<   <<   186   187   188   189   190   >>   >

عشق کاغذي
 عشق کاغذي
از کنار روز هاي يک بهار کاغذي * من نگاهت ميکنم اي شاهکار کاغذي / از دي دلواپسي تا آخر اسفند غم * يک زمستان سوختم با يک شرار کاغذي / با دو دو تا چار تاهاي دلم عاشق شدم * سخت شد کار دلم با يک دچار کاغذي / روي موشک مينوشتم عشق يعني خواندن ...
قلب شکسته ي يک مادر
 قلب شکسته ي يک مادر
داشتم مي رفتم سرکارم از دور ديدم يک چيزي گوشه ي خيابان افتاده است . تعجب کردم که صبح به اين زودي چيست . فکر کردم شايد يک وسيله باشد که از ماشيني افتاده است به سمتش رفتم همان طور که نزديکتر ميشدم برايم واضحتر ميشد...
رفتن من ، آغاز ديگران
 رفتن من ، آغاز ديگران
بالاخره بعد از تبليغات برادر گرامي و اثر معکوس سريال ستايش! آتيش زدم به جانم! و کارت اهداعضو گرفتم. (اي جفت لگد به ريا ولي اينجا پست گذاشتم جهت تبليغ!)...
شخصيت محوري يا جريان محوري؟!
 شخصيت محوري يا جريان محوري؟!
به برخي مي گويم که چقدر ماها راحت بازي مي خوريم و مي گويند نه! فيلم دهنمکي شد يک فيلم ارزشي، اما فيلم پايان نامه چه غريب اکران مي شود... . همچنان که ملک سليمان نبي(ع) که از صدتا اخراجي بيشتر مي ارزيد و پشتش را خالي کرديم... .
اعتکاف نوشت
 اعتکاف نوشت
دعاي امّ داوود تمام مي شود. به ساعت نگاه مي کنم. حدود بيست دقيقه اي وقت باقي مانده تا پايان مهماني. سخنران مراسم ما را دقايقي به حال خود وا مي گذارد. صداي گريه و نجواست که توي صحن مسجد جامع مي پيچد...
اشتغال زايي
 اشتغال زايي
تا حالا اين فيلم آدمخوارها را ديديد که از سرو کول هم بالا مي روند تا از تورهاي سيمي بالا بروند و خودشان را به انسانها برسانند تا دلي از عزا در بياوذند . از دور که صحنه را ديدم باورم نمي شد اما هر چه نزديکتر ميشدم بيشتر باور ميکردم که ...
به خدا دوستت دارم...
 به خدا دوستت دارم...
نگاهت سنگينه، رو شونه هام. اين جوري نگاه نکن. بغض مي کنم ها؟! مي دونم خطا رفتم ، مي دونم . هنوز صدات تو گوشمه. اما.... اشک از گونه هايم بر گير و بغضم را نشکسته در گلو بشکن. تا هاي هاي من عرش و زمين ، کون و مکان را در نوردد ...
عبادت يك فرزند...
 عبادت يك فرزند...
عبادت، بوسه بر دستان زِبر-از کار- توست عبادت را تفسير نگاه عاشقانه ي پدر و فرزند گويند عبادت، اينست که روزي جان در دست گيري و فردا آرامش را به سرزمينت هديه کني عبادت، قدر دانستن لقمه ي حلالي ست که از کودکي بر دهانم نهادي عبادت يعني عاشقانه، آسايش اهل بيت را به جان خريدن...
بوسه بر دستان پدر خواهم زد
 بوسه بر دستان پدر خواهم زد
اين روزها چيزي که ذهنم مشغول خودش کرده، فکر بوسيدن دستهاي مردي ست که به وسعت همه ي دنيا، دوستش دارم . دستان زحمتکشي که پيامبر خدا(ص) بر آن بوسه مي زند. ا به حال بهش نگفتم : دوستت دارم ، ولي ... با يک سرفه شبانه او تا صبح نخوابيده ام
باباي خوبم
 باباي خوبم
هر سال تنها يک روز نام تو را دارد اما تمام روزهاي زندگيم بر وجود تو تکيه دارد هر چند مادر مهربانترين است، اما محبت تو رنگ و بوي ديگري دارد وقتي دستانت را ميگشايي و مرا با اقتدار در آغوش ميکشي آرامش در من ميجوشد چرا که تکيه گاهي براي من از همان کودکي ها...
