ما دعا ميكنيم در حاليكه نيمه هاي شب تا سپيده دم مردي از جنس نور زير آسمان كمر خم ميكرد در مقابل خدا ي مهربانش قطره قطره اشك هايش را برايمان به ضمانت مي گذاشت تا فرصتي باشد براي ما . براي ما كه در خواب دنيا خواب مانده ايم.
از حرفــــــ هاي ِ نگفته پُـــــرم... دلــــم گوشه اي دِنج ميخواهــــد... مي آيــــم... پُــــر از بغض...پُِـــــر از آه...مثل ِ هميشه...فقط کمي شکسته تر... مينشينم رو به روي ِ نگاهـــــت...چ زلال نگـــاهـــم ميکني...شرم ميکنم...
از اواسط دهه 1360 همكاري با مطبوعات كشور در تبريز و تهران و قم و اروميه و عضو شوراي سردبيري بعضي از نشريات بوده ام و در سال 85 و 86 سردبيري دو هفته نامه ‹‹ دعوت›› در اروميه. در اين مدت بيش از 20 سال نگارش بيش از 300 مقاله در زمينه هاي ...
چنديست که نگاه تورا طلب ميکنم... وقتي که ديدمت انگار روي آسمونها بودم... جواب سلام من را با خودت نشان دادي... همين بس است راستي تابوتت چرا کمي سنگين بود؟ پاهايم لرزيد... اخه پهلويم هنوز کمي درد ميکند...
پيامبر اکرم صلوات الله عليه و آله و سلم به اصحابشان فرمودند: آيا ميدانيد غيبت چيست؟ عرض کردند خدا و رسولش بهتر ميدانند. فرمودند: غيبت اين است که در باره برادرت چيزي بگوئي که او را خوش نيايد.
ينجا مزار شهداي هشت سال دفاع مقدس در امامزاده عبدالله يوسف آباد صيرفي است که در سال 1388 به بهانه ساخت يادمان شهدا تخريب شد ولي متاسفانه به اينصورت در آمده و موجب ناخشنودي خانواده معظم شهدا است.
باقي حرفها در اين روز اول اعتکاف در مسجد گوهرشاد، شکر است و تشکر. شکر خدا که من را باز هم مهمانتان کرد و تشکر از شما که چنين کريمانه طلبيديد؛ در ماه رجب، ماه زيارتي خودتان، و آن هم ايامالبيض و براي اعتکاف.
وقتي چکاچاک شمشير ها فرو نشست و خورشيد در شفق خون حسين ، فرو رفــــــت ، نسيم عزا دار خاکستر خيمه ها را بر سر و روي خود مي ريخت ... و تيغ زبانت از فراز اشتران برهنه گردن متجاوزان را نشانه گرفت ...
بنام خـدائي که چون مرغي تا از آشيان ازلي برآمد شکارش جگر همــه صدّيقـان شـد ، و تماشــاگهش همه ارواح عاشقــان، آشيـانش همه دلهــاي محبّـــان، و پروازش همــه بر هــواي جان عاشقــان. اي عـزيـزي که تا نقـاب از چهـره جمــال برداشتي، ...
کلام او مردم را ياد پدرش مي انداخت، فصاحت و شجاعتش گوياي اين بود که علي دوباره زنده شده و سخن مي گويد. اين گونه بود که زينت پدر شد و تا آخر عمر نگذاشت چشم نا محرمي او را ببيند و حتي همسايه ي او تا زمان ازدواج آن کريمه ...
راستي شما معني منطقه آزاد را مي دانيد؟ مثلاً منطقه آزاد اقتصادي يا چيز ديگري را تا حال شنيده ايد؟ من شنيده بودم؛ مثلاً "منطقه آزاد ارس" در شهرستان مرزي جلفا، در آذربايجان شرقي و در مرز ايران و نخجوان.
همه وقتي مريض دارند و يا حاجتي در دل دست هايشان را دخيل ميبندند به ضريح و التماس ميکنند از خدا . حاجتشان را . گاهي اوقات هم لطف خدا شامل حال بنده هايش مي شودو حاجتي نخواسته را مي دهد ...
هاله اي از رويا.... تکه اي از خيال..... درست مثل نوشته هاي صفحه ي اول دفتر خاطراتم..... کي ميگه ديگه ليلي و مجنون وجود نداره..... يا شيرين و فرهاد افسانه بوده...... کاش روياهاي هر روز منو ميديدن..... غريبه.....دنيام قشنگه..... ديواراش مث شيشه شفاف.... توش نه دود هست و نه دروغ.....
پندهايي شنيده، ديده و خوانده ام از نگاه گناه، که هر يک جاي تامل بسيار دارد ... خصوصا براي ما مردان، که به نوعي وظيفه حفظ حجاب چشمهايمان را داريم، همچون زنان که مسئول پوشش تن و زينت خويشند...
سياستهاي امير مومنان در دوران کوتاه مدت خلافتشان نيز از اين قاعده مستثني نيست و بدين جهت پيوسته مورد توجه و داوري انديشمندان قرار گرفته و تحليل هايي نيز ارائه شده است ...
مانند هر خانه که ديوارش ؛ آويزگاه قاب خط و عکس و نقاشي ست ؛ در خانه خود ، حضرت حق هم ؛ خطي کشيده بر دل ديوار ؛ خطي به ياد لحظه ي ميلاد ؛ مانند هر خانه که خط و عکس و نقاشي ...
من که در ذات وجودت ما ت و حيرانم علي/ غوطه وردر بهر فکرت غرق طوفانم علي/ في المثل من قطره و درياي بي ساحل توئي/ قطره از دريا چه داند ناقصم کامل تويي/ آن زماني که تو بودي حضرت آدم نبود ...
غروب است .. غروبي تنگ و دلگير... در پي سنگ صبور و همدرد حتي به کور سوي شمعي هم قانع ام ... امروز کمي خوانده ام .. کمي ياد عزيزان رفته را زنده کردم... چگونه دلتنگي خود را پنهان کنم؟ هواي دلم ابريست شايد منتظر رعديست تا ببارد... من حسرت راه نرفته را ميخورم...
امروز آسمان مكه نورباران است، امروز فرشتگان براي آمدن علي بالها گسترانده اند، امروز روز تولد كودكي است، كه فخر زمين است و زمان، او آنقدر بزرگ است كه خدا نيز بهترين مكان را براي تولدش انتخاب مي كند، كعبه برايش آغوش مي گشايد و ملائك سه روز از فاطمه بنت اسد ...
به قول نيما :آي آدمها، که در ساحل نشسته شاد و خندانيد..کاش بالوالدين احسانا هميشه در روح زندگيتان جريان داشت يعني آنقدر زياد که هر شب که با صداي خسته اش به خانه باز ميگشت،او را به تمامي نورها و عطرها ترجيح دهيم ...