حمد را ميخوانم و جز کوثر سوره اي نمي چرخد در فضاي اين نماز! ديگر پاي دلم به قيام نمي ماند و رکوع رفته يا نرفته به سجده مي افتم و تسبيح دلم را تند تند مي چرخانم: يا فاطمة الزهرا اغيثيني ... بند تسبيح دلم پاره مي شود و دانه هاي اشک صورتم را خيس تماشاي تو مي کند!
آيا تا كنون به استخري پرازآب نگاه كرديد؟آيا ديده ايدكه چگونه عكس آسمان ودرختان برسطح آرام آن نمايان مي گردد؟ چنين استخري درواقع يك آينه است،زيرا آينه چيزي جز يك سطح صاف نيست كه نور رامنعكس مي كند وتصويري راپديد ميآورد.
عضو فراکسيون انقلاب اسلامي مجلس شوراي اسلامي خاطرنشان کرد: پيشنهاد دادم براي اينکه بگو و مگو هايي که غرب عليه نظام جمهوري اسلامي دارد ، خنثي شود ، اين مورد مطرح شود ؛ غرب يکسره در تلاش است تا بگويد جمهوري اسلامي به زن بها نمي دهد ؛
آدمها از كنار جعبهي مدادرنگي عبور ميكردند. هركسي يك رنگي را دوست داشت. هركسي براي خودش يك رنگي را انتخاب ميكرد. زرد، قرمز، صورتي، حتي مداد مشكي هم براي خودش كلي طرفدار داشت ا
تو مرا يادت هست ؟! صبح آن روز قشنگ ... در حياط خانه ... هرم داغ نفست ابرک محوي ميشد ... چهره ات گرم تر از آتشِ بازي در برف... گاه در اوج سکوت ... گاه با خنده و حرف ... دستهايت به تنم باور بودن ميداد ... گفته هايت به من سرد خموش هر نفس بارقه اي از گفتن لب گشودن ميداد ...
دستت به قلم نميرود... انگار ديگر نميخواهد کاغذ را با دردهايش شريک کند ميترسد. . . ميترسد کاغذ تاب نياورد بعد از شنيدن اين همه د ر د... آهسته ميگويد... آهسته تر ميگويد حرف هايش را... نميخواهد کاغذ بشنود د ر د هايش را... د ل ت ن گ ي هايش را...قلم دوس دارد بنويسد.. حدِاقل از دلتنگي هايش. . . اما دست نميگذارد... دست به قلم نميرود!
ز وقتي پدرم عمرش را به شما داد. لبخندهاي پر از محبت و مهر مادر هم برايم خاطره شد. اين روزها که عيد است و بهار؛ براي اينکه غم در چهره مان نبيند؛ لبخن هاي تلخي گوشه لبانش مينشيند. من هم همه اش در فکر اين هستم که نکند مادر درد دلم را از چشمانم بخواند،دلم که خيلي ميگيرد يا از او دور ميشوم يا چشمانم را ميبندم. آن روز ديدم اشکهايش را از من پنهان کرد ؛ تلخندي پر از بغض تحويلم داد و گفت : خدا پشت و پناهت باشد؛ داغت را نبينم. براي برادرم که شعري فرستادم،
بيست و يک سال بيست و يك سال است دارم يك داستان واقعي كوتاه و دو جمله اي مينويسم كه با "انا لله" شروع و با "اليه راجعون" تمام ميشود . . .
ناراحت از اين که چرا بايد صحبت هاي امامم را با 10 روز تأخير بخوانم ؟ .... بعد از مطالعه و لذت بردن از تحليل هاي عميق رهبري در مشهد مقدس ، از حوادث روز ، گفتم نظر بعضي از دوستان را هم جويا شوم ، از چند نفري پرسيدم ، بعضي اصلا در جريان صحبت هاي آقا نبودند، و بعضي...
راستي حنا جانم! در آن روزهاي سخت اسارت، آن نسيمي که هر روز چهره نخسته و استوارت را نوازش مي داد، همان که هر روز به تو جاني تازه مي داد! آن را هيچ وقت نگاه کردي که از کدام سو مي وزد؟! از سوي ايران!
