجهنم با کارهاي خود به انها دست اويز ميشوند"مفاتيح الجنان"از طرفي شعبان ماه پيامبر رحمت است ...او که سراسر خير و برکت است...او که فرموده مرا در ماهم ياري کنيد
ولادت امام زمان (عليه السلام) نيز با شور و حرارت زيبايي گذشت و تصاويري که مردم عزيز ما در در قالب عشق به امام خلق کردند. سوالي ذهنم را مشغول ساخت که چرا براي ولادت ديگر ائمه اين گونه عمل نميکنيم؟؟ قرآن گرانقدر فرموده که شهدا زنده اند و در ادعيه امام شهيد نيز ميخوانيم که او سلام ما را ميشنود و پاسخمان ميدهد و در مشهدش اذن دخول مان ميدهد. اما انگار تنها در همان مشهدش، حضورش را در ميابيم و گاهي مراقب اعمال هستيم و اغلب غافل...