ديروز رفته بوديم اداره ي پست.براي گرفتن تاييديه ! آخه دوستم دانشگاه قبول شده! بيشتر از دو ساعت معطل شديم(با اين همه پيشرفت و تکنولوژي ) اذان داد و دوستم که توي صف ايستاده بود مدارکشو گذاشت و رفت که نماز بخونه .منم رفتم (تف به ريا)! از نگهبان جلوي در پرسيديم...
نگاهي به ساعتم و نگاهي به فنجون قهوه ...هنوز بخار داره..... دل منم هنوز گرمه......هنوز عادت نکرده به هواي.....هواي نبودنت...... عقربه هاي ساعت انگار مسابقه گذاشتن.....براي نرسيدن تو......براي نرسيدن من..... باز ميخوان حرف خودشون رو به کرسي بنشونن......ميبيني......
اما حالا سارا هر از گاهي با پيامک هايي که مي فرسته منو يه بار ديگه متوجه اين مطلب ميکنه که وقتي آقاکسي رو تا دم در مياره ، يعني ميخاد بهش عنايت کنه ،ميخاد کمکش کنه ،ميخاد... حالا ديگه سارا براي من يه دوسته ،دوستي که مطمئنم قدم به قدم داره جلو ميره.
مهد کودکي که من رفته بودم شرايطشو بپرسم يکي از برنامه هايي که براي بچه ها داشتن رقص بود. اکثر مهدها الان همچين بخشي رو توي برنامه هاي اصلي خودشون جا دادن دليل اينکه آموزش قرآن جاي خودشو به اين برنامه داده رو نميدونم شايد عدم نظارت مسئولان مربوطه باشه شايدم درخواست خانواده ها ...
تا ديروز ، از راه دور با کاتيوشا و خمپاره ها و موشکها و مين ها، دست و پا را قطع مي کردند؛ حالا دل و چشم هاي ما را با هزاران بي حيايي و اسلحه ي رسانه نشانه رفتند. حالا حتي داخل چارچوب و ستون خصوصي خود نيز امنيت نداريم ...
از اين همه اختلاط زن و مرد در فضاي جامعه خوشم نمياد!! از اين همه تلفن هاي کاري، گفت و شنود هاي به اصطلاح ضروري،قرار و مدار هاي اداري خوشم نمياد!! از جلسه بازي هاي پي در پي که قرار است موضوعات کاري(!) را بررسي کند خوشم نمياد!!
در هياهوي زمين گم شدي و نفس کم آورده اي...! دلت به جايي بند نيست...سرگشته و حيراني..دنبال آرامِ جاني...! و...در يک غروب کشيده مي شوي به جايي که نمي داني کجاست...! فقط مي روي...بايد بروي...انگار کسي صدايت ميکند و هدايت...! مي ايستي... !
شگفت ترين چيز در انسان دل و قلب اوست . دل مايه هايى از حكمت و مايه هايى از ضدّ حكمت دارد. اگر اميد و آرزو به آن دست دهد، طمع خوارش گرداند و اگر طمع در آن سر بردارد، حرص نابودش كند و اگر نوميدى بر آن مسلّط شود، اندوه وى را بكشد و اگر خشم بر وى عارض شود، كينه لبريزش كند ...
عمامه، بوي رسول الله را اگر بدهد، نگاهش هم که کني، عبادت است. و اگر به من باشد، مي گويم مي شود به اين عمامه دخيل بست و از آن تبرّک جست! که «عمامه» به نام رسول الله، عمامه است... وگرنه، چه بسيار "معاويه" ها و "مأمون" هايي که عمامه بر سر مي گذاشتند.....
از گوشي که به دعايشان دارد و نگاهي که به دست هايشان از "قل لعبادي الذين اسرفوا ..." گفتم از هر آنچه که اميدش را به خدا شعله ور کند و ترسش را فروکش اما گويي آتش درونش آنقدر زبانه کشيده بود که راهي براي ادفايش نبود! اشک هايش را ديدم که جاري مي شود مخفيانه و بي صدا
از وقتي يارانه ها هدفمند شد تا دو هفته پيش کرايه ها هيچ تغييري نکرده بود ولي دو هفته پيش اومدن و نرخ جديد رو اعلام کردند اغلب مسيرها 150 تومان بود که شد 175 تومان يعني خيلي خوش به حالمان شده! 25 تومني هم که نداريم پس 200 تومان ميگيريم و راضي هم هستيم متاسفانه!
دارم فکر ميکنم.....به سالها بعد..... يه کوچه ي قديمي......با دو تا عابر...... يکيش تو.....يکيش من...... با همون عطر قديمي....که تنها يادگار گذشته س..... که هنوز حفظم بوي ناب پيراهنت رو......مثل يوسف براي يعقوب.......
اروند خروشان ميرود تا حکايت کند روزگاري را که مرداني نه از جنس زمين بلکه آسمان از عرضش عبور کردند تا برسند به جايي که برايشان معلوم بود چه پيروز شوند وچه شکست بخورند پيروزند.
کفر، يعني پوشاندن پوشاندن حقايق يعني دانسته هاي خود را بپوشانيم يعني کارهاي درستي را که مي دانيم عمل نکنيم من به اندازه دانسته هايي که مي دانم و عمل نميکنم کافرم.
چند روزي است که به سرم زده بي خيالت بشوم ... بي خيالت، مي خواهم اين پل سردرگمي را رد کنم و بي خيالت بشوم ... بي خيالت، مي خواهم مسير خيالت را گم کنم ... بي خيالت، مي خواهم از خاطره ها پاک کنم اسمت را ...
زمستان با چادر بودن سخت است مخصوصا اگر چادرت همان چادر معمولي باشد و هيچ آستيني نداشته باشد. آنوقت است که چتر گرفتن بالاي سر خيلي سخت مي شود. آنوقت است که وقتي برف مي آيد بايد سعي کني خيلي سنگين و رنگين توي خيابان راه بروي...
روز نيت روزه كرده ام! دستم را به « موس » نخواهم زد... پايم به «وبگردي» باز نخواهد شد... از نگاه به« مانيتور» امساك خواهم كرد... امروز «وبلاگ» نمي خورم و «كامنت» نمي آشامم! بگذار معده ي وابستگي ام كمي استراحت كند!
تـــکـــــرار مـــي شــــــونـــد پـــيــــــاپـــي درام هــا/از يـاد بـرده طـعـم تـو را ذهـن کـام هـا/صــــيــاد هــا بـــه شــــوق تــــو آواره مـــي شـــــونـــد/ پـاسـخ نـمـي دهـي بـه مـعـمـاي دام هـا/فـــرهــــاد و خـــســــرو از پــــي تــــو در کــنــــار مـــن...
همنشين بزرگ منش همسفر سازگــــار هم سر مـــهربان دوست بامعرفت همکار باوجدان ... بال پروازت مي شوند .همنشين کوته فکــــــر همسفــر ناسازگــــار هم سـر خودخــــواه دوست بي معرفت همکار بي وجدان ... بال پروازت را قيچي مي کنند .
چينه چينه دل من مي چيند ... خشتهاي لحظاتي که بسر مي آيند ... دور اين کهنه دژ تنهايي ... مي نشينم غمگين به سريري از بهت ذهن من شاه نشين يادت ... چشمم از چشمه ي اين قامت باروي بلند ... خشک شد بر تن آن بيراهه ... منتظر مي مانم ... که سواري برسد از ره دور ...