مي گفتند بهترين سرآشپز ايتاليا عهده دار پذيرايي مهمانان نمايشگاه است و وقتي مقامات محلي با اشتياق به گپ و گفت با آشپزها پرداختند و خبرنگاران دور آنان حلقه زدند، باورم شد كه اين يك ضيافت معمولي نيست. حاضران در ضيافت، همان مقامات محلي به همراه چند تن از خبرنگاران بودند
حقيقتا جزحضرت فاطمه سلام الله عليها هيچکس نميدانست پي امد عدم امتثال فرمان الهي در غدير وسپردن رهبري امت به غير حضرت علي عليه السلام براي عالم وجود در طي قرون متمادي اتيه چيست حتي انها که ازين فرمان سرپيچيدند ومخالفت ورزيدند خودشان متوجه عظمت مصائبي که بخاطر اين نافرماني بر تمامي جهان هستي در اينده خواهد رفت نبودند
جوان سرش را زير انداخته بود و در ميان جمعيت نشسته بود. مردم براي دعاي باران آمده بودند.مدتها باراني نباريده بود؛ خشکسالي امان مردم را بريده بود، گياهان نابود شده بودند. حتي پاره ي ابري در آسمان نمي آمد.
اي از همه شوريده تر.آهسته تر... سر مست شبهايي دگر .دروازه هاي مهتابها گل کرده در محرابها. خورشيدهاي بي خبر .همرزم من ببين علامتهاي استفهام عشق .ناخوانده از من درگذر. من باز ميخواهم در کوچ شما جاري شوم...
تو از تمام غزل هاي ناب ، ناب تري / تو حافظي و غزل هاي عشق را زِ بَري / تو روشني و توپاکي ، تو مظهر مهري / توچون سپيده صبحي ، تو خلوت سحري / تو عطر ياس و اقاقي،تو پيچک عشقي ...
آماده شده بوديم تا به معراج الشهدا برويم ومن كه دلم سخت بي تابي ميكرد شب را نتوانستم به صبح برسانم با آرامش... بدرقه ي مهمانها به پايان رسيد و به دليل نزديك شدن به سال تحويل فرصت نبود تا از محل اسكان خودمان را به معراج برسانيم...
طلبه جواني در حجره نشسته بود و مشغول درس و بحث طلبگي خود بود. چند نفر همزمان به داخل حجره آمدند و گفتند: چرا نشسته اي؟! بلند شو و ماجراي عجيبي را بيرون حجره ببين! طلبه جوان مي پرسد: مگر چه خبر شده؟!
کاش مي شد بدون واژه شعر گفت/ آنوقت ديگر نيازي نبود به زبان هاي گوناگون/ ترجمه اش کرد .../ کاش مي شد شعر را روان کرد/ تا پيرمرده خسته دوره گرد/ قباي کهنه احساسش را در آن شست و شو دهد/ کاش مي شد شعر را تاباند
برخى به گمان خودسازى، به وادى علم و حكمت رو ميآورند و عمرى را به فراگيرى علوم و اصطلاحات سپرى مى كنند و در پايان راه زندگى، جز ذهنى انباشته از علوم و اصطلاحات، چيزى نصيبشان نخواهد بود و وجودشان از ارزشهاى متعالى انسانى و كمالات والاى الهى بىبهره خواهد بود. قرآن كريم اينان را به چهارپايانى تشبيه نموده است كه كتابهاى فراوانى را بر پشت خود حمل مى كنند، امّا بهرهاى از آن كتب نصيبشان نيست.
همانند اينکه بي هوا افتاده باشم در يک گودالي و سکندري خورده باشم و سرم خورده باشد به ديوار گيجم... ماتم و مبهوت و متحير... سرگشته ام و گم شده دارم انگاري... روزهايم به دور از هياهوي هميشگي و خاکي ميگذرد... اما يک حريري از غمي اسماني روي ثانيه ها نشسته که غير قابل وصف است...