ظهر چهارمين روز از ماه مبارک در حال خواندن جزء چهارم از کلام الهي, ميرسم به آيه ي 185 سوره ي آل عمران که بغض ميافتد در گلويم, برميگردم و دوباره ميخوانم , پرده اي از اشک مقابل ديدگانم را ميگيرد. برميگردم و سه باره ميخوانم, اشک هايم ميچکندُ ...
مدت زيادي از ماه رمضون نگذشته : فقط دو روز . بين کارگرها زير سايه ايستاده بودم تا بيان دنبالم بريم سرکار ؛ دختر خانم ها از جلوي ما رد ميشدن با چه سر و وضعي ... خوب ماهم چشممون ميفتاد برا يه لحظه بهشون ديگه ، آخه روزه نميگيري چرا باعث باطل شدن روزه ديگران ميشين ؟!
يه روز گرم......توي مترو...شلوغي بيداد ميکنه....دختر داره اجناس 500 تومني تبليغ ميکنه..دستگيره.....سفره..هسته گير آلبالو....بي خيال از بگير بگير فروشنده ها توي ايستگاه بعدي.....دختر بيشتر فکر پدر از کار افتاده شه....
رمضان است. جملهاي کوتاه. ميتواند اين جمله همينجا تمام شود. ميتوانم با يک نقطه، اين جمله را تمام کنم. اما بايد ادامه دهم. دلم ميخواهد اين جمله را از دو طرف بگيرم و آنقدر بکشم که جا براي همهي حرفهايم باز شود. حرفي دارم که ميخواهم بگويم: «رمضان است و...
از دور به مغازه خيره شد... قدم به قدم به آن نزديکتر مي شد تا اينکه خود را دم مغازه ديد مغازه لباس عروس بود مانکن عروس با لباسي زيبا و خيره کننده بيرون مغازه توجه هر دختر دم بختي را به خود جلب مي کرد و ......
درست در بحبوحه تلاش صدا و سيما و دستگاه هاي دولتي بويژه نيروي انتظامي براي سامان دادن به وضع حجاب در کشور، جناب شهردار محترم حرکتي به ظاهر شاد و طنز آمير انجام داده که خيلي دقيق و زيرپوستي با يک تصوير هر چه ديگر نهادها رشته کرده اند پنبه مي نمايد!
مدت ها پيش يعني در ايام جهالت(جهالتم) که پوششم مانتو و شال بود, براي خريد پارچه وارد پارچه فروشي شدم و مواجه شدم با فروشنده ي چرب زباني که تا جد و آباد مشتري را از گور بيرون نميکشيد اجازه خروج به وي نميداد!!!!
موهاي بدريختش رو از چادر کاملا آورده بود بيرون اون حرف ميزد و من ميخواستم مثل خروس جنگي بپرم بهش همش ميخواستم بگم آخه چادر چيه؟ ناخن لاک زده چيه؟ اين موها چيه؟
خوشبختانه امشب دوباره حماسه ي ملبورن را تکرار کرديم و بحمدلله توانستيم مالديو را در زمين خود شکست مفتضحانه اي بدهيم. واقعه اي که باعث شد دوباره،جوانان ما را با فوتبال آشتي دهد.بنحوي که مردم به خيابان ها ريختند و جوانان شادي کنان،کذا وکذا
گذراندن اين روزها سخت است؛ ميدانم؛ خوب هم ميدانم... اما فراموش نکن! تو برگزيده اي... تو برگزيده شده اي... "الاسماء تنزل من السماء" ارتباطي تکويني بين تو و نامت وجود دارد که خبر از برگزيدگي ميدهد.
مردم منطقه شاخ افريقا انسانهايي هستند که هيچ از مردم نروژ کم ندارند که در صدر رسانه ها قرار بگيرند انسانهايي هستند که حق برخورداري از ضرورتهاي اوليه حيات طبيعي مثل غذا و لباس و سر پناه را دارند و اگر امروز مي بينيم که از انها محرومند قطعا در جايي دارد ظلمي رخ مي دهد و حقي پايمال مي شود
همين مش رجب بالامحله ي ده ما که سيکل شان بادکتراي امروزي برابري مي کند؛ روکرد به اين جانب وفرموده ،که اين قدر به خودت فشارنياور؛که براي قلب مريضت خوب نيست. يک دفعه مي افتي مي ميري ،خداراخوش نمي آيد! به فکرخودت نيستي به فکرمردم باش!
به جاي اينکه به موهاي دخترهاي مردم گير بدهيد؛ برويد فکري به حال خيابان ها بکنيد. به جاي اينکه به موهاي دخترهاي مردم گير بدهيد؛ برويد فکري به حال پسرها بکنيد که بعد از تعطيلي مدرسه سر و کله شان دور مدرسه هاي دخترانه پيدا مي شود...
گاهي بايد به بازي بگيريش . . . با مرگ خاله بازي کني . . روزي حداقل يک بار او به خانه ي تو سر بزند . . .که ميزند . . . دو بار هم تو بازديدش را پس دهي و بيادش باشي. . اين ديد و بازديد ها محبت مي آورد. . انس مي آورد . . گاهي با مرگ لي لي بزني . . سنگ مرگ را جلوي پايت بياندازي و خانه هاي دنيا را . . .
اين روزها المپياد گناه در تهران در حال برگزاري مي باشد ...گروه اول کساني هستن که ضعيف النفس هستن همون اول خودشون رو ميبازن و يه لگد ميزنن به همه دين و مذهب و خلاصه همه چي رو خراب ميکنن
آرام اشک گوشه ي چشمش را پاک کردم و دستم را زير چانه اش گرفتم و صورتش را بالا آوردم ، نگاه دريايي رنگش آتش به قلبم انداخته بود . مي دانستم نامادري دارد
يک سري مجري لوس بي مزه بيايند و صبح تا شب يه سلام نوجووني به همه ي نوجووناي ايروني(دقت کنيد ايروني ها! نه ايراني!) بدن! جمله هايي که عموما با "تا حالا شده" شروع ميشن رو تحويل مردم بدن و يکسري نوجوان نخبه رو بيارن تا بشن الگوي نوجووناي ايروني(ايروني ها! نه ايراني!).
تقديم به او که گنجشکها را سراب خواهد کرد : تو مهتابي تب گنجشکها را / تو آرامي شب گنجشکها را / بيا بارانِ بي تو، قطره قطره / نميبوسد لب گنجشکها را...
سلام. به مناسبت هفده ماهگي سنا خانومي کلي چيز تايپ کرده بودم که در اثر يه اشتباه کوچولو و يه کليک نابجا همش پريد اما بعدش يه اتفاق بامزه افتاد که تصميم گرفتم تو اين پست اونو بنويسم تا بمونه براي روزايي که سنا عسلم بزرگ شد بياد اينجا و ...
در ميان لهيب ريگزار کوير ... در مسير تند باد حادثه ها بوته ي خار بي کسي هستم ريشه کن ... کنده از علاقه ي خاک شده ام باز گيج و سردرگم درهوا چرخ مي زنم گاهي باز هم بر زمين تفتيده مي خورم ، غلط مي زنم گاهي سايه ها رفته از ميان اينجا تا بخواهي حضور خورشيد است تا بخواهي کمين حادثه ها ست تشنگي در کوير ...