انگار آمده اي... نه... انگار نه... تو به راستـي آمده اي . . . آمده اي باز دستم را بگيري . . . من ميدانم.... من خوب ميدانم. . . تو آمده اي که مرا ببري . . .آمده اي رهايم کني از تمام نخواستني هايم. . . آمده اي مرا محکم در آغوشت بفشاري و بگويي بنده ي من . . .نفس بکــــــــــش. . .
کمتر به تو فکر ميکنم . . . اين روز ها که پياده رو هايم عوض شده است . . و گام هايم سريعتر . . . کمتر بيادت مي افتم . . . اين روز ها که . . . روي نيمکتي از پارک مينشينم. . . روي يک نيمکت ديگر...از يک پارک ديگر . . . و به يک گوشه ي ديگر از آسمان نگاه ميکنم . . .
همه چي داره از اون طرف پشتيباني ميشه... دارن حتي مدل پوشش ضد اسلامي رو هم برامون تعيين ميکنن!!! افســ ـــ ــــوس که بعضيا نداسته يا دانسته هستن طوري که بقيه ميخوان...
دوست دارم تک تک شان را کنار خودم بنشانم ، بگويم دل هاي شان را پهن کنند رو زمين . بعد با هم بررسي کنيم ببينيم چي پيدا مي شود تو دل هر کدام . آرزوهاي قشنگ معصومانه ي شان را بچشم و دغدغه هاي شيرين شان را بو کنم . دوست داشتن هاي شان را لمس بکنم و ...
تو دختر ساده پاکِ بي خبر از همه جا وقتي مثل بقيه دخترا و عرف جامعه اندک آرايشي داشته باشي و مانتوي تنگِ کوتاهِ هرروزه ات رو بپوشي و اين جوان گرسنه جنسي تو رو ببينه؛حق ميدي با ديدنت گرسنه تر بشه. مثل کسي که چند روز غذا نخورده و جلوش پيتزا بذارن و بهش ندن!
همه ي آدم ها . . در بي تفاوت بودن . . يا نبودن . . . تفاوت دارند راننده تاکسي ها باهم .. . من يک راننده را ميشناسم که به همه ي مسافر ها ميگويد کرايه175 توماني 200 تومان است . . . و يک راننده را ميشناسم که از همه 150 تومان ميگيرد. . . آنها باهم شباهت دارند:هيچ کدام 25 توماني ندارند...
چقدر دلم برايت تنگ شده بود ،باباي رقيه ،خيلي وقت نيست که نديدمت ؛ اما انگار سالها از من دور بودي.مي خواهم تو را در آغوش بگيرم ،مي خواهم باز بهانه بگيرم ،مي خواهم مويه کنم ،تا تو باز ناز مرا بکشي. اما من باز صبر ميکنم ،من ،اجازه مي دهم تو در آغوش رقيه بماني، در آغوش رقيه آرام بگيري ...
سلام به تمام کساني که نامه ام را مي خوانند. مدت هاست که بر دين و آيينتان تحقيق مي کنم و اسلام را با مسلماني تان مقايسه. در چيزهايي مانده ام مثلا در يک بازه چندين ساله زماني زنان شما چادر را تنها حجاب کامل مي دانستند.کم کمک مانتو و مقنعه بلند ...
چند روز پيش مصاحبه اي را ديدم با آقاي حاجي بابايي عزيز در باره ي تعطيلي مدارس. پاسخ آقاي حاجي بابايي برايم خيلي گران تمام شد. در قسمتي از مصاحبه ايشان گفته بود: «در کجاي دنيا دانش آموزان 6 روز به مدرسه مي روند؟»
امروز يه گوشي مي خري ، يه ماه بعد دلتو ميزنه... ميذاريش کنار يکي ديگه... بعد فکرم نمي کني بابا همون يه گوشي اي که من خريدم چه جوري درست شده؟ چه هزينه هايي شده؟ چه چيزايي از بين رفته؟ حداقل يه سال دستم بگيرم نه يه ماه!
هر روز بيشتر به اين نتيجه ميرسم که چيزي کم است. ما کم کاري کردهايم. جايي بايد سريع ميرفتيم و ايستاديم جايي بايد ميايستاديم و سريع رفتيم. امّا تا به حال فکر کرده ايم کجا؟؟؟ اين نقطه چين جا افتاده کجاي کار ما بوده؟
چندتا دختر و پسر ژيگول، توي پارک مشغول بگو بخند وحشتناک بودن،تو دست يکي از اين خانوما يه سگ بود! دختر چادري داشت از توي پارک رد مي شد که خانوم سگ به بغل گفت: يکم به اين اُمل بخنديم. به دخترک گفت: چطوري عقب موندهِ عهد دقيانوس؟
وقتي مشکي مد باشه...خوبه! وقتي رنگ مانتو شلوار باشه...خوبه! وقتي رنگ عشقه...خوبه! وقتي رنگ کت و شلوار باشه...باکلاسه! وقتي لباس هاي شب تو مهموني ها مشکي باشه...باکلاسه! اما.......
نميدونم به کي ميشه اعتماد کرد! نميدونم خواستگاري دختري که ميرم قبلا با کسي دوست بوده يا نه. از ظاهرم نميشه تشخيص داد. تازه گشتي و يکي رو به بدبختي پيدا کردي... اول بايد از هفت خان رستم گذشت. مرحله بابا مامان سوال شب اول قبرو رد کردي....
مرد از پشت گوشي سلام کرد گريهاش گرفت و با همان لحن گريه گفت: حاج آقا چکار کنم؟! عاشق دخترم شده ام! ... ديگر به چشم دختر به او نگاه نميکنم ...دخترم در مقابل من پوشش مناسبي ندارد و اين عدم پوشش ابتدا مرا به گناه چشم چراني!!! و سپس به علاقه و عشق نامشروع کشانده است.
من ميشناختم تو را... از سالها پيش، از صدها سال پيش، از هزاران سال پيش... من آن هنگام که آدم هنوز در گل خويش نتپيده بود؛ تو راميشناختم... نامت را بارها بر ساق عرش ديده بودم، من ايمان داشتم به فما احلي اسمائکم و ...
هدف در زندگي چه چيزي ميتواند باشد؟ آيا هدف همه بايد دانشگاه و کسب مدرک دکتري باشد؟ نميدانم چرا در جامعه ما اين تفکر قالب شده که فقط کساني که تحصيلات عالي دارند، انسانهاي موفقي هستند. تفکري که باعث شد، من هم دانشگاه را انتخاب کنم ...
دست پسر 4 سالش رو گرفته بود. پسر بچه حسابي ذوق مي زد. فكر كنم مامانش براش يه اسباب بازي خريده بود. ولي اسباب بازي اينقدر كوچيك بود كه از دور به زحمت از لاي انگشتاش ديده مي شد. به سمتم اومد، آشنا بود...
چند وقتيه بدجور دارم با خودم کلنجار ميرم. . هي گناهامو تو سر خودم ميزنم و خودمو تو سر گناهام. . . آخرم ميشينم سر سجاده و هرچي دلم ميخواد به خدا ميگم و سرش غر ميزنم ميشم طلبکار و ميگم پس چرا تو هوامو نداري؟تو مگه خدا نيستي و . . .
سال ها يکي پس از ديگري مي گذرند و کليّه هاي ما خون را با دفع نمک ، سم و هر گونه شيء ناخواسته که وارد بدن مي شوند فيلتر مي کنند. با گذشت زمان ، نمک تجمع مي يابد و کليّه ها نياز به تميز کردن دارند. چگونه مي خواهيم بر اين مشکل غلبه کنيم؟