...خدايا اگر دستبند تجمّل... نمي بست دست كمانگير ما را... كسي تا قيامت نمي كرد پيدا... از آن گوشه كهكشان تير ما را...
من سراسر باران زده ام، من به رخداد همين مجنونم، من به ملاقات تو دعوت شده ام، باراني شده ام به هواي اين اشک ريزي، وصداي کاهش عشق ناودان خبر، مرگ ابر را به هوايم رساند، وقت برگشتن من را وقت نمود، چه هواي بي نظيري ...
دختر مسلمان ايراني!شايد رزمنده اي بخاطر ناموس خودش رفت اما پسر 13 ساله که وقتي مي خواست برود جبهه و ممانعت مي کردند که اگر شهيد شود مردم بدبين مي شوند و پدرش وساطت وي را کرد.
اگر ايران اسلامي ،ظفرمندي انقلاب اسلامي ايران را در روزبيست ودو بهمن سال هزاروسيصدوپنجاه وهفت،درتقويم روزگار خود نمي داشت وآن نظام سراسرجوروفسادتاکنون استمرار مي يافت،يقينآ امروز از اسلام در عر صه ي اجتماعي جز نامي باقي نمي مانده است !
روز شنبه اقاي بيماري داشتم که با علايم شديد افت فشار خون و افزايش نبض و استفراغ خون قرمز يا قهوهاي رنگ، دفع مدفوع سياه مراجعه کرد که مشکوک به خونريزي معده و دستگاه گوارش بود ...
آدم هايي وجود دارند که به نظر مي رسد هميشه به دنبال نزاع و ستيزند . اگر با آن ها برخورد کرديد ، دور شويد ، در گيري آن ها با شما نيست ، با درون خودشان است .مهم نيست چقدر امکانات داريد . اگر ندانيد چگونه از آن ها استفاده کنيد ، هيچ گاه کافي نخواهند بود
کردستان استاني است با 27000 متر مکعب که در دوران جنگ تحميلي 25000نفر در آن به شهادت رسيده اند .اين بدين معناست که سرانه شهادت! در اين استان تقريبا يک نفر شهيد در ازاء هر متر مکعب است.
دل ِ من را چه به آسمــــــان...؟! همين امشب...آواره کن... همه ِ آرزوهايــــــم را... ...همه ي آنهائي که هنوز به دل نيامده اند... و همه ي ِ آنهائي که از دل رفته اند... همه آنهائي که پاي ِ دلم را لَنگــــــ کرده اند...
هر گاه از اين قشر زحمت کش جامعه تقدير و قدرداني کني دير نيست کساني که شب و روز تلاش مي کنند تا ما بهبود يابيم زماني که حالمان خوش نيست ! کساني که هيچ مزدي بالاتر از مزدي که خداوند متعال بر آنها مي دهد ارزش و برتري ندارد ...
در حمايت از توليدات داخل هزينه هاي توليد با استفاده از تکنولوژي روز دنيا [ ضمن حفظ برتري کيفيت کالا] بايد به پائين تر از سطح هزينه هاي توليد ديگر کشور ها تنزل پيدا نمايد در غير اين صورت به علت غير رقابتي بودن ...
چند روز ي بيشتر از سالگردت نميگذرد اي پير عرفان واخلاق دوست داشتم بنگارم اندكي در مدح تو، تويي كه آغازي شدي بر پاياني، تويي كه كاشتي نهالي و چه خوب ابياري نمودي ،تويي كه مارا مديون خود ساختي ورفتي ...
اولين کتابي که از شما خواندم من او بود.از همان وقت بود که به قلم شما علاقه مند شدم.ولي يادم هست که وقتي تعريف داستان سيستان را شنيدم و اينکه نويسنده اش همان رضا امير خاني من اوست.حسابي تعجب کرده بودم که . . .
مرد با متانت و سنگيني گفت پسرم آيا کسي رو داري بله فقط يه خواهر دارم که سر چهارراه پاييني تو خيابون جلو ماشينارو نگه ميداره و گل مي فروشه و آهسته زرورق ساندويجش رو جمع کرد مرد خنديد به همين زودي سير شدي و پسرک با خجالت سرش را پا يين انداخت و ...
اميرنشين هاي حاشيه خليج فارس ، همان ها که سالهاي سال است رنگي از ابتدايي ترين اصول دموکراسي را در خود نديده اند و ديکتاتوري به کامل ترين صورتش در آنها حکم فرماست ، چند وقتي ست که ...
دوس دارم شبا برم به زير سقف آسمون / کمي درد دل کنم پيش خــــداي مهربون / به خدا بگم که اي خالق گلهاي قشنگ / مي دونم فقط تويي همدم اين دلاي تنگ / دل تنــــگِ منو تو اين زمونه رهــــا نکن / دست سردمو بگير و از خودت جدا نکن ...
...تق تق تق... صداي عصاي آقاي نماينده بود که توجه همه را به خودش جلب کرد. با پاي شکسته در حالي که ساده تر از هميشه فقط يک دشداشه ي سفيد پوشيده بود مثل هميشه لبخند زنان وارد مجلس شد.
وقتي کسي را مي خواهي ياري کني نمي تواني هر چه دلت خواست انجام دهي. خودت را فرض کن که جايي نياز است کسي کمکت کند. تشخيص اين که چه کمکي بايد انجام شود آيا با دل آن شخص ديگر است يا بايستي نياز تو را بسنجد؟ ...
«بولت» يک سگ هنرپيشه است که در هاليوود نقش يک سگ قهرمان و ابرقدرت را ايفا مي کند. او چنان در نقش خود فرو رفته است و ظواهر موجود در آن فضا را باور کرده، که واقعا فکر ميکند همان سگ قهرمان فيلم است و همه ي دنياي او، همان صحنه هاي فيلم و توانايي هاي او در آن فيلم هاست...
گيريم که بر سر اين باغ نشسته در کمين پرنده ايد پرواز را علامت ممنوع مي زنيد با جوجه هاي نشسته در آشيان چه ميکنيد؟ گيريم که مي کشيد، گيريم که مي بريد، گيريم که مي زنيد،با رويش ناگريز جوانه چه مي کنيد؟
ساعات نياز نزديک است و هوا نفسي تازه مي گيرد براي هواي تو ! با کاسه هاي صبر ! بو مي کنم ... ودر غمکده ي جان خوشه هاي صبر را به تو مي سپارم ... صبوري خبر از کاهش تو مي دهد و بيقراري شوق وصل را در کنج اتاقم مي بينم رخسار را مزيّن ...