با+با= تا آخرش پايه اس
 با+با= تا آخرش پايه اس
«با» ، حرف همراهيست... وقتي دو تايش کنار هم قرار بگيرند ، مي شود «بابا» ... يعني همراهيِ مضاعف!
باباي من ...
 باباي من ...
باباي من ،باباي غريب! ... ازتو کمي غربت ارث بردم تنهاتر که ميشم باباصدايت ميزنم ، غريب کنارغريب ، اونوقت تو درياي وجودت غرق ميشم و آرزو ميکنم هميشه تو اين بيکرانه بمونم تا ابد... بابا کنار تو که هستم وقتي توهستي ،آغوشت، گرمي وجودت، فنا ميشم دروجودت!ديگه نيستم ، تو هستي تو!
دين يا بي ديني؟!
 دين يا بي ديني؟!
ديشب اين متن را در يکي از سايتها ديدم که هنوزم مغزم داره سوت ميکشه که چقدر روي مغز اين جوونا کار کردن: "اين دين ساده من است : نيازي به مرجع تقليد ندارد . دين من عقل من است ..." آيا مغز شما دليل و فلسفه ي همه ي کارها و اعمال و مسائل رو ميفهمه ؟
مگر مي شود؟؟!!
 مگر مي شود؟؟!!
بسم الله الرحمن الرحيم ... شايد کمي دير باشد در باره ي اين موضوع مطلب نوشتن، ولي... خدا رو صد هزار مرتبه شکر که حداقل،خيلي از وبلاگ هامون،وبلاگ هاي مذهبي هستند،ولي افسوس و صد افسوس که جامعه خراب است خراب...
از چادر به مانتو ...
 از چادر به مانتو ...
از چادر به مانتو؛ مسأله اين نيست مردم! اما... راستي از مسأله حجاب خيلي حرف زده شده است. در مطبوعات، سايتها، رسانه ملي، مساجد و منابر و ... باز هم جا دارد البته. اما مسأله اين نيست که من بخواهم به عنوان يک مسلمان آگاه از ابعاد فقهي و اجتماعي و اخلاقي اين موضوع، باز هم تکرار مکررات کنم.
خواب گران
 خواب گران
داستان انبيا را که مي خواني مي بيني عجب حديثي است حديث بيداري يا شايد هم بهتر باشد بگويم عجب حکايتي است حکايت بيماري!! مولوي چه خوب داستان انبيا را يادآور ميشود قصه مردي را ميگويم که مار در شکمش خزيده بود ماري با کيسه اي مملو زهر ...
از دوست بپرسيد چرا؟
 از دوست بپرسيد چرا؟
وقتي مي شنوم که همچون سيد حسن نصرالله در وصف امام خامنه اي مي گويد : در ميان دشمن و دوست تنها و غريب است! با اين جمله مولايم علي مي انديشم که به مردم کوفه مي فرمود : حاضرم ده تن از شما را با يک تن از مردم شام و کارگزاران معاويه عوض کنم ...
يوسف ما
 يوسف ما
يوسف اونا که شهيد شد (سال 61 ) ما بچه بوديم يعني دبستاني بوديم. با امير و حسين مي رفتم روي ماشين صوت و شعار اين گل پرپر و اينا...5 شنبه ها هم که مزار و بعدش هم صبح تا شب جبهه بازي توي باغ فاطي يتيم که بعد ها شد ...
آيا ما يك مسلمان هستيم!
 آيا ما يك مسلمان هستيم!
پرسيدم همين! نگفتم که مسلمان نيستي که به تو برخورد، تو مسلماني فقط نماز مغرب و عشا را ساعت 12 شب مي خواني، ظهر نمازت را ساعت 6 يا 7 ، صبح ها هم قضا مي شود ، «مگر مسلمان بودن به نماز خواندن است» صدقه هم نمي دهي! انفاق کيلويي چند است؟
تقلب مثبت يا  منفي؟!!
 تقلب مثبت يا منفي؟!!
باورم نميشد دارم اين حرفا رو از بهترين دوستم ميشنوم. از هز كسي انتظار شنيدنشو داشتم الّا اون! وقتي از جلسه امتحان اومديم بيرون و داشتم از اينكه بچه ها چقدر راحت تقلب ميكردن گله ميكردم و ميگفتم: به نظرم تقلب هيچ فرقي با دزدي نداره.... گفت: اين طورام نيست!

<   <<   186   187   188   189   190   >>   >
By: ParsiBlog.com ® Team © 